حضرت عبدالله ابن الحسن(ع)
طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها
یک روز میشود خودش از کریم ها
عبدلله حسین شدم از قدیم ها
دل میدهند دست عمو ها یتیم ها
طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا
تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا
آهی که میکِشد جگر من ، مرا بس است
شوقی که سر زده به سر من ، مرا بس است
وقتی تو میشوی پدر من ، مرا بس است
یک بار گفتن پسر من ، مرا بس است
از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم
از عمر خویش ، حس یتیمی نداشتم
دستي كريم هست كه نذر خدا شود
وقتي نياز بود ، به وقتش جدا شود
از عمه ام بخواه كه دستم رها شود
هركس كه كوچك است ، نبايد فدا شود؟
بايد براي خود جگري دست و پا كنم
با دست كوچكم سپري دست و پا كنم
ديگر بس است گرم دلِ خويشتن شدن
آماده ام كنيد براي كفن شدن
حالا رسيده است زمان حسن شدن
آماده ي مبارزه ي تن به تن شدن
يك نيزه اي نماند دفاع از عمو كنم؟!
يورش بياورم ، همه را زير و رو كنم؟!
آماده ام كه دست دهم پاي حنجرت
تير سه شعبه اي بخورم جاي حنجرت
شايد كه نيزه اي نرود لاي حنجرت
دشمن نشسته مستِ تماشاي حنجرت
سوگند اي عمو به دلِ خونِ خواهرت
تا زنده ام جدا نشود سر ز پيكرت
اين حفره روي سينه ي تو اي عمو ز چيست؟
اين زخم ِ روي سينه ي تو ارثِ مادريست
اين جاي زخم نيزه و شمشيرها كه نيست
بر روي سينه ي تو عمو جان جاي پاي كيست؟
عبداللهت نمُرده ذبيح از قفا شوي
بر روي نيزه هاي شكسته فدا شوي
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
پا برهنه شد به میدان رد
داد می زد عمو رسیدم من
دست من هست پس نبر دیگر
تیغ زیر گلوت رسیدم من
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا درد دل مفصل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معتل کن
چقدر دیر آمدم تیری
بوسه بر دست مهربانت زد
قاریه خوش صدای آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد
چند خط شکسته ی ممتد
شکل زخم عمیف پیشانی
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانی
ادامه مطلب
دستم اگر رهــــا بکنی یار مـــــــــی شوم
در قتلگــــــــــاه یاور دلدار مـــی شـــوم
دشمن نشسته عمه، روی پیکــــر عمــــو
رخست اگر دهی سپر یار مـــی شــوم
من را حلال کن که جز این راه چاره نیست
جانم اگر کنون ندهم زار مــــــی شــوم
شمشیر بر امیر کشیـــــــــــدی برای چه؟
ظالم خودم مدافع ســـــردار می شـوم
تنها میان دست و بدن پوست مانده است
کم کم شهید یار گرفتـــــار می شـــوم
بابا حسن، عزیز دل تو بزرگ شـــــــــــد
قدری دگر کبوتــر دیــــدار مــــــی شوم
هر چند قسمتم نشده چشم و سر دهم
دستم بریده همچو علمـــدار می شوم
شکر خدا دعای منم مستجاب شــــــــــد
سرباز آخر تو به پیکـــــــار مـــــی شوم
عبداللهم، فدایی راه عمـــــــــو حسین
کشته به روی سینۀ غمخوار می شوم
این عاشق و نگاه یتیم کریــم عشــــــــق
کِی عاشق حقیقــــی سالار می شوم
شاعر: حسین ایمانی
ادامه مطلب
دور از چشم دشمنان … پنهان … می روم لا افارق عمی
گرچه با افت و خیز تا میدان میروم … لا افارق عمی
توی ان خیمه ها هوا کم بود ، نفسم تند می زند عمه
خیمه گشته برای من زندان می روم لا افارق عمی
اینقدر پشت من نکن گریه ، یا که دنبال من نیا عمه
بسته ام با عموی خود پیمان … می روم لا افارق عمی
یوسف من درون گودال است من به قصد شفا ز پیراهن
با فراز و نشیب تا کنعان می روم لا افارق عمی
یک نگاهی به سمت میدان کن در کنار حسین یک گرگ است
تیز کرده برای او دندان … می روم لا افارق عمی
زیر شمشیر و نیزه می ماند جسم قرآن ناطقم … ای وای
بدنش پاره پاره ی قرآن … می روم لا افارق عمی
تا که از پا زمین بیفتم من … تا که از تن سرم جدا گردد …
تا که از پوست ، دست ، آویزان … می روم لا افارق عمی
شاعر : مجتبی حاذق
ادامه مطلب
حضرت عبدالله ابن الحسن(ع)
اين كيست كه طوفان شده ميل خطر كرده؟
در كوچكي خود را علمدار دگر كرده
اين كه براي مادرش مردي شده حالا
خسته شده از بس ميان خيمه سر كرده
اين كيست كه در پيش روي لشگر كوفه
با چه غرور محكمي سينه سپر كرده
آنقدر روي پنجه ي پايش فشار آورد
تا يك كمي قدّ خودش را بيشتر كرده
با ديدنش اهل حرم ياد حسن كردند
از بس شبيه مجتبي عمامه سر كرده
اما تمامي حواسش سمت گودال است
آنجا كه حتي عمه را هم خونجگر كرده
آنجا كه دستي بر سر و روي عمو ميزد
با چكمه نامردي به پهلوي عمو ميزد
از اين به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از اين پروانه ي دور سرت هستم
من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتباي دوم پيغمبرت هستم
ابن الحسن هستم ، عمو ابن الحسينم كرد
عبداللهم اما عليّ اكبرت هستم
دشمن غلط كرده به سمت خيمه ها آيد
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم
گيرم ابالفضل نواميس تورا كشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم
هرچند مثل من پريشاني ، گرفتاري
گيسو پريشاني مكن تا كه مرا داري
عمه رهايم كن مرا مست خدا كردند
اصلاً تمامي مرا قالوا بلا كردند
عمه بگو در خيمه آيا نيزه اي مانده؟
حالا كه بازوي مرا شير خدا كردند
بعد از قلاف كوچه ي تنگ بني هاشم
دست مرا نذر غريب كربلا كردند
آيا نمي بيني چگونه نيزه ميريزند
آيا نمي بيني تنش را جا به جا كردند
آيا نمي بيني چگونه چكمه هاشان را
بر سينه ي گنجينة الاسرار جا كردند
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
شیب گودال ، به سوی تو دویدن دارد
وه که این بام چه جایی به پریدن دارد
دارم آیینه برایت ز حرم می آرم
تو ز خود بی خبری ، روی تو دیدن دارد
بودم و دیدم . آموختم از عمّه ی خویش
بوسه از گودی حلقوم تو چیدن دارد
عمّه ام موی کشان پشت سرم می آید
نازت از فاصله ی دور کشیدن دارد
نرسیده به برت سرخ شدم همچون سیب
میوه در جمال تو رسیدن دارد
ادامه مطلب
يا حضرت عبدالله ابن الحسن (ع)
از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟
این پیکر عموست که در زیر دست و پاست؟!!!
