محمّد علی مجاهدی
امام حسین(ع)-در مسیر کوفه و شام
کربلا را می سرود این بار، روی نیزه ها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزه ها
نینوایی شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار، روی نیزه ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لالهها را سر به سر بشمار، روی نیزه ها
زخمی داغند این گلهای پر پر، ای نسیم!
پای خود آرامتر بگذار روی نیزه ها
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته تر بردار روی نیزه ها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان، بیدار روی نیزه ها
زنگیان آیینه میبندند بر نی، یا خدا-
پرده بر میدارد از رخسار روی نیزه ها؟
صوت قرآن است این؟ یا با خدا در گفتوگوست
رو به رو، بیپرده، در انظار روی نیزهها
یاد داری آسمان!؟ با اختران، خورشید گفت:
وعده ی دیدارمان: این بار روی نیزه ها؟!
با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد
گر چه راه توست ناهموار روی نیزه ها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچهها
بلکه افتد سایه ی دیوار روی نیزه ها
صحنه ی اوج و عروج است و طلوع روشنی
سیر کن سیر تجلّی زار روی نیزه ها
چشم ما آیینه آسا غرق حیرت شد چو دید
آن همه خورشید اختربار روی نیزه ها
ادامه مطلب
یه عالم درد محنت داره زینب
یه عالم داغ غربت داره زینب
به یاد لحظه لحظه های گودال
یه عالم آه حسرت داره زینب
من و این قد خم یک قافله غم
من و بار عزا یک دنیا ماتم
نشونی دارم از غم بر جبینم
که چوب محملم داده تسکینم
سه غم اومد به جونم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
تو رفتی و ندیدی این کوفیا
به ما کردن تعارف نان و خرما
بخوان قرآن ُ دل زینب شکسته
بخوان قاری بر نیزه نشسته
میان کوچه سنگ باران شده ام
سواره ناقه ی عریان شده ام
رباب بر نیزه ها داره اشاره
علی اصغر به نیزه ها سواره
برادر جان تو نور دیده ای تو
به هر غمی پناهم بوده ای تو
تو بر نیزه نشستی همچو ماهی
نصیبم شد از این دنیا جدایی
پناهم بی پناه گردیده خواهر
چهل منزل به دنبالت برادر
سه غم اومد به جونم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
ولی آخر کشد من را غم یار
مرا شیر غم تو داده مادر
مرا نذر غمت بنموده مادر
من از خردی اسیر روضه هاتم
غلام خونه زاد بچه هاتم
سلام من به زوار حریمت
سلام من به دستان کریمت
سلام من به تو نور دوعین است
به سقا و علمدار حسین است
نفس در روضه های تو زدم من
می دونم می دونی خیلی بدم من
مرانم از درت که بی پناهم
مگیر از من همین اشک نگاهم
به غیر از کوی تو جایی ندارم
به غیر از تو که مولایی ندارم
مرا آخر کشد درد جدایی
نگردد این دل من کربلایی
شاعر : حیدر زنده بودی
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
وقت اذانِ مأذنه ها می شود کرید
وقت نماز، فکر خدایان دیگرید
نزدیک شصت سال پر از کینه می شوید
در انتقام غزوۀ بدر پیمبرید
چل سال حرف بد به وصیِ خدا زدید
چل سال زشت می گذرد روی منبرید
سرهای روی نیزه بدون تعادل اند
بر پشت بام خانه چرا سنگ می برید؟
دیگر برای قافله چیزی نمانده است
اما شما هنوز به دنبال معجرید
با دست های سنگی این پشت بام از
دروازه تا خرابه به دنبال این سرید
ای چشم های خیره خجالت نمی کشید؟
از این که رو به روی نوامیس حیدرید
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
در زیر بار داغ تو هر دم شکسته ام
مانند کوه بودم و در هم شکسته ام
دیدم همه به آینه ات سنگ می زنند
دیدم ترک نشسته به قلبم، شکسته ام
این بار هم شکسته تر از قبل دیدمت
این بار هم ببین دلِ از غم شکسته ام
ای خطبه خوان منبر نیزه، امام زخم!
سر را فقط به خاطر مرهم شکسته ام
آخر به انتها نرسیدم که سال هاست
در ابتدای سورۀ مریم شکسته ام
جبریل کو که اشک مرا می برد به عرش؟
امشب بگو دو کاسه ی زمزم شکسته ام
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
من آن یاس کبود لاله پوشم
که داغ لاله ها شد بار دوشم
گرفتار غم و آزادۀ دهر
خریدار بلا و گل فروشم
در این شهر غریب از مردمی ها
صدای آشنا آید به گوشم
سری خواند به روی نیزه قرآن
که آوایش ز سر برده است هوشم
گمانم صوت قرآن حسین است
حسین است این و صوت او سروشم
سرت نازم برادر جان حسینم
چرا افکندی از جوش و خروشم
تو استادی و من شاگرد دَرسَت
که با قرآن خود کردی خموشم
به آیاتی که خواندی بر سر نی
به راهت تا نفس دارم بکوشم
نریزم تا به یادت دامنی اشک
به کام خشک تو، آبی ننوشم
اگر سر را زدم بر چوب محمل
چو دریا در درون خود به جوشم
شهید من دعا کن خواهرت را
که دیبای شهادت را بپوشم
ادامه مطلب
سید محمد جوادی
امام حسین(ع)-در مسیر كوفه و شام
می برد غریبانه سر نیزه سرش را
می دید به خاكستر و خون بال و پرش را
خورشید ندیده است فلك در همه دوران
این گونه برد پشت سر خود قمرش را
شب بود و ندیدند به سجاده ی آتش
می خواند سری مست، نماز سحرش را
بی غسل و كفن مانده تن آینه بر خاك
از باد بگیرید پس از این خبرش را
با فاطمه ای كاش نگویند كه بردند
انگشتر و انگشت و ردای پسرش را
ادامه مطلب
پروانه نجاتی
امام حسین(ع)-در مسیر كوفه و شام
قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد
آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد
روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد
چشم هاتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد
ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد
می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد
ادامه مطلب
یوسفعلی یوسفی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
تشنه را از روی ناقه آب دادن مشکل است
روی اشک دلبر خود پا نهادن مشکل است
با طنین باز تر قرآن بخوان قاری من
با صدای سنگ قرآن گوش دادن مشکل است
شوق دیدار رخ خواهر تو در سر داشتی
ور نه روی نیزه با سر ایستادن مشکل است
ادامه مطلب
نیر تبریزی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
برادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم
فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم
بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی
زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم
نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم
که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم
بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت
هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم
بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی
که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم
برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما
سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم
بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی
جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم
ادامه مطلب
سید هاشم وفایی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام
آهم زصحن سینه اگر پرکشیده است
اشکم به شوق دیدن رویت دویده است
بغضی گرفته سخت ره حنجر مرا
پیش سر بریده صدایم بریده است
مانند پیکرت که طپیده به خاک وخون
این دل میان داغ وغم وخون طپیده است
جز من که دیده ام سرخورشید را به نی
خورشید سربریده به نیزه که دیده است
زان حنجری که بوسه گه زینب تو بود
خون از رگ بریده به نیزه چکیده است
خواهم که بوسه ای بستانم ز روی تو
نیزه بلند و قامت زینب خمیده است
با یک نگاه خویش به طفلان توان ببخش
جانهای کودکان تو بر لب رسیده است
یادآوری کند به من از عمر مادرم
هجده سری که بر روی نی خصم چیده است
آید صدای گریۀ زهرا به گوش من
هرجا رویم ناله ای از آن شهیده است
همچون «وفائی» است سفیر پیام ما
هرکس حدیث غربت مارا شنیده است
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


