برای حضرت رقیه (س):
بر باغ گل حضرت ارباب گلابی از شاخه ی طوبی تو بر این خاک بتابی
انگار نبی فاطمه در دست گرفته وقتی که در آغوش حسینت تو بخوابی
این طینت پاکیزه ی تان را نسرشتند از خاک زمینی،نه! فراتر ز ترابی
باشد نم آن اشک تو یک شعبه ز کوثر تو آب تر از آبی و جز تو چو سرابی
مدح تو سرودن به خدا کار قلم نیست خورشید فضائلت بود پشت سحابی
تو حضرت بارانی و ما تشنه ترینها بر خشک درخت سر راهت بده آبی
ریحانه ی سرسبز حسین بن علیّ و هم بازی ناز علی اصغر ربابی
دردانه ی ناز حضرت اُمّ نفیسه (س) بهر صدف عشق تو تنها دُر نابی
تو مصحف عشقی،سه ورق بیش نداری اسرار تو پوشیده و نا خوانده کتابی
ای فصل خزان دیده ترین نو گل ارباب نشکفته و پامال ترین سنبل ارباب
ادامه مطلب
سن کم او را کسی باور ندارد
از بس که یک موی سیه در سر ندارد
از محکمی ضربه اش این بر میاید
اصلا علاقه ضجر(لعنت ا..) به دختر ندارد
روزی تنی بی سر میان خاک می دید
امروز یک سر دیده که پیکر ندارد!!
از بس که روز و شب رقیه(س) گریه کرده
اشکی برای گریه اش، دیگر ندارد
با گریه هایش عالمی را زیر و رو کرد
با این حساب از فاطمه(س) کمتر ندارد
ادامه مطلب
ابتاه يا حسين(ع)
نه فقط من ، به سر ِ هيچكسي گيسو نيست
همه ي اهل حرم زجر كشيده هستند
كوفيان هر چه كه بودند ولي باز پدر
لااقل حُرمت دندان تو را نشكستند
(حامد خاكي)
ادامه مطلب
من الذي أيتمني؟
سايه انداختهاي از سرِ نِي بر سر من
دوست دارم ولي يك شب برسي در بر من
پيش چشم مني و دور نرفتي امّا
خوش به حالش...به برِ توست سر اصغر من
چند وقت است نوازش نشدم؟ ميداني؟
كاش ميشد بكِشي دست يتيمي سر من
بوسه و بازي و آغوش...همه پيشكشت
شد كه يك بار بپرسي چه خبر دختر من؟
شد كه يك بار بپرسي ز من و احوالم؟
اصلاً آيا خبرت هست چه شد معجر من؟
خبرت هست چه شد آن همه گيسوي بلند؟
خبرت هست چه آمد به سرِ پيكر من؟
هيچ ميداني از آن روز كه رفتي چه قَدَر
ضربهي سخت رسيده به تن لاغر من؟
وا نميگردد اگر چشم من ، از سيلي نيست
اثر شعله نشسته روي پلك تر من
عمه تا هست همين يك دو قدم ميآيم
چه كنم ، تاول پايم شده درد سر من
غل و زنجير براي مُچِ من سنگين است
ظاهراً كج شده اين ساقهي نيلوفر من
خواهرت گفته تحمّل كنم ، امّا بابا
شده اين ضجرِ لعين مشكلِ زجر آور من
تازيانه به كَفَش بود و به قدري چرخاند
تا كه پيچيد به دور گلو و حنجر من
ميخرم هرچه بلا هست به جانم امّا
هرگز اظهار كنيزي نشود باور من
(علي صالحي)
ادامه مطلب
آسمان دلش از غصه حکایت می کرد
با پدر داشت که از کو فه شکایت می کرد
مو به مو ، لحظه به لحظه همه ی واقعه را
با اشارات نظر بر تو روایت می کرد
دختر عا طفه با چوب سراسر کینه
سر یک بوسه زلبهات رقابت میکرد
از همان وقت که بر نیزه سواری رفتی
دشمنت هر چه که می خواست جنایت می کرد
دل شکسته ، سر بشکسته در آغوش گرفت
ولی آهسته که حال تو رعایت می کرد
به سر زلف پریشان تو بسته است دخیل
حاجتی داشت زمانی که صدایت می کرد
در دلش گفت خدایا بروم همره او
باید این بار که بابایم عنایت می کرد
یاسر مسافر
ادامه مطلب
هر شب دم سحر جگرم درد می کند
از ماتم تو ای پدرم! درد می کند
از بس که انتظار کشیدم به راه تو
این دیدگان منتظرم درد می کند
بابا نبوده ای که ببینی چه می کشم
از ضرب تازیانه پرم درد می کند
هر کس رسید و نذر خودش را ادا نمود!
