يا قاسم ابن الحسن(ع)

اي يادگار ِ رويِ قشنگِ برادرم

جان كَندَنت روي زمين نيست باورم

 

وقتي كه استغاثه ي جانسوز تو رسيد

هفت آسمان شكست و فرو ريخت برابرم

 

پُر شد فضا ز عطر گلابِ تنت عمو

عطر تن تو زنده كُند يادِ اكبرم

 

پا بر زمين نكش كه دلم ريش ميشود

پرپر نزن مثال كبوتر برابرم

 

در استخوان خُردِ جناقِ تو ديده ام

تصوير درب و سينه و مسمار و مادرم

 

يا قد كشيده اي تو به زير سُمِّ ستور

يا من خميده جسم تو را خيمه ميبرم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد

و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد

میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت

شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت

خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است

اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است

و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی

ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی

زتارهای گلویت مرا صدا زده ای

چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای...!

بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا

درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟

چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای

مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای

چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم

گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم

عدو تمام تو را بند بند کرده گلم

و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم

نيما نجاري


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا قاسم ابن الحسن(ع)

گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خيمه

تن پاشيده كه بردن ندارد

***

بيا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرفهايم را عسل كن

براي آنكه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

***

لبم بوي پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگها بر صورتم خورد

يتيمي دردسر دارد عمو جان

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خوب شد صورت ماهش هدف سنگ نبود

خوب شد بر سر پیراهن او جنگ نبود

نیمه شب عمه اش آرام بگفتا نجمه

خوب شد حلقه ی دامادی او تنگ نبود

عليرضا خاكساري

مهپاره ی ایل پاک محمودی تو

آیینه ی قدی حسن بودی تو

صد خمره عسل ریخت زمین ، یابن حسن

لبهای خود هر بار که بگشودی تو

رضا رسول زاده

لبم بوی پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

عمو تمام سنگها بر صورتم خورد

یتیمی درد سر دارد عمو جان

 

گل پژمرده ، پژمردن نداره

زپا افتاده ، پا خوردن نداره

مرا بگذار عمو برگرد خیمه

تن پاشیده که بردن نداره


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تا لاله گون بشود کفنم بیشتر زدند

از قصد روی تنم بیشتر زدند

قبل از شروع رجز مشکلی نبود

گفتم که پسر حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی بر دهنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود

یعنی عمو برای تو بابا نمی شود

ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه ی زنها نمی شود

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی شود

باور نمی کنم چه به روزت رسیده است

اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود

این نعل های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود

 

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

 

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله ها پر نمی شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی

با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا

روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟

 قاسم صرافان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 يا قاسم ابن الحسن(ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

 

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

 

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

 

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

 

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

 

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

 

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

 

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

 

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

بالاترين محله ي پرواز جاش بود

خورشيد از اهالي صبح نگاش بود

 

خال لبش كه ارثيه ي آفتابهاست

يك آسمان ستاره ي قطبي فداش بود

 

يك بند بسته ، بند دگر را نبسته است

اين اشتياق تازه ي نعلين پاش بود

 

كم كم بزرگ ميشود و مرد ميشود

آنقدر سنگ و تير و بهانه براش بود

 

افتاده بود و دور خودش داد ميكشيد

يك استخوانْ دردِ بدي در صداش بود

 

آن جاده اي كه ما به غبارش نميرسيم

اين نوجوان قافله در انتهاش بود

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همین که کردی ادا رسم دست بوسی را

شبیر داد به دستت عصای موسی را

 

به روی اَسب نشستی شبیه بابایت

ندیده چشم فرشته چنین جلوسی را

 

تو در مبارزه بارز شده جوانمردی!

رها کن آینه با سنگ دیده بوسی را

 

نبات، طعم عمود است و نقل مزه ی سنگ

خدا به خیر کن این مجلس عروسی را

 

چه مؤمنانه تو پهلو به پیش آوردی

چه کافرانه زد او نیزه ی مجوسی را

 

سفیدیِ وسطِ سینه بر نمی تابد

هلالِ قرمزِ این نعلهای طوسی را

 

سپاه تیغ، چه موزون! قد بلندت کرد

به عشقِ قصر ببین رقص چاپلوسی را

 

غریبه راه ندارد به بزم اِبنِ غریب

برو ببند درِ روضه ی خصوصی را


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید