... و بازهم گذرش سوی قتلگاه افتاد

کنار نعش پدر اشک او به راه افتاد

 

سه ساله ای که تمام تنش کبود شده

دوباره روی تنش یک رد سیاه افتاد

 

همین که فاطمه آن نیمه شب صدایش کرد

بدون آنکه بفهمد بین راه افتاد

 

مگر چه ضربه سختی به صورتش خورده

که وقت دیدنش عمه به اشتباه افتاد 

 

چه کرده بود مگر؟ کل کاروان دیدند

که موی سوخته اش دست یک سپاه افتاد

 

گه ورود به کوفه به خاطرش آمد

که یادگار عمو بین خیمه گاه افتاد

 

به روی نیزه پدر را نگاه می کرد و ....

.... به سینه میزد و میگفت آه آه افتاد

 

کنار چشم پدر دست بسته در این راه

هزار مرتیه این طفل بی گناه افتاد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    ابتاه يا حسين (ع)

با همان عمر ِكَمَم دست ستم بد تا كرد

موقع قد كشي ام بود كه پشتم تا كرد

 

دورهايت زدي و نوبت ما شد امشب

چشم كم سوي مرا ديدن تو بينا كرد

 

لذتي دارد عجب بوسه ي دو لب تشنه

لب به لب خورد به هم زخم دو لب سر وا كرد

 

نوه ي فاطمه بودم سندش را دشمن

با كف پا به روي چادر من امضا كرد

 

همه ي صورت من قدر ِكفِ دستي نيست

دور از ديده ي تو عقده ي خود را وا كرد

 

عمو عباس كجا بود ببيند آن مرد

به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد

 

ناسزا گفت و به گريه دهنش را بستم

دشمنت را نفس فاطمي ام رسوا كرد

 

بي كفن دفن شدم اي پدر بي كفنم

داغ مجنون همه جا تازه غم ليلا كرد

 

دختر بي ادبي مسخره ميكرد مرا

دو سه تا پارگي از روسري ام پيدا كرد

 

عمر يك ظرفِ ترك دار به ضربي بسته ست

عمه بر دست مرا برده و جابجا كرد

 

عمه هربار كه با گريه بغل كرد مرا

ياد آن صورت نيلي شده ي زهرا كرد

(قاسم نعمتي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر لحظه نگاهت که می افتد به نگاهم

یک قافله ریزد به هم از قدرت آهم

 

هر بار می آیم که تو را خوب ببینم

هی سیلي و شلاق می آید سرِ راهم

 

دختر همه ی هوش و حواسش پی ِباباست

خوب!من که یتیمم چه به جز مرگ بخواهم؟!

 

حالا چه شده این همه بعد از تو نمردم!...

…از برکت عمه ست که بوده ست پناهم

 

ورنه لگد و کعب نی و سنگ که انگار

طوفان مهیبی ست،و من چون پرِ کاهم

 

آتش که نوازش کند آیا اثری هم

می ماند از آن معجر و گیسوی سیاهم؟

 

هر جا که رسیدیم مرا مسخره کردند

انگار نه انگار که من دختر شاهم

 

خولی و سنان،ضجر،دگرها و دگرها...

من یک تن و همدست شدند این همه با هم

 

هر کس ز عمو کینه به دل داشت مرا زد

بی آنکه بگویند چه بوده ست گناهم

 

بر نی سر اصغر رود اما سر من نه؟!

ای شمر ، تو یا حرمله...دریاب مرا هم

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نازدانه ي سيدالشهدا(ع)

داغ بابا به شانه ي کودک

بحث دنباله دار فدک

شب نخوابی ز درد و کتک

دست سنگین و صورتی کوچک

از رقیه بپرس یعنی چه

 

در دل شعله وای وای یتیم

خنده کردن به گریه های یتیم

بستن آبله به پای بتیم

زیر شلاق ها صدای یتیم

از رقیه بپرس یعنی چه

 

محترم بودن و حقیر شدن

پیش چشم همه اسیر شدن

اول زندگیت سیر شدن

زود تر از همیشه پیر شدن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پیکری پشت کاروان افتد

تازه خوابیده ناگهان افتد

گیسویی دست این و آن افتد

خارجی زاده بر زبان افتد

از رقیه بپرس یعنی چه

 

سنگ از دست رهگذر خوردن

جای ناز غصه ی پدر خوردن

تازیانه ز پشت سر خوردن

یک نفر پا ز صد نفر خوردن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

حنجر خشک و زخم سر نیزه

چشم حیران به سوی هر نیزه

رفته درخاک تا کمر نیزه

رأس خورشید و ماه بر نیزه 

از رقیه بپرس یعنی چه

 

خسته ماندن غریب در صحرا

بی کس و غم نصیب در صحرا

عطر جان بخش سیب در صحرا

ذکر امن یجیب در صحرا

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پای در سلسله هراس شتاب

سینه ي بی قرار و حالِ خراب

غصه ي زینب و نوای رباب

قاری تشنه لب کنار شراب

از رقیه بپرس یعنی چه


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نــیــمــه شب بود کــه درهــای اجابـت وا شد

یـوســف گــمــشده دخــتــرکــی  پـــیــدا شـــد

آنکه هـمــراه سخـن هــاش هــمــه لکنـت بود

چون کــه چشمش به پدر خورد زبانش واشد

چـون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد

یـاعلی (ع) گفت و به صد رنج زجایش پا شد

هـاتـــفی داد نــدا چــشـم تــو روشــن خــانم !

آنـــکه مــی گفت نــداری تــو پـدر رسوا شد

. . . رفــت و تا روز جــزا بهر تسـلای یتیم

شــام  بــدنام تـرین نــقـطــه ایــن دنــیــا شــد

ســـوره کـوثـر ایـــن قـــافــلـه را دق دادنـــد

باز هم زینــب (س) غــمدیــده مــا تــنــهـا شد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت

شهر گناه حال و هوای خدا گرفت

با سر دوید سوی طبق طفل بستری

زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت

این هم یکی ز معجزه های رقیه بود

بر دا منش بهشت خداوند جا گرفت

با اشک چشم راس پدر را گرفت پس

یعنی که انتقام ز تشت طلا گرفت

حاجیه سه ساله ولیمه گرفته بود

اما ولیمه حال و هوای منا گرفت

سُر خورد ناگهان سربابا به روی خاک

دل های اهل بیت دوباره عزا گرفت

از چشم های فاطمه(س) افتاد شهر شام

آه یتیم بی رمقی شهر را گرفت

آن کس که بود حضرت زهرای قافله

در شهر شام شهرت ام البکا گرفت 

...با زخم های کاری جسم نحیف خود

نیروی پیکر زن غساله را گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قربان تبسم پر از احساست

مست است بهار از شمیم یاست

ای راهزن جاده ی دلهای خراب

تاراج ببر دل عمو عباست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مدح و مرثیه حضرت رقیه (س) :

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها

تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها

ای لیلی صحرای  دل حضرت ارباب

مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها !

سوگند که تا روز قیامت همه هستیم

با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها

کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان

جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها

گندم بده تا پر بزنم ، جلد تو باشم

محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها

در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید

کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید

تا از حرمت عطر خداوند بیاید

صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید

در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ

یا این که زبان قلمم بند بیاید

ارباب شود میل نگاهش به تو افزون

وقتی به لبانت گل لبخند بیاید

هر جا سخن از نام شکربار شما شد

در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید

خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل

با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید

در حقّ من اتمام نما جود و کرم را

کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را

بی پله رسیدن به خدا فرض محال است

بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است

عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی

در فهم کمالات شما میوه ی کال است

عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم

تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است

یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم

با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است

یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...

سیلی...رخ نیلی... قدِ خم؟! جای سوال است

شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...

آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...

گفتند چه حاجت به بیان است همین است

تعطیل بهانه...بله بابای تو این است

سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش

احوال هر آن کس که یتیم است همین است

تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !

شمس فلک نی شده و عرش نشین است

از ناقه فتادی همه گفتند که انگار

زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است

این ها همه بغضی است که از فاطمه (س) دارند

یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است

ای کاش دگر منتقم از راه بیاید

برچیده ز لب های زمان آه بیاید


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ساده و بی کنایه می گویم

مثل ترتیل آیه می گویم

تا در این سینه ام نفس باقیست

" أنا کلب الرّقیه " می گویم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مست شدم رقیه مذهب شدم

باده خور از ساغر زینب شدم

شکر که قلاده زدندم ز لطف

تا سگ این بیت ملقّب شدم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395  | 2:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید