بازگشت کاروان به مدینه

 

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند

میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا

عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش

میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد

برای آن چه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی

هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت

و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد

به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395  | 9:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)

 

کیست این زن ز دور می آید

با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح

جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی ست

گل گل صورتش رد سیلی ست

هر طرف وای وای و همهمه ست

عجب این زن شبیه فاطمه ست

رنگ و بوی حسین دارد او

شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست

محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید

زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین

قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است

چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود

این قدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!

زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!

میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!

وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی

زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟

این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!

کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن

ای کبودای تازیانه ی من!


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395  | 9:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بازگشت کاروان به مدینه-حضرت زینب(س)

 

مدینه! کاروانی سوی تو با شیون آوردم

ره آوردم بود اشکی که دامن دامن آوردم

مدینه! در برویم وا مکن چون یک جهان ماتم

نیاورد ارمغان با خود کسی، تنها من آوردم

مدینه، یک گلستان گُل اگر در کربلا بُردم

ولی اکنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم

اگر موی سیاهم شد سپید از غم ولی شادم

که مظلومیت خود را گواهی روشن آوردم

اسیرم کرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم

که پیروزی به کف در رزم با اهریمن آوردم

مدینه، این اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر

چه ها با خطبه های خود به روز دشمن آوردم

مدینه، یوسُف آل علی را بردم و اکنون

اگر او را نیاوردم، از او پیراهن آوردم

مدینه، از بنی هاشم نگردد با خبر یک تن

که من از کوفه پیغام سرِ دور از تن آوردم

مدینه، گر به سویت زنده برگشتم مکن عیبم

که من این نیمه جان را هم به صد جان کندن آوردم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395  | 9:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - علی آمره

 

عروس فاطمه

 

ز خاک داغ بیابان مریز بر سر خویش

لباس سرخ علی را مگیر در بر خویش

 

رها کن این سبد گاهواره را بس کن

تو مانده ای و سراب علی اصغر خویش

 

عجیب عقده یک ضجه در دلت مانده

به روی نیزه که دیدی سر کبوتر خویش

 

علی تمام شد......تو بعد از این بگذار

وداع تلخ علی را میان باور خویش..

 

عروس فاطمه رویت کبود شد برگرد

بکش ز شعله سوزان به چهره معجر خویش

 

عمیق ذهن مرا در پی خودش کرده

دوام عشق تو با آن امام بی سر خویش

 

علی آمره


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - عبد الحسین مخلص آبادی

 

چشم بگشا و ببین همسفر بی سر من

باز هم آمده بالای سرت همسفرت

خواهرت معجر خود را به سرت بست ولی

نگرانم که چرا خوب نشد زخم سرت

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - حسن بیاتانی

 

هر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

 

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

 

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

 

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

 

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

 

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

 

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری

 

حسن بیاتانی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار بازگشت کاروان اهل بیت به مدینه - جواد محمد زمانی

 

لختی بیا به سایه ی نخل ها رباب

سخت است ماندن این همه در زیر آفتاب

 

می دانم اینکه محرم خورشید بوده ای

حتی به شام، همدم خورشید بوده ای

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 23 آذر 1395  | 10:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید