این خرابه بوی عود می دهد
بوی گرمی وجود می دهد
دامنی دوباره خیس می شود
دامنی که بوی دود می دهد
رنگ خواب دختری پریده است
او خبر ز یک شهود می دهد
صورتی که ساده و سه ساله است
بوی چهره کبود می دهد
بوسه ای به روی گونه پدر
با تمامی وجود می دهد
شاعر: رضا جعفری
ادامه مطلب
مست شدم رقیه مذهب شدم
باده خور از ساغر زینب شدم
شکر که قلاده زدندم ز لطف
تا سگ این بیت ملقّب شدم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر
ساده و بی کنایه می گویم
مثل ترتیل آیه می گویم
تا در این سینه ام نفس باقیست
" أنا کلب الرّقیه " می گویم
شاعر: توحيد شالچيان ناظر
هنوز روي سرت جاي نيزه داري و من
نشسته ام كه بيايد عمو به ياري و من
هزار حرف دگر با سر تو دارم و تو
به سوي عمه پريشان و بيقراري و من ...
شاعر: محسن نورپور
چو زينب پيكرش را آب مي ريخت
ستاره بر تن مهتاب مي ريخت
همه ديدند چون زهراي اطهر
ز هر جاي تنش خوناب مي ريخت
شاعر: یاسر حوتی
به زحمت تكيه بر ديوار ميكرد
گهي اين جمله را تكرار ميكرد
الاهي صورتش آتش بگيرد !
كه با سيلي مرا بيدار ميكرد
شاعر: یاسر حوتی
قفس را بر کبوتر تنگ کردند
پذیرایی از او با سنگ کردند
به او گفتند زهرای سه ساله
سپس با فاطمه هم رنگ کردند
شاعر: عابدین کاظمی
مرا با غصه ها دمساز کردند
به رویم راه غم را باز کردند
چون فهمیدند من بابا ندارم
مرا با تازیانه ناز کردند
شاعر: عابدین کاظمی
تنم زخمی ، لباسم پاره پاره
شمار دردهایم بی شماره
ز دست سیلی سنگین دشمن
نه گوشی دارم و نه گوشواره
شاعر: روح الله گائینی
دگر میلی بر این دنیا ندارم
میان کودکان هم جا ندارم
عدو می زد مرا با تازیانه
که می داسنت من بابا ندارم
شاعر: عابدین کاظمی
سروش سرخ عاشورا ، رقیه
تمام هستی مولا ، رقیه
دوباره داغ زهرا گشت تازه
مغیره ، زجر شد ، زهرا ، رقیه
شاعر: روح الله گائینی
ادامه مطلب
نشان دست ضعیفش به هیچ بالی نیست
شکست خورده تر از ساقه اش نهالی نیست
به اشک آینه ی او در این شب آبی
قسم که چشمه زمزم به این زلالی نیست
ز بس فرشته نشسته در این بهشت خراب
برای آمدن عشق جای خالی نیست
بگو که گریه کند هرچقدر می خواهد
که تازیانه وحشی در این حوالی نیست
شاعر: رضا جعفر
ادامه مطلب
شدی امشب چه خوش مهمان کنار دخترت بابا
نمودی شاد قلب کودک غم پرورت بابا
کنم گیسوی خود را پهن روی خاک ویرانه
که بگذارم بروی گیسوان خود سرت بابا
زمان رفتنت بیهوش بودم تا لبت بوسم
ولی حالا بده اذنم ببوسم حنجرت بابا
رباب دل غمین دارد پدر حال پریشانی
که روی نیزه میبیند علی اصغرت بابا
بگرداند سر خود را عمو چون روی من بیند
خجالت میکشد آیا امیر لشکرت بابا
چو میزد ضربه ی سیلی برویم دشمن پستت
به دست نا نجیبش دیده ام انگشترت بابا
به استقبال سیلی رفتم و رویم شده نیلی
کبودی گشته ستر دختر بی معجرت بابا
حلالیت بگیر از عمه ام زینب برای من
که زحمت داده ام این روزها بر خواهرت بابا
شاعر: مجید خضرایی
ادامه مطلب
بر نیزه کرده اند سر اطهر تو را
بر خاک وانهاده عدو پیکر تو را
از بهر آنکه خواهر تو زجر کش کنند
گردانده اند پیش نگاهش سر تو را
از حال رفته بسکه به سینه زده رباب
زیرا به نیزه دیده سر اصغر تو را
ظرف سه روز موی رقیه سفید شد
ترسانده است بسکه عدو دختر تورا
اینجا برای ما صدقه جمع میکنند
از یادبرده اند مگر مادر تو را
من در میان سلسله در اوج عزتم
بر خاک کِی نهم علم لشکر تورا
خواهد به تازیانه خموشم کند ولی
نشناخته هنوز عدو خواهر تو را
گفتم خموش ، زنگ شتر هم خموش شد
دشمن شناخت قدرت پیغمبر تو را
آنقد رناله میزنم و خطبه سر دهم
تا پس دهد سر یل نام آور تو را
شاعر: مجید خضرایی
ادامه مطلب
خرابه است مکانش ولی صفا دارد
سه ساله است ولی عمر عشق را دارد
به قاب کوچک چشمش سر به نیزه پر است
به من بگو که در این چشم، خواب جا دارد؟
در این خرابه غذا و لباس زیبا نیست
به جای هرچه که گفتم فقط خدا دارد
به نام عشق شبی دید هر چه را می خواست
به اسم بوسه فدا کرد هر چه را دارد
حدیث خواب و سر و بوسه ابتدایش بود
تو فکر می کنی این روضه انتها دارد
مگو چرا همه از گریه اش خبر دارند
دلی که عشق شکستن دهد صدا دارد
شاعر: رضا جعفری
ادامه مطلب
گوشوار از من از تو انگشتر
دیگر از ما چه چیز می خواهند
آخ بابا ! پس از تو در بازار
مردم از ما کنیز می خواهند
*****
کنج خرابه رفته ای و باز شامیان
پایت اگرچه کرده ورم سنگ می زنند
دیگر عروسک گلیت را بغل نکن
اینها به دلخوشی تو هم سنگ می زنند.
محسن ناصحی
ادامه مطلب
هستم یتیم لیک پر از شور وعزتم
حُسن ختام و پرچم پایان نهضتم
بابا خوش آمدی که ببینی که شهر شام
افتاده در خروش ز غوغای غربتم
آن شب که بغض غربت دیرینه ام شکست
سنگینی بلای تو آیینه ام شکست
با هر تنفسم به خدا درد می کشم
از محمل افتاده ام و سینه ام شکست
وقتی به نیزه وجهه ی بیت الحرام بود
قلبم کجا به فکر غذا و طعام بود
از آن زمان که وارد اینجا شدم دلم
در فکر انقلاب در این شهر شام بود
وقتی که دین حضرت حق بی مدد بُوَد
درد رقیه ات نه ز ضرب لگد بُوَد
این زخمهای پیکر من کِی مشخص است
وقتی که زخمهای تنت بی عدد بود
من یکتنه حریف هزاران ز دشمنم
نقش حماسه بر تن تاریخ میزنم
آنقدر ناله سرکشم و داد میزنم
تا اینکه کاخ ظلم بیفتد به پای من
دیگر کسی به آل علی سبّ نمیکند
خون در دل شکسته ی زینب نمیکند
بی روضه ی حسین پس از مرگ من پدر
این شهر شام روز خودش شب نمیکند
شاعر: مجید خضرایی
ادامه مطلب
می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش
هر دم رسید تا سر بابا مقابلش
چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود
در آتش فراق پدر سوخت حاصلش
هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها
چشمان غرق خون عمو بود ساحلش
چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت
از بس که شد محبت این قوم شاملش!
از لطف دست سنگی یک شهر حرمله
کم کم شبیه فاطمه می شد شمایلش
روی کبود و موی سپید ارث مادریست
وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش
جانش رسید بر لبش از دست خیزران
آخر چه کرد طعنه آن چوب با دلش
از نحوه شهادت او عمه هم شکست
تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش
او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت
غساله گفت یک سر مو از فضائلش!!
دستان کوچکش که ضریح اجابت است
دل بسته بر کرامت او چشم سائلش...
شاعر: محمد صالح زارع
ادامه مطلب
يک نيمه شب بهانهی دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد
اما نيامده ز سفر مهربان او
يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد
آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد
آخر رسيد از سفر، اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد
گرد و غبار از رخ مهمان مهربان
با اشک چشم و گوشهی معجر گرفت و بعد
انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد
از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر
يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:
خورشيد من به مغرب گودال رفتي و
باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد
معراج رفتي از دل گودال قتلگاه
نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد
دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي
بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد
***
اما دوباره فرصت جبران رسيده بود
يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد
جان داد در مقابل چشمان عمه اش
با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...
شاعر: یوسف رحیمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


