مهدی رحیمی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد
اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد
نجمه اگر به گوش تو آمد یقین بدان
روی لبان قاسمت اشهد کشیده شد
دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد
وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد
دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان
در رفت جذر داشت در آمد کشیده شد
تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید
ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد
یک نکته مانده است که در سینه ی حسین
اعضای پیکر تو مجدد کشیده شد
شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم
با قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد
ادامه مطلب
هادی ملک پور
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
دستخطی دارد و آسوده حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است
تا نقاب از رو بگیرد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است
در خیال خام آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نظر بر سن و سالش کرده است
کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!
درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است
چشم تیغ و نیزه حیران قد و بالای اوست
تیر را در چله مست خط و خالش کرده است
هر که را آیینه باشد، سنگ باران می کنند
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است
استخوان سینه اش با کینه از هم شد جدا
این جدا گشتن مهیای وصالش کرده است
از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است
پیکر این نوجوان همسطح صحرا شد ز بس ...
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است
کوه می آید ولی دستی گرفته بر کمر
داغ تو ای ماه چون اکبر هلالش کرده است
ادامه مطلب
موسی علیمرادی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده
پر و بال نفسم را پر و بالت چیده
هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد
بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده
نقل دامادی تو بود مبارک باشد
سنگ هایی که به روی سر تو باریده
چه قدر خار به زخم بدنت می بینم
چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده
چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است
پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده
نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند
بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده
چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه
تن تو مثل غباری به زمین خوابیده
هر کجا می نگرم زخم هلالی داری
رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده
شور تو از لب تو وه که چه شیرین ریزد
عسل از کام تو شیرینی خود نوشیده
صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم
این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
همان که از لب هر غنچه آب می گردد
ز برگ های تن گل گلاب می گیرد
چه ساقی است که از تاک سیزده ساله
به یاری سم اسبان شراب می گیرد
کسی به لالایی سنگ ها رود در خواب
که رفتنش ز حرم خواب می گیرد
ز قصّه ی تن و تابوت و تیر پرسید و
به سنگ و نیزه ز هر سو جواب می گیرد
که گفته است که وقت نماز آیات است
خسوف گشته و یا آفتاب می گیرد
رکاب صبح عمویش گرفت و شب، دشمن
برای نیزه سواری رکاب می گیرد
ادامه مطلب
علی اشتری
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
وقتی گذشت پای من از حلقه ی رکاب
صحرا گرفت از گل پیراهنم گلاب
دریا برای پاره ی جان حسن گریست
وقتی شدم به گوشه ی مقتل چنان سراب
شوق عسل به سینه ی خرد و شکسته ام
می ریزد از تلاطم خمخانه ی شراب
از بسکه استخوان تنم آسیا شده
جاری شدم به پهنه ی صحرا شبیه آب
تو آمدی و درد یتیمی ز یاد رفت
چون باز می پری به هوایم چه با شتاب
مثل کبود شهر مدینه نگاه من
در زیر پای مردم این شهر گشته قاب
دیدی به کارت آمدم آخر عمو حسین
می دیدم این نگاه تو را هر سحر به خواب
بخت یتیم نجمه دوباره سپید شد
زهرا مرا به روضه ی خود کرده انتخاب
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
آیینــۀ جمــال خـداونــد ذوالجــلال!
