از قافله جا ماندم و تنها بودم
افتادم و كل بدنم خاكي بود
دشنام و كتك ، پدر نمي دانم زجر
از چه ز من و تو و عمو شاكي بود
مصطفي شالباف
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
بايد كه از نيزه سرت را پس بگيرم
رگ هايِ سرخ ِ حنجرت را پس بگيرم
آه اي سليمانِ زمانه سَعيَم اين است
از ساربان انگشترت را پس بگيرم
بايد كه از سر نيزه هايِ تيز و سنگين
ته مانده هايِ پيكرت را پس بگيرم
بايد كه از غارتگرانِ نامسلمان
عمامه ي پيغمبرت را پس بگيرم
بايد كه از آن بي حيايِ پست و نامرد
خلخال پايِ دخترت را پس بگيرم
(محمد حسن بيات لو)
ادامه مطلب
آتش به دلٍ رنج بدیده مزنید
با هر چه كه دستتان رسیده مزنید
مال خودتان هرچه كه داریم اما
برصورت دختران كشیده مزنید
شاعر: مجتبي درویشی شانی
ادامه مطلب
بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین
بعد تو صبر در این غائله کم نیست حسین
حق بده وقت نمازم بنشینم به زمین
یک زن خسته و یک قافله کم نیست حسین
هدف تیر سه شعبه دل ما این بار است
بین این تیره دلان حرمله کم نیست حسین
پسرت جانی اگر داشت فدایت می کرد
بر تنش سختی این سلسله کم نیست حسین
شده گودال و تن بی سر تو کابوسم
به تسلای عزادار کف و هلهله کم نیست حسین
پاسبان حرمت بعد علمدار منم می بینی ؟
کف هیچ ، به روی بدنم آبله کم نیست حسین
به ملاقات سرت بر روی کمتر اگر می آیم
کار دارم به خدا حوصله کم نیست حسین
این همه زخمی و دل خسته و طفلان یتیم
دست تنهام ببین مشغله کم نیست حسین
آنقدر قامت این نیزه بلند است که ناپیدایی
بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین
ادامه مطلب
مصطفی متولی
امام حسین(ع)-شهادت-گودال-تنور خولی
در پردۀ غم مانده آوای گلویم
زخمی شده زیر و بم نای گلویم
هرچه نَفَس از سینه رفته برنگشته
بسته شده از بغض، مجرای گلویم
معلوم شد از این نفس های بریده
یحیی شده روح مسیحای گلویم
خون شفق می جوشد از هُرم صدایم
خورشید می سوزد ز گرمای گلویم
حالا سه روز است اینكه من لب تر نكردم
از تشنگی خشكیده رگ های گلویم
از تارهای صوتیم چیزی نمانده است
غارت شده انگار اجزای گلویم
معراج آماده است میبینم كه قاتل
سر نیزه را آورده تا پای گلویم
امشب كه مهمان تنور كوفهام پس
تا كوچه گردی های فردای گلویم...
ادامه مطلب
وا حسيناه
تا كه او بيشتر نفس ميزد
بيشتر ميزدند زينب را
تيغشان مانده بود در گودال
با سپر ميزدند زينب را
يكنفر بود و يك بدن اما
صدنفر ميزدند زينب را
خوابشان بُرد بچه ها سَر ِ شب
تا سحر ميزدند زينب را
(حسن لطفي)
ادامه مطلب
امان از دل زينب (س)
قصه شروع میشود از پشتبامها
از سنگها و هلهلهها، انتقامها
این داستان، ز بدر و احد آب میخورد
این کینهای ست کهنه شده در نیامها
چوبِ حراج بر تن یوسف زدند باز
بازار بردگان و شما و غلامها...
این ارث مادریِ شما از مدینه است
یادت که هست فاطمه و احترامها...!
گفتند خارجی به شما، دردِ کعبِ نِی
افزونتر است یا اثر ِ این کلامها؟
دیدم که در زیارتِ ناحیه بر شما
مهدی مدام گریه کند صبح و شامها
آمد سر ِ پدر به ملاقاتِ طفل ِ خود
قِصه به سر رسید از این پشت به بامها
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
يا زينب كبري(س)
از سرم خون میچکد، از معجرم خون میچکد
جا به جایم زخمی و پا تا سرم خون میچکد
چشمی از داغ تو مشغولِ به گریه کردن و
در فراق تو ز چشم دیگرم خون میچکد
گیسویت حبلالمتین، چشمان تو عین الیقین
اینک از بالای نی، از باورم خون میچکد
خواستیم آب از علمدار تو اما جایِ آب
از دو دست ساقی آبآورم خون میچکد
پوست ماند و استخوان بر پیکر ِ بی جان من
همچنان اما ز جسم لاغرم خون میچکد
در قنوتِ نافلههایِ نشسته نیمه شب
دستهایم را که بالا میبرم خون میچکد
عصر عاشورا کنار قتلگاهت دیدهام
هم ز پهلو هم ز دستِ مادرم خون میچکد
سالها رفته ست اما همچنان پیداست از
ریشههایِ پرچم سرخ حرم خون میچکد
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
بُنَيَّ ، بُنَيَّ ، بُنَيَّ...
چه شبی میگذر در دلِ پنهانِ تنور
سر ِ خورشید شده گرمی ِ دُکانِ تنور
این چه نوری ست تنور از نفسش روشن شد؟!
این چه داغی ست که آتش زده بر جانِ تنور؟!
دیشبی را شهِ دین در حرمش مهمان بود
امشب ای وای سر او شده مهمانِ تنور
با سرش صاحب این خانه به نانی برسد
کیسهها دوخته و سکه شده نانِ تنور
سر ِ شب روشن اگر بوده تنورش، حتماً
نیمه شب رفته سرش در دلِ سوزانِ تنور
چه بلایی سر ِ نیزه به سرش آوردند؟!
که پناه از همه آورده به دامانِ تنور
شأنِ «برداً و سلاما» ست نزولِ سر او
که فرود آمده از نِی به گلستانِ تنور
نیست مفهوم، شده حبس، به خود میپیچد
ناله يِ بی رمق ِ قاریِ قرآنِ تنور
تا قیامت وسطِ شعله بسوزد کم ِ اوست
بیش از اینهاست در این فاجعه تاوانِ تنور
(محمد رسولي)
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) با برادر
حرم را در به در کردی و رفتی
مرا بی بال و پر کردی و رفتی
خودت گفتی نکن گریه برادر
چرا پس دیده تر کردی و رفتی
حرم با داغ تو بی بال و پر شد
برادر ناله هایم بی اثر شد
خدا را شکر کردم که رفتی
ندیدی قسمتم درد کمر شد
چه ظلمی می کند چنگال قاتل
شده انگشتر تو مال قاتل
عبا از پیکر تو می ربودند
همین شد روزی امسال قاتل
هوابس ناجوانمردانه بد شد
ببین راه من بی چاره سد شد
همینک دخترت را می زنند و
همینک قسمت من هم لگد شد
برادر جان ، به رویم داد می زد
به پیش نیزه ات فریاد می زد
بسی مهمان نوازی کرد با من
مرا با سیلی خود باد می زد
صفای نیزه مدیون تو باشد
به روی گونه ام خون تو باشد
نه تنها زینب غمدیده مجنون
تمام خلق مجنون تو باشد
صفای نیزه ها را کم نکردی
به پیش دشمنان سر خم نکردی
کنار دزد انگشتر برادر
چرا انگشت خود را جم نکردی
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


