میروی پشت سرت این دل من جا مانده

قدری آهسته که فرمایش زهرا مانده

بسکه سرگرم تماشای تو بودم دیدی؟

همه ی دشت به من گرم تماشا مانده

 بعد عباس به کار تو گره افتاده است

حق بده پس گره روسری ام وا مانده

 خوب شد نیست اباالفضل ببیند اینجا

 خواهرش در وسط معرکه تنها مانده

بوسه بر زیر گلویت عوض مادر بود

 نوبت بوسه ی من بر روی رگها مانده

 

شاعر : محمد حسن بیاتلو


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395  | 9:02 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کنون که برق نگاه تو در نگاه من است

زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است

 

به من مگو که بسازم ز درد دوری تو

پس از تو حالت من لحظه‌لحظه سوختن است

 

من از شکایت تو از زمانه دانستم

که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است

 

نمی‌شود که بسوی مدینه برگردیم؟!

دل غریب من اینجا هوایی وطن است

 

سپرده کهنه لباسی برای تو مادر

چقدر کرده سفارش: «حسین من بی‌کفن است»

 

چقدر نیزه برای تن تو ساخته‌اند

چقدر مرکب‌شان بیقرار تاختن است

 

چقدر چشم جسارت به خیمه می‌افتد

هراس من همه از «سایه‌سر» نداشتن است

 

مرا رها مکن اینجا که خصم بی‌پرواست

مرا رها مکن اینجا که شمر بددهن است


 احسان محسنی فر


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395  | 8:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

واویلا...

توی خیمه شام تاسوعا

چشم مولا به یاورش افتاد

گفت عباس جان بیا بنشین

ناگهان یاد مادرش افتاد؛ هیجده سال داشت ولی قدش

مثل زنهای پیر خم شده بود

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395  | 8:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از زبان فرات:

من ِ بی مهر شدم مهریه مادر تو

لیک شرمنده زروی تو و آب آور تو

مُهر ننگیست به پیشانی من تا به ابد

که نبوسید لبم لعل علی اصغر تو

بسته شد راه به رویم که بیایم سویت

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395  | 8:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر روضه ای برای همه جانگداز نیست
هر گوش را لیاقت افشای راز نیست

بالانشین منبر نی! خطبه ای بخوان
غیر از سر تو هیچ سری بر فراز نیست

آن جاذبه که در حرم کربلای توست
در شهر مکه یافت نشد، در حجاز نیست

من سینه میزنم که عبادت کنم تو را
مومن شدن به نافله و جانماز نیست

هر سالکی به هیئت تو پا گذاشته ست
فهمیده راه سیر الی اله دراز نیست!

ای بی کفن! پس از تو مشخص شده ست که
پیراهن و لباس دگر امتیاز نیست

زاهد به طعنه گفت : به مسجد بیا! ولی
رفتم به آن دری که نگویند، باز نیست!

بعد از هزارسال – ببینید! – پرچمی
جز پرچم حسینیه در اهتزاز نیست

شاعر : پیمان طالبى


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 21 آبان 1395  | 8:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش


شاعر:قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 19 آبان 1395  | 9:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ناقه ها میروند من باید
کودکان تورا سوار کنم
نه على اکبر(ع) است نه عباس(ع)
من خودم را بگو چکار کنم؟

 

خنجرش را کشیدم اما شمر
خنجرش را کشید از دستم
سر حلقوم تو نمیدانى
چقدر خون چکید از دستم

تیغ و شمشیر و سنگ و تیر و عصا
همگى با تن تو ضد شده اند
نوک سرنیزه ها مقابل من
بر علیه تو متحد شده اند

آنقدر گریه کرده ام دیگر
سو در این چشمهاى تارم نیست
بین شمر و سنان و حرمله،آه…
شش برادر یکى کنارم نیست

تشنه اى؟ گریه میکنم آنقدر
تا که دریا شود از اشکم دشت
تشنه اى تا ابد نمیفهمد
به لب خشک و تشنه ات چه گذشت

از دم خیمه تا دم گودال
آنقدر بین راه افتادم
صحنه هاى مصاف تو با شمر
نرود تا قیامت از یادم

این حسین من است یا الله
اینکه افتاده در ته گودال
اینکه هرلحظه میخورد تیغى
اینکه هرلحظه میرود از حال

همه ى خانواده ام رفتند
نه پدر جان نه مادرم مانده
تو بمان پیش من بگویم تا
لااقل یک برادرم مانده

حامد جولازاده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 19 آبان 1395  | 9:02 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 9 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید