امشب فقط مانده برای ما برادر

این دشت فردا می کند غوغا برادر

با من نگو فردا چه خواهد شد که زینب(س)

می ترسد از غمهای این صحرا برادر

خار مغیلان بیابان جمع کن تا

فردا نگردد جمع با پاها برادر

راز و نیاز امشب تو فرق دارد

از غصه ها می گوید این نجوا بردار

می گویی از گودالُ خونُ و طاقتی نیست

تا دیدنیها بشنوم حتی برادر

باور ندارم زینتِ دوش نبی را

سُمها کند هم سطح با شنها برادر

درد فراق تو برای کشتنم بس

دیگر چرا سر نیزه و سرها برادر

از غارت خلخال و خون گوشواره

چیزی نگویی بین مَحرمها برادر

گفتی اسارت می روم، اینکه محال است!!

با غیرتی که دیدم از سقا برادر

وقتی میان نیزه ها گم شد تن تو

با ناله ات راه مرا کن وا برادر

ای وای از آن لحظه که می آید، ندای

آهِ غریبِ مادرِ زهرا برادر

شاعر : حسین ایمانی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا حسين(ع)

شبِ آخر بگذار اين پَر ِمن باز شود

بيشتر رويِ تو چشم تر ِمن باز شود

 

حرفِ هجران مزن اينقدر مراعاتم كن

دست بردار ، دلِ مضطر ِ من باز شود

 

جان زينب برو از كرب و بلا زود برو

مگذاري گره ي معجر من باز شود

 

آه ، راضي نشو بنشينم و گيسو بكشم

آه ، راضي نشو موي سر من باز شود

 

پاي دشمن به روي پيكر تو باز شود

روي دشمن به روي معجر من باز شود

 

جانِ من حرز بينداز به گردن مگذار

جاي اين بوسه ي پيغمبر من باز شود

 

جان زينب برو مگذار غروب فردا

سمت گودال رهِ مادر من باز شود

 

حيف از اين زير گلو نيست خرابش بكنند؟!

پس اجازه بده تا حنجر من باز شود

 

لااقل قول بده زود خودت جان بدهي

بلكه راهِ نفس آخر من باز شود


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازی شان اهل نظر حیران است
گوییا مشعله از بام فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می آید
یا نسیمی است کز آن سوی جهان می آید
یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب این همهمه از حور جنان می آید
یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست
شاه بنشسته بر او حلقه ی یاران الست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
چار تکبیر زده یک سره بر هر چه که هست
خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود
مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
عشق می گفت به شرع آنچه بر او مشکل بود
خم می بود که خون در دل و پا در گل بود
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه ی عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزم گه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند 
چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
که نمانده ست ره عشق مگر گامی چند
در بلاییم ولی عشق بلاگردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
امشب است آن که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا عمل مذهب رندان بکنم
قطع این مرحله با ملک سلیمان بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
آنچه استاد ازل گفت بکن آن بکنم
عاقبت حانه ی ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق غباری گیرند
صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب 
داشت اندیشه ی فردای یتیمان زینب 
گفتی از یاد پریشانی طفلان زینب
داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب
این چه خوابی ست که در خواب گه شیران است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدار خود آن خسرو شمشاد قدان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند
صبر از این بیش ندارم چه کنم ؟ تا کی و چند ؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
نفس همّت پاکان دو عالم با اوست
زخم شمشیر وسنان چیست که مرهم با اوست ؟
پس چه رازی ست که خنجر به گلو برّان است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
شام فردا که رسد زینب گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صد چاک شه تشنه زبان
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
جگر رود فرات از دل او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او که دربانی میخانه فراوان کرده
نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از سر جان و جهان دست فشان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
من به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
این چه روح است و کرامت که در این یاران است 
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در شب پر شور عاشورا ، به دشت کربلا                 تا سحر ، بيدار و شادانند اصحاب حسين
صوت قرآن و ، نماز است و ، مناجات و دعا              روشنائي بخش آنان ، نور مهتاب حسين .....
گفت با خويشان و با اصحاب خود آن شب امام         چون که فردا ، روبرو با لشگر دشمن شوم
جز شهادت نيست راه ديگري در اين قيام                 دوست دارم ، کشته در اين راه ، تنها من شوم
هر که مي‌ترسد ز جان خود ، درين جنگ شديد          خيز و ، در پردة شب ، گيرد اکنون راه خويش
هر که مي‌خواهد که فردا ، همرهم گردد شهيد         عهد بندد با خدايش ، در دل آگاه خويش
يک زبان ، گفتند : هرگز ، اي عزيز فاطمه                 کي ترا تنها گذاريم و ، ازين صحرا رويم
نيست ما را يا حسين از اين شهادت واهمه              اي خوشا ، با رو سپيدي ، ما ازين دنيا رويم
در شب پر شور عاشورا ، به دشت کربلا                  تا سحر بيدار و شادانند اصحاب حسين
صوت قرآن و ، نماز است و ، مناجات و دعا              روشنائي بخش آنان ، نور مهتاب حسين ....
سيزده ساله جواني بود و ، پرسيدش امام :             مرگ در پيشت چگونه باشد اي پور حسن ؟
در جواب پيشوايش ، گفت با صد احترام :                از عسل شيرين تر است اين مرگ خونين پيش من
آن يکي گفتا : اگر هفتاد باره جان دهم                  زنده گردم ، باز ، در راهت فداکاري کنم
دوست دارم ، جان به راه عترت و قرآن دهم              تا نفس دارم ، امام خويش را ياري کنم
يک زبان گفتند : کي امشب به پايان مي‌رسد ؟         کي شود فردا ؟ که جان در ياري قرآن دهيم ؟
جان ما بعد از شهادت ، چون به جانان مي‌رسد          کي شود پيش امام خود ، خدايا جان دهيم ... ؟

نام شاعر:حبيب چايچيان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهلت خواستن حسين (ع) در شب عاشورا


 

امشب اي مردم غفلت زده، مهلت بدهيد        تا که «حر» سوي ره راست ز بيراهه شود
اصغرم را بگذاريد که تا فردا صبح                    سن قربان شدنش کامل و، ششماهه شود

نام شاعر:حبيب چايچيان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار ماه محرم - عصر عاشورا - یاسر مسافر

 

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...

بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد...

 

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت

این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ...

 

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود

ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

 

انگار صدای مادری دلخسته می رسید

آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

 

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان

ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

 

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو

مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

 

دور از نگاه علمدار لشگرت

آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

 

((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

 

یاسر مسافر


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب عاشورا – روضه امام حسین(ع) – سعید توفیقی

 

در خیمه ها صدای خدایا بلند شد

 زینب برای پرسش آیا ؛ بلند شد

 فریاد واحسین ؛ زاعماق سینه اش

تا گشت با خبر زقضایا بلند شد

 

پرسید غرق ناله که آقا چه می شود ؟‌

تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟‌

 

سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی

باران شدی و توبه ی صد ساله می کُنی

گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود

خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی

 

انگار این عمل ؛ عمل دل به خواه توست

این تکّه از زمين نکند ؛‌ قتله گاه توست

 

امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست

زینب اسیر گریه ؛ زحال عجیب توست

حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت

مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست

 

اشکت به من اجازه آوازه می دهد

دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد

 

یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت

آری منم که زل زده ام در برابرت

از بسکه محو ذات خداوند اقدسی

اصلاً‌ محل نمی دهی امشب به خواهرت

 

از جان من عروج مکن روح پیکرم

حرفی مزن ز رفتن خود ؛ ای برادرم

 

خون منِ زخود شده را کم به شیشه کن

زخم فراق ؛‌کم به دل خسته ریشه کن 

یا حرفی از جُدا شدن از خود مگو وَ یا

با من مگو عزیز دلم صبر پیشه کن

 

امشب دلـم اسیــر مــلال اسـت یـــا حسین

من بی تو ؛‌ عین فرض محال است یا حسین

 

گریان ترین دیده دریایی توام

امشب اسیر غصّه فردایی توام

 گفتی زبسكه يك شبه تغیير می کنی

من نیز ناتوان ز شناسایی تو ام

 

گفتی به ناله غرق تمنا بکن مرا

زینب بیا و خوب تماشا بکن مرا

 

گفتی تمام پیکر تو زخم می شود

از پای تا دم سر تو زخم می شود

اذنم دهي به صورت خود لطمه می زنم

بامن مگو که حنجر تو زخم می شود

 

گفتی سری به روی تنت نیست بعد از این

جز تکه بوريا کفنت نیست بعد از این

 

سعيد توفيقي


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب عاشورا – روضه وداع امام حسین(ع) – محسن کاویانی

 

طعنه های تکراری...

