عجب شهريست اينجا ، پر هياهو
هزاران ناسزا آيد ز هر كو
مگر اين كاروان صاحب ندارد؟
كه مي آيد شرار سنگ بر او؟
خدايا جان من بستان كه تا من
نبينم زينب كبري بدين رو
تمام شهر آذين بسته ي خون
هزاران چشم مي تازد ز هر كو
كسي معجر بيارد بهر زينب
كه چشمان ابالفضل است اين سو
جعفر خونویی
ادامه مطلب
یا زینب کبری (س)
در شهر کوفه اندکی بوی خدا نیست
بر پشت بام هایش به جز سنگ جفا نیست
اهداف سنگ هایی که می آید تو هستی
حتی یکی از سنگ ها هم در خطا نیست
رفتم که بردارم سرت را تا که افتاد
دیدم سرت گم گشته و در زیر پا نیست
من را ببخش وقتی رقیه بر زمین خورد
من دیر فهمیدم یکی از بچه ها نیست
اینجا جواب قاریان با چوب میدند
بس کن نخوان وقتی حیا نیست
چیزی به جز این دست ها بر سر ندارم
چادر کجا !؟ ، معجر کجا !؟ ، نیست
ادامه مطلب
لااقل عمامه تاج سرم را پس بده
مشک پاره پاره آب آورم را پس بده
گوشواره و النگوها و گردن بند من
هرچی میخواهی بگیرومعجرم راپس بده
علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
وقتی رسید قافله در مجلس یزید
بالا گرفت قائله در مجلس یزید
اشک سر بریده در آمد که پاگذاشت
زینب میان سلسله در مجلس یزید
زینب رسید و دورو برش جمع خسته ای
با پای پر ز آبله در مجلس یزید
داغ رباب تازه شد آن لحضه ای که دید
بالا نشسته حرمله در مجلس یزید
با کینه ای به قدمت تاریخ ، کفر داشت
با دین سر مقابله در مجلس یزید
دفها بروی دست و کل میکشید مست
مطرب میان هلهله در مجلس یزید
بزم شراب بود و چه کردند پای تشت
رقاصه ها پِیِ صِله در مجلس یزید
ای وای ، بین جام شراب و سر امام
چندان نبود فاصله در مجلس یزید
چوب حراج بر لب و دندان که خورد ، سر
شد با خدا معامله در مجلس یزید
بالا که رفت چوب ، سه ساله بلند شد
صبرش نداشت حوصله در مجلس یزید
میخواست معجر از سر خود وا کند مگر
برهم خورد معادله در مجلس یزید
چشمش به عمه خورد و وقار و صبوریش
لب بست دیگر از گله در مجلس یزید
نفرین نکرد و زخم دلش بی نصیب ماند
از مرهم مباهله در مجلس یزید
شد اشک چشم ، بغض و بدل کرد اینچنین
آتش فشان به زلزله در مجلس یزید
صحبت که از خرید و فروش کنیز شد
افتاد باز ولوله در مجلس یزید
خون خورد زینب و جگرش پاره پاره شد
از دست إبن آکله در مجلس یزید
ادامه مطلب
وای چه ها کشیده ای بی بی جان
از نیزه به ما رسیده ای بی بی جان
یک مرد غریبه گوشوارم را برد
بابای مرا ندیده ای بی بی جان
ادامه مطلب
عاقلا طعنه بر این زخم سر من نزنید
این چنین سنگ بر این بال و پر من نزنید
تا نفس هست مرا گریه کن و لطمه زنم
سر زینب به سلامت سر خود می شکنم
ادامه مطلب
خواهرت در بهشت بس شاد است
قلبـش امشب ز ماتـم آزادست
زینب این روزها چه خوشحال است
چونکه میلاد ایـن سه اولاد است
شادمـانِ حسـیـن و عـبـاس است
عمه خوشحال جشن سجاد است
از نـگـاهـش سـتـاره می ریـزد
اشـک شوقـی بـرای میـلاد است
بـعـد از ایـن شـادمـانـی زیـنـب
بـا دلـش تا همیشه فریاد است
روز های خوش است این شب ها
خـنـده کن خـنـده زینـب کـبـری
هـمـدم و مـونـس است با گریـه
می کـنـد از چـه بـر شمـا گریـه
او که اشکش ز شـوق بود امشب
مـی کـنــد یـاد کـربـلا گریـه
کربـلا هـم کـه جـشـن می گیرند
پـس چـرا یـاد سـر جـدا گریـه
امشب عیداست چشمتان تر شد
شب جشن ست پس چرا گریه
عـیـدمـان را خـراب کـردی تـو
باشـد امشب شما و ماگریـه
حضـرت مصـطفـی بـه روز شمـا
گـریـه کـرده بـرای کـرب و بلا
حـال شـد این دو چشم زینب تر
روضـه می گویم این دم آخر
تـا کـه قـنـداقـه حسـیـن آورد
مادر او بـه سـوی پیغمـبـر
از گلـوی حسیـن بـوسـه گرفـت
بوسه می زد به یـاد آن خنجر
یکـطرف هم که کودکی زیباست
مـادر او را کـه داد بـر حـیـدر
بـوسـه ها زد به فـرق و بـازویش
گریـه می کـرد یـاد آب آور
دسـت او را ز تـن جــدا کـردنــد
فرق او را ز کین دو تا کردند
روضه هایش فقط همیـن نبـود
بین راه و اسیری اش هم بود
دست زینـب طنـاب از یـک سـو
دسـت سجـاد هم طنابی بود
کـامـلا جشـن مـا شـده گـریـه
گریـه کوچـه های شهـر یهود
تـهمـت خـارجـی شـان زده انـد
پنجه ها بود و چهره های کبود
سنگ و آتش ز بـام هـا بـاریـد
کوچه پر شد ز سنگ ها و دود
گر بمیـری بـرای این سـه عزیـز
محسن این جان تو بود ناچیز
شاعر: سيد محسن حبيب اله پور
ادامه مطلب
ورود اسرا به شام
اولین روز از مه صفر و
سر ارباب ما به شام آمد
عید دشمن، بنی امیه پست
سر عباس هم، تمام آمد
بی صفت مردم حرامی و پست
کرده اند شهر را پر از زیور
هر طرف رقص و هلهله، آواز
می نمایند، مرد و زن، زینت
کاروانی پر از عفاف و حیا
آمده بر در ورودی شهر
سر ارباب در کنار حرم
موجب حیرت و تعجب دهر
بین هر محملی، سری آمد
زینت آرای محمل خواهر
سر نورانی حسین است و
این چنین گشته، حامی و یاور
وای من از یزید و آن مجلس
چوب می زد لبان عطشان را
زینبو آن نگاه دخترکان
چاک زد یکباره گریبان را
وای از آن طشت و وجه نورانی
آه از آن سر ،که گرم قرآن است
اندکی آهسته تر بزن نامرد
خاطر فاطمه پریشان است
زینب و ناله های محزونش
ای حبیب دل رسول خدا
ای برادر، عزیز مادر من
پاره قلب حضرت زهرا
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
الشام الشام الشام
وقتی رسید قافله در مجلس یزید
بالا گرفت قائله در مجلس یزید
اشک سر بریده در آمد که پاگذاشت
زینب میان سلسله در مجلس یزید
زینب رسید و دورو برش جمع خسته ای
با پای پر ز آبله در مجلس یزید
داغ رباب تازه شد آن لحضه ای که دید
بالا نشسته حرمله در مجلس یزید
با کینه ای به قدمت تاریخ ، کفر داشت
با دین سر مقابله در مجلس یزید
دفها بروی دست و کل میکشید مست
مطرب میان هلهله در مجلس یزید
بزم شراب بود و چه کردند پای تشت
رقاصه ها پِیِ صِله در مجلس یزید
ای وای ، بین جام شراب و سر امام
چندان نبود فاصله در مجلس یزید
چوب حراج بر لب و دندان که خورد ، سر
شد با خدا معامله در مجلس یزید
بالا که رفت چوب ، سه ساله بلند شد
صبرش نداشت حوصله در مجلس یزید
میخواست معجر از سر خود وا کند مگر
برهم خورد معادله در مجلس یزید
چشمش به عمه خورد و وقار و صبوریش
لب بست دیگر از گله در مجلس یزید
نفرین نکرد و زخم دلش بی نصیب ماند
از مرهم مباهله در مجلس یزید
شد اشک چشم ، بغض و بدل کرد اینچنین
آتش فشان به زلزله در مجلس یزید
صحبت که از خرید و فروش کنیز شد
افتاد باز ولوله در مجلس یزید
خون خورد زینب و جگرش پاره پاره شد
از دست إبن آکله در مجلس یزید
(مصطفي متولي)
ادامه مطلب
شعر گودال قتلگاه _ علیرضا خاکساری
بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن
بس کن حسین مادرمان را صدا مکن
بس کن حسین هستی من سایه ی سرم
بس کن حسین جان من و جان مادرم
ای کشته ی فتاده به هامون حسین من
ای صید دست و پا زده در خون حسین من
بس کن که این طائفه آبت نمی دهند
این ها همه کر اند جوابت نمی دهند
ای پاره پاره زیر لگد ها رفو شدی
در زیر چکمه های عدو زیر و رو شدی
رحمی نمی کنند به تن نیمه جان تو
دیدم زدند نیزه به سقف دهان تو
گفتم مرو راهی گودال میشوی
در زیر نعل تازه لگدمال میشوی
گفتم مرو سرت ز قفا می برند حسین
گرگان ز پاره های تنت می خورند حسین
گفتم مرو ز داغ تو قلبم شود کباب
گفتم مرو خانه ی عمرم شود خراب
دیگر پس از تو هم قدم غصه ها شدم
آری اسیر قافله ای بی حیا شدم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