بـر عـارضت سـلام رســول و درود آل
ای مصطفی خصائل و ای مرتضی کمال
ای فاطمی حقیقت و ای مجتبی جمال
ریحانۀ امـام حسن، ژالـۀ حسین
در باغ سبز کربوبلا لالۀ حسین
آیینــۀ جمــال دلآرای پنــجتـن
پا تا به سر حسینی و سر تا به پا حسن
در بین خاندان حسن شمع انجمن
گلبوسههای یوسف زهرات پیرهن
باید کمال حُسن پیمبر بخوانمت
بایـد علی اکبـرِ دیگــر بخوانمت
بایـد شب عـروسی تـو، ماهپارهها
ریزند جای نقل به فرقت ستارهها
ملک وجود پر شود از جشنوارهها
گیرنــد تـا قیـام قیامت هزارهها
آینـد انبیـا همـه بـر دیـدهبوسیات
آرند گل به مجلس جشن عروسیات
جان هـا فـدات باد کـه در حجلهگاه خون
ماه رخت ز خـون جبین گشت لالهگون
عـود و عبیر و سـوز دل و شعلــۀ درون
زخمت به جای لاله به تن از عدد فزون
جای حنا خضاب ز خون گشت پیکرت
جای ستـاره سنگ فرو ریخت بر سرت
شیرینی زفاف تو "احلی من العسل"
افتـاده بود زلـف تـو در پنجـۀ اجل
خوش با خـدا معامله کردید از ازل
پوشاند خون به آرزویت جامۀ عمل
با قصۀ تو زنده شود یاد کربلا
دامادهـا فـدای تو داماد کربلا
از خون خضاب گشت تو را دست و موی و رو
کردنـد نیزهها به تنت جمله سر فرو
آبی نبـود تـا که از آن تـر کنی گلو
خاتم نهـاد در دهـن تشنـهات عمو
خاتم نه! بلکه حلقۀ دامادی تو بود
این داستان حجلگه شـادی تو بود
ماه رخـت بـه پردۀ خون در زوال شد
سرو قـد حسیـن، خمیـد و هلال شد
خون دلت به خصم حرامی، حلال شد
جان داشتی هنـوز و تنت پایمال شد
زیــر ســم ستـور عمـو را صـدا زدی
تا روی دستهای عمو دست و پا زدی
ادامه مطلب
مجتبی حاذق
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
مردن به زیر پای تو أحلی من العسل
پرپر شدن برای تو أحلی من العسل
بی شک برای من پدری کرده ای … عمو
آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل
بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر
بوئیدن عبای تو أحلی من العسل
آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن …
… با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل
من مثل مادرت سپر جان حیدرم
پهلوی من فدای تو أحلی من العسل
من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم
من می روم بجای تو … أحلی من العسل
ادامه مطلب
محسن حنیفی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل
پرپر زدن به بام تو احلی من العسل
فرهاد کوهکن پی شیرین چرا فتاد
وقتی که هست نام تو احلی من العسل
لعل لبت حریم خصوصی مصطفاست
شیرین دهن! که کام تو احلی من العسل
از اشک روضه چشمۀ کوثر درست شد
مستانه های جام تو احلی من العسل
هر کس که شد اسیر نگاهت زهیر شد
افتادن به دام تو احلی من العسل
با حرف تلخ، حر ریاحی انابه کرد
تلخیِ در کلام تو احلی من العسل
صوتِ شکستِ سینۀ مجروحِ قاسم است
ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل
ادامه مطلب
سید مجتبی شجاع
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
کس مثل تو جان فدا نکرده قاسم
شوری به دلم بپا نکرده قاسم
ای وای اگر زره به اندازۀ تو
پیدا نشود خدا نکرده قاسم
***
با نام شما غزل شده شیرین تر
هر گفته و هر مَثَل شده شیرین تر
جان دادن در راه امامت، قاسم
در چشم تو از عسل شده شیرین تر
ادامه مطلب
سید محمد جوادی
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
نشست گرد و غبار و صدای او برخاست
عمو بیا که اجل در کنار من اینجاست
بیا که قبل شهادت تو را ببینم سیر
بیا که پیش تو مردن برای من زیباست
بیا ببین دم آخر که از شکاف لبم
چقدر چشمه ی احلی من العسل اینجاست
بخار می شود از فرط تشنگی زرهم
از عشق تو ز وجودم حرارتی برپاست
کنار من بنشین و مرا تماشا کن
سرِ شکسته ی من روی دامن باباست
ببین به روزم عمو جان عدو چه آورده
که نوجوان حریم تو هم قد سقاست
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