یعنی ز پای تا به سرم درد می کند
لب های من شبیه لبت چاک خورده است
خواهم که نام تو ببرم درد می کند
حقّم نبوده موی سرم را کشیده اند
این گیسوان مختصرم درد می کند
این درد چشم ارثیه ی مادری ماست
از سوز گریه چشم ترم درد می کند
از بس که بی هوا به زمین خوردم ای پدر
مانند مادرت کمرم درد می کند
ادامه مطلب
نیمه ی شب شده و خواب پریشان دارم
گوشه ی لعل لبم ذکر پدر جان دارم
بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
خواب دیدم که سری را روی دامان دارم
دیدم آن سر،سر باباست خدا رحم کند
عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند
تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
چشم های پدرم خیره به سوی من بود
تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
لیله ی قدر من امشب چقدر زیبا شد
آمدی یوسف کنعان،چه عجب بابا جان
شده ویرانه گلستان،چه عجب بابا جان
به سر آمد غم هجران،چه عجب بابا جان
آمده بر تن من جان،چه عجب بابا جان
چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم
کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
تا که احساس کنی لاغری پیکر را
می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟
چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته
تا که با عمه ی خود راهی بازار شدم
مورد مرحمت خنده ی اغیار شدم
تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
خالصانه متوسّل به علمدار شدم
من نگویم چه به روز سر من آوردند
چادری را که برایم تو خریدی بردند
ادامه مطلب
از شوق دیدار تو بابا پر گرفتم
یعنی که جان تازه در پیکر گرفتم
چشم انتظار دیدن روی تو بودم
شکر خدا رأس تو را در بر گرفتم
حرفی نگفته در میان سینه دارم
بغضم شکست و روضه را از سر گرفتم ...
وقتی که با صورت زمین خوردم ز ناقه
دردی شبیه پهلوی مادر گرفتم
از ضرب آن سیلی که نور دیده ام بُرد
در صورتم یک شاخه نیلوفر گرفتم!
چادر نمازم را به زور از من گرفتند
حالا به جایش آستین بر سر گرفتم ...
... از کنج این ویرانه تا معراج رفتم
وقتی که بوسه از رگ حنجر گرفتم
فهمیده ام کنج تنور خانه بودی
بیخود نشد که بوی خاکستر گرفتم ...
... انگشتری زیبا برایت می خرم من!
وقتی ز دست ساربان زیور گرفتم ...
ادامه مطلب
بـابـا بـیــا کـه چشم تــرم،درد می کند
از درد و مــاتـمت جـگـــرم،درد می کند
نـسل مغـیـره آمده بـودند به جنـگ من
دیــدم پــدر که دور و بــرم،درد می کند
سیـلـی به روی صورت دُردانه ات زدند
از ضرب دستشان بـصـرم،درد می کند
از روی نـاقه دختـر تـو خـورده بـر زمیـن
این دنده ها که شد سپرم،درد می کند
معـجـر دگـر نمانده بــه روی سـرم پـدر
ایـن گـیـسوان مخـتـصــرم،درد می کند
بــا بـغض مـادرت بـه تـنـم تــازیـانـه زد
بـــازوی مـن نــمــوده ورم،درد می کند
بـابـا شبـیـه مــادر پـهلـو شکستـه ات
قـامت کمــانــم و کـمــرم،درد می کند
ادامه مطلب
حضرت رقیه(س)-شهادت
سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت
تکامل دل زار من از کمال گذشت
محال بود که آن خارها مرا نکشند
ولی به شوق تو جان من از محال گذشت
پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم
لبم به خاطرت از جرعه ی زلال گذشت
لبت به چوب حراج از بها نمی افتد
لبم خرید و پسندید و بی سؤال گذشت
برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود؟
حریر زلف من از مرز پایمال گذشت
نسیم شام وزید و مرا پریش نکرد
نیافت چون به سرم مو، به انفعال گذشت
دهان تنگ تو اینقدرها محیط نداشت
جمالت از اثر سنگ، از جلال گذشت
به غارت حرم تو عروسکم گم شد
پس از تو بازی من بین قیل و قال گذشت
گدای قرص مَهَم قرص نان نمی خواهم
دلم به عشق هِلال تو از حلال گذشت
مرا همیشه دم خواب بوسه می دادی
تو وام دار منی، وعده رفت و مال گذشت
چو رنگ صورت خود می پرم به اوج فلک
و بال زخمی من امشب از وبال گذشت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