 

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری

و آنقدر كه در اينجا سه تا علی داری

 

شبيه روی نبی را علی صدا كردی

غدير را... و چه ساده تو ميكنی ياری

 

دوباره‌ ای پسر خون بيا تحمل كن

هجوم طعنه و نيشی كه هست تكراری

 

ميان لشگر كوفی ببين يتيمان را

دگر ز نان و نمك هم نمانده آثاری

 

براي بارش باران هنوز ميخواهی...

...براي مردم كوفه نماز بگذاری

 

دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی

پس از تو ميشود آقا مكان گل كاری

 

تو ميروی و سرت را... گمان كنم... شايد...

خدا كند كه سه ساله نبيند آزاری

 

محسن کاویانی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشك غم
شب عاشورا و ديده ي فلك گريان است / فاطمه (س) بهر جگر گوشه ي خود نالان است
زينب(س) مظلومه با چشمان خيس اشك غم / بي قرار غربت و مظلومي جانان است
شاه آزاده ي مظلومان حسين اِبنِ علي(ع) / با لبي عطشان و سوزان قاري قرآن است
عصر فردا بدن بي كفنش در گودال / بر سرِ نيزه ي دشمن سرش آويزان است
سينه اش شكسته گردد و ببيند زينب(س) / بر تمام بدنش جاي سُمِ اسبان است
«آبان 1391 ، ذي الحجّه 1433»

 

حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب عاشورا

 

بگذار با تو این شب آخر به سر شود

ای وای اگر که امشب زینب سحر شود

 

هر چه به صبح واقعه نزدیک میشویم

از غصه ی تو دلهره ام بیشتر شود

 

ای میهمان تشنه لبم بر غریبی ات

پهلو شکسته آمده تا نوحه گر شود

 

تا آه میکشی جگرم تیر میکشد

خواهر به حال بی کسی ات خون جگر شود

 

حرف از جدا شدن بزنی لطمه میزنم

راضی نشو که زینب تو در به در شود

 

جان منی و پای تو آوردم ای حسین

تا صبح من به دور تو میگردم ای حسین

 

ای یادگار مادرم ای سایه ی سرم

ای مهربان برادرم ای سایه سرم

 

ای آیه های فجر ز تو دل نمیکنم

آید هر آنچه بر سرم ای سایه سرم

 

میسوزم از شراره ی اشک تو امشب و

فردا در آتش حرم ای سایه سرم

 

پیداست از هیاهوی دشمن که خواهرت

یک امشب است محترم ای سایه سرم

 

سوگند خورده اند که سرت را جدا کنند

با تیغ و نیزه در برم ای سایه سرم

 

من بر هزار زخم تنت گریه سر دهم

تو روی نی به معجرم ای سایه سرم

 

جان منی و پای تو آوردم ای حسین

تا صبح من به دور تو میگردم ای حسین

 

فردا که لحظه لحظه نفس گیر میشود

در خاک و خون عروج تو تفسیر میشود

 

از ترس، خواب هرکه ندارد ز کوفیان

فردا سر رقیه ی تو شیر میشود

 

امشب به هر کجای تنت بوسه ای زنم

فردا اسیر نیزه و شمشیر میشود

 

فردا که دست و پا بزنی زیر چکمه اش

زینب میان هلهله ها پیر میشود

 

زهرای کوچک تو همین امشب است عزیز

فردا دچار حلقه ی زنجیر میشود

 

فردا که روی نی همه سرها روانه گشت

از تیرهای حرمله تقدیر میشود


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 20 تیر 1396  | 12:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 9 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید