پایم حریف خار مغیلان نمیشود

دست شکسته یار گریبان نمیشود

گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا

آری ، سر رقیه پریشان نمیشود

دستی که می شناسم از این قوم بی حیا

راضی به جز شکستن دندان نمیشود

گفتم شبیه روی تو خاکسترین شوم

دیدم که جز به آتش دامان نمیشود

تا مغز استخوان تن من سیه شده

دردی ست در رقیه که درمان نمیشود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم

پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

از ذست نامردی به نام تازیانه

یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

تا اینکه گریانه تو باشم در سحر گاه

در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا

از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

می خواستم خون گلویت را بشویم

شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هایم می گذارم دست خود را

شاید نبینی زینت و زیور ندارم

وقتی نمانده گیسویی روی سر من

گاری دگر باشانه و معجر ندارم

لب میگذارم روی لب هایت پدرجان

تا اینکه جانم را نگیری بر ندارم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمه این سر که فتاده روی خاک ، بابا نیست؟؟

عمه تو بگو ، این پسر زهرا نیست ؟؟

گفتی ز لباس و کهنه پیراهن او

غارت شده خوب چرا سرش اینجا نیست؟؟

 

بنویس که با شتاب باید برسد

فورا ببرش، جواب باید برسد

لب های رقیه از عطش خُشک شده

این نامه به دست آب باید برسد

شاعر : جلیل صفر بیگی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور و عزا و گريه اصول محرم است

ديوانگي ما ز عقول محرم است

اين نکته را هميشه رعايت نما به عشق

نام رقيه اذن دخول محرم است

زخمی شده حنجرت؟...بمیرم بابا

بی سر شده پیکرت؟بمیرم بابا

گیسوی تو را کدام وحشی آشفت؟

چه آمده بر سرت؟بمیرم بابا

شاعر: عارفه دهقانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سر را که به نیزه ها امانت دادند

ما را که به تازیانه عادت دادند

آن وقت سر تو را به زخم دستم

تنها جهت عرض عیادت دادند

شاعر: صابره سادات موسوی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

 

در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ

 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا

 

این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

 

از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

 

گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

 

شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟

 

شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد

 من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا

 

دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

 

قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

 

عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا

 

طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

 

نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

 جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا

شاعر: سید مسیح شاه چراغی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سوختم، خاكسترم آتش گرفت

 

ناگهان ديدم پرم آتش گرفت

 

از سرم خواب شب غمگين پريد

 

چادر روي سرم آتش گرفت

 

حرفي از نام تو آمد بر زبان

 

دستهايم، پيكرم آتش گرفت

 

اشكهايم روي گونه مي نشست

 

صورتم،چشم ترم آتش گرفت

 

سختيِ شام غريبان شعله ور

 

در بيابان خواهرم آتش گرفت

 

بارها عمه سفارش كرده بود

 

بادي آمد،معجرم آتش گرفت

 

گفت بابا در ميان خواب من

 

گريه بس كن،جگرم آتش گرفت

 

دخترم اينجا گريزي مي زنم

 

در مدينه مادرم آتش گرفت 

شاعر : علی پور زمان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آتش زدن به دامن آهو جدید نیست

کنج غروب و کوچ پرستو جدید نیست

این دشت اگرچه کوچه ندارد برای ما

سیلی اگر کبود کند رو جدید نیست

کنج خرابه ، مجلس ملعون، درست آه

بر خاستن و دست به زانو جدید نیست

اینجا اگر چه هیچ دری وا نشد ولی

حدیث تازیانه و بازو جدید نیست

گیرم که میخ جای خودش را به نیزه داد

برای شیعه روضه پهلو جدید نیست

قنفذ و یا که حرمله فرقی نمی کند

زخم زبان شنیدن از او جدید نیست

آن روز چادری فقط افتاد بر زمین

اما نگو که معجر و گیسو جدید نیست؟

شاعر : نادر حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یک سه ساله بیشتر نیست خدایا!...نزنید!

ظالمان! می شکند ساقه ی نوپا ...نزنید !

هی به این طفل پر از درد نگویید یتیم !

پیش چشمان ترش عمه ی او را نزنید !

نور چشمان جگر گوشه ی زهراست چه زود

قد خمیده شده مثل خود ِ زهرا ... نزنید!

زیر شلاق شما ناله ی گل پیچیده ست

کربلا پر شده از واژه ی بابا ... نزنید!

او که چیزی نگذشته ست ز عمرش مردم

بد نکرده به شما یا که به دنیا...نزنید !

مستحق نیست فرود اید از ان بالا سنگ

کوفیان!بر تن او نیست دگر جا !... نزنید!

 شاعر : فاطمه نور علیزاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

میچکد خون از لب و این چهره ی نیلی پدر

میخورم از هر طرف یک ضربه ی سیلی پدر

با دوپای کوچکم بر خار و خس آواره ام

میخورد هر لحظه دستی روی گوش ِ پاره ام

روی نیزه دیدنت با من نمی دانی چه کرد!

لمس یک طوفان چه با رویای کال غنچه کرد

پای نیزه سوت و طبل و هلهله بود و سرود!

مرده بودم از همان آغاز اگر عمه نبود

بی تو لبخند از لبان زخمی ام آهسته پر!

مثل یک بازی بگو گنجشک خیسِ خسته پر!

خسته ام حالا که از یک شهر سیلی خورده ام

از تمام سنگ های کوفه هم آزرده ام ...

با خودت من را ببر نزد علیِ اصغرت

آخر ای بابا برایش جام آب آورده ام!

شاعر: فاطمه نورعلیزاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید