چند کودک
در ماتمی بی انتها با چند کودک...
تنها رها کردی مرا با چند کودک
یک خیمه ماند و یک بغل دلواپسی و
من ماندم و این ماجرا با چند کودک
هی چهره ات را در سرم تکرار کردم
هی گریه کردم بی صدا با چند کودک
وقتی صدای داد و بوی دود آمد
دیدی چه کرد آن شعله ها با چند کودک؟!
تا پرده ی خیمه به یکسو رفت دیدم
خورشید روی نیزه را با چند کودک
می خواستم پنهان کنم اما رقیه
زل زد به سرهای جدا با چند کودک
یکباره سمت خیمه هامان حمله کردند
من مانده بودم زیر پا با چند کودک
سیلی زدند و معجر از سرها کشیدند
با من قبول اما چرا با چند کودک...؟
***
وقتی سرت با من تنت از من جدا بود
راهی شدم از کربلا با چند کودک
ای کاش می دیدی که در کوفه چه کردند
مردم میان کوچه ها با چند کودک
***
در راه هم گویی هزاران حرف دارند
با صورت خونی بابا چند کودک
لب تشنه ی خواهر فقط لب تر کن امروز
باید بیایم تا کجا با چند کودک؟!...
حسن اسحاقی
ادامه مطلب
صغیر اصفهانی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
زیب آغوش نبی ! نوک سنان جای تو نیست
مطبخ و خاک سیه، منزل و مأوای تو نیست
بی حیا آن که نهادت به روی خاک تنور
عرش را مرتبهی خاک کف پای تو نیست
دیشب ای دوست به مهمانی خولی رفتی
جان من! جای تو در خانه اعدای تو نیست
وآی تا من ز جراحات تو این خاک سیاه
شویم از اشک که این گونه مداوای تو نیست
سایه ی خویش مگیر از سرم ای سرو بلند
که مرا هیچ به سر غیر تماشای تو نیست
در ره دوست گذشتی ز سر و مال و عیال
هیچ کس را به جهان همّت والای تو نیست
نه همین واله و شیدای تو شد خواهر تو
آن دلی کو که چو من واله و شیدای تو نیست
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-شام و مجلس یزید (لعنة الله علیه)
زمان به قدمت تکوینی ات صراحت داشت
زمین به یُمن وجود تو استراحت داشت
عمود خیمه ی هفت آسمان تویی امّا
که دیده بود عمودی که صد جراحت داشت
کدام آیه دهان تو را معطّر کرد؟
که خیزران ز لب خشک تو ملاحت داشت
قسم به آیه ی زخمیِ مانده بر لب تو
به شرح زخم تو زینب فقط فصاحت داشت
تمام جسم تو بود و هزار خنجر و تیغ
کدام دشت به اندازه ات مساحت داشت؟
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-مصائب شام
زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت
اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب
هر کجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا
خطبه ی جانسوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت
با کلام جان فزا اثبات دین حق نمود
عالمی را دوستدار اهل ایمان کرد و رفت
بر فراز نی چو آن قرآن ناطق را بدید
با عمل آن بی قرین، تفسیر قرآن کرد و رفت
در دیار شام بر پا کرد از نو انقلاب
سنگر اهل ستم را سست بنیان کرد و رفت
خطبه ی قرّا، بیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت
شام، غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غربان کرد و رفت
زین خطب اتمام حجت کرد بر کافر دلان
کافران را مستحقّ نار و نیران کرد و رفت
از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار
اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت
شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
دخت شه را بعد مردن در خرابه جاى داد
گنج را در گوشه ویرانه پنهان کرد و رفت
ز آتش دل بر مزار دختر سلطان دین
در وداع آخرین شمعى فروزان کرد و رفت
با غم دل چون که مى شد وارد بیت الحزن
«سروىِ» دل خسته را محزون و نالان کرد و رفت
ادامه مطلب
هر تشنه به جای آب سیلی می خورد
با روی زخون خضاب سیلی می خورد
هر طفل یتیم کز بنی هاشم بود
از آل بنی شراب سیلی می خورد
از آن که به کودکی علی ع شیرش داد
ناموس ابوتراب سیلی می خورد
دلبند علی ع تا که زدرگاه خدا
شیخی ببرد ثواب سیلی می خورد
اسلام بنی امیه جاری شد و زن
با داشتن حجاب سیلی می خورد
قرآن به فراز نیزه قرآن می خواند
هر سوره ی آن کتاب سیلی می خورد
خاکی به سرم که اصغر ع از نی می دید
از قاتل او رباب سیلی می خورد
ادامه مطلب
کتایون شیخی
آتش آتش ریخت بر شام سیاه
شعله های گریــــه و اندوه و آه
بی پناهی موج میزد در میان
دستهای زینب آن شب شد پناه
ادامه مطلب
الشام...الشام...الشام...غربت شمار شهیدان
اندوه... اندوه... اندوه... ای شام تار شهیدان
می خواهم ای شام نیلی! آنقدر آتش بگریم
تا عاقبت گم شوم گم گم در غبار شهیدان
می خواهم آنسان بگریم تا در تف خون بپیچد
پژواک فریادهای دنباله دار شهیدان
هیهات هیهات هیهات: بانگ انا الحق عشق است
هیهات گو می روم من تا پای دار شهیدان
ای عشق آلوده دامن ! شاید شفیع تو باشم
گر روز محشر بر آرم سر از تبار شهیدان
جان بر لب آمد کجایی؟ ای خون بهای من و عشق!
الغوث الغوث الغوث ای انتظار شهیدان
ادامه مطلب
مسلم فدایی صدر
چکه چکه بر آشوب ای زبان یخ زده در کام
چون شهامتی خشماگین خفته در غلافی از ابهام
شانه های نازکت ای زن سرپناه زخمی مردی است
راه قرنها پس از این را پشت سر نهاده به یک گام
شور واپسین نفست را نذر خیمه ها کن و بردار
پرده از وقاحت سوگندنامه های در طلب نام
شعله شو مباد ببینند یخ ببندد اینهمه فریاد
سعی کن به لرزه درآید پشت بی ستارگی شام
کوفه لجن زده نیلوفرپرست می شود ای زن
لب اگر که باز کنی باز زان شهید دشنه و دشنام
باید آسمان بشوی باز تا پرنده ها بنویسند
اینکه روی نیزه بیان شد آفتابی از لب این بام
آبی و بلند و فراگیر خطبه ای بخوان که دوباره
مردی از میانه نخلستان بیاید آرام آرام...
ادامه مطلب
صالح دُروند
نشسته ام وسط دشت تا کمر در خاک
شب است، خونِ تو از نيزه ميچکد بر خاک
دلم کشيده که هفتاد و چند پروانه
دوباره پر بکشد روي چند لشکر خاک
نوشتهام غزلي را به دفترِ خونم
نگاه کن قلمم نيزه است؛ دفتر خاک
به درد و غربتِ آن لحظهاي ميانديشم
که ايستادهاي و دُور و بر سراسر خاک
چگونه دست نگه داشت تا شهيد شدي –
زمينِ منفعلِ تا هميشه بر سر خاک!؟
زمين بلند نشد تا تو را به دست آورد
کشيد جسمِ تو را تا هميشهها در خاک
غريب واقع هاي درگرفته در عالم
که ماه هم امشب سجده ميکند بر خاک
ادامه مطلب
علی حاجتيان فومنی
وقتی که همه به سنگ عادت کردند
در پیله عافیت اقامت کردند
از صحنه کربلا ملائک با سوز
هفتاد و دو آیه را تلاوت کردند
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