دیدم نگاه چشم عمو رو به خیمه هاست
دیدم که بر عبای عمو جای رد پاست
دیدم کسی به روی تنش راه میرود
دیدم که روی پهلوی او جای چکمه هاست
دیدم گلوی خشک عمو ناله میکند
دیدم که موی پشت سرش جای پنجه هاست
دیدم کسی دست به خنجر نشسته است
دیدم که دور پیکر او هلهله به پاست
گفتم عموی تشنه لبم را رها کنید
دیدم که پاسخ سخنم رقص و نیزه هاست
دستم ضعیف بود که شمشیر از آن گذشت
این بازوی شکسته من شرح ماجراست
ادامه مطلب
يا حضرت عبدالله ابن الحسن(ع)
كشته ي دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بيشترش دور و بر مردان است
يازده ساله ولي شوق ِ بزرگان دارد
در دلِ كودكِ اينها جگر مردان است
همه اصحابِ حرم طفل ِ غرورش هستند
اين پسر بچه يِ خيمه پدر ِ مردان است
بست عمامه همه ياد جمل افتادند
اين پسر هرچه كه باشد پسر مردان است
نيزه بر دست گرفتن كه چنان چيزي نيست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است
بگذاريد ببيند كه خودش يك حسن است
حبس در خيمه شدن بر ضرر مردان است
گرچه ابن الحسنم پُر شدم از ثارالله
بنويسيد مرا يابن ابي عبدالله
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
محمدسهرابی
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
كرده در باغ رخت گشت و گذار عبداللّه
داده از دست چو موی تو قرار عبداللّه
ریخته در كف خود دار و ندار عبداللّه
دیده چون بر رخ تو خون و غبار عبداللّه
نیست آن كس كه نشیند به كنار عبداللّه
سپر از دست بینداز كه من میآیم
به هواداری تو جای حسن میآیم
منم آن كس كه ز غربت به وطن میآیم
عوض نجمه كنون من به سخن میآیم
بسمل یك سر موی تو هزار عبداللّه
من كه خورده گره ای دوست به كارم چه كنم؟
دست خطی چو من از باب ندارم چه كنم؟
من كه در نزد زنان شوق تو دارم چه كنم؟
جگرم سوخت بگو ای كس و كارم چه كنم؟
سوخت چون شمع شب افروز مزار عبداللّه
قاسم امروز كه در حلقۀ آغوش تو بود
پشت خیمه ز غم عشق تو مدهوش تو بود
به گمانم كه دلم پاك فراموش تو بود
منم آن طفل كه دائم به سر دوش تو بود
از چه گویی كه بماند به كنار عبداللّه
گر اسیری بروم خصم تواَم خوار كند
وای از آن روز كه دون بر همه آزار كند
خاطر عمه توجه به منِ زار كند
دشمن آن لحظه یتیم تو گرفتار كند
بهتر آن است شود بر تو نثار عبداللّه
موسی وادی شوقم ید بیضا دارم
بر روی سینۀ تو سینۀ سینا دارم
نجمه كو تا كه ببیند چه تماشا دارم
عالم امروز به كام است كه بابا دارم
پدر این جاست به اغیار چه كار عبداللّه
شأن تو نیست كه ره بر روی زانو بروی
گه به صورت بروی گاه به ابرو بروی
كو اباالفضل كه با قوّت بازو بروی
اكبرت كو كه به یك قامت نیكو بروی
گشته این لحظه دگر دست به كار عبداللّه
تیر خود را بزن ای حرمله بیتاب شدم
یاد تابوت شدم غمزدۀ باب شدم
از غم عشق عمو، شمع صفت آب شدم
من مدال دم جان دادن ارباب شدم
همچو اصغر شده با تیر شكار عبداللّه
سر اگر در قدم یار نباشد سر نیست
خون من سرخ تر از خون علی اصغر نیست
ای شه خسته مگر مادر من مادر نیست
نجمه را شرم ز گیسوی علی اكبر نیست؟
نجمه را میدهد امروز وقار عبداللّه
ادامه مطلب
اشعار شب پنجم محرم الحرام – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)
ز بس که میل عسل کرده ساغر آورده
نشان سرخی خون برادر آورده
به وقت باختنِ جان مقلّد عباس
فقط نه دست؛ به پای عمو سر آورده
شتاب کرده غیورانه سوی قربانگاه
دلی برای سپردن به دلبر آورده
رسید و دید که افتاده است و میزندش
به هرچه همرهش این فوج لشگر آورده
میان هلهله ها با عموی خود میگفت:
نگاه غربتت آه از دلم برآورده
هزار زخم دهن باز کرده ات دیدم
شکاف قلب تو اشک مرا در آورده
چقدر خولی و شمر و سنان نمیدانند
چه ها به روز شما داغ اکبر آورده
بمیرم این همه سنگت زدند نامردم
چقدر پهلویت از نیزه پر در آورده
با چکمه اش که لگد میزند به پهلویت
تو را به یقین یاد مادر آورده
سپر برای تو بازوی کوچم ؛دشمن...
.... اگر برای گلوی تو خنجر آورده
برای تیر سه پهلوش؛ من هم آوردم
به سینه ی تو گلویی که اصغر آورده
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


