يا قاسم ابن الحسن(ع)
باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است
چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است
سفره دار مدینه را امشب
پسری گلعذار آمده است
که برای کریم آل عبا
سند افتخار آمده است
مژده بر نسل نوجوان بدهید
که به آنها نگار آمده است
باز هم لطف حق عظیم آمد
پسر حضرت کریم آمد
تا که چشمان خویش وا میکرد
ملک از ذوق جان فدا میکرد
هرچه دل بود با خودش می برد
در مسیر خدا رها میکرد
حسن آن شب ز شوق تا خود صبح
به همه سائلان عطا میکرد
مادرش هم کنار گهواره
تا زمان سحر دعا میکرد
وقت خوابش برای لالایی
فقط عباس را صدا میکرد
هرکه در کوی عشق عازم شد
بخدا که گدای قاسم شد
ما تو را از همان ازل دیدیم
چشمهای تو را غزل دیدیم
کهکشان تو را رصد کردیم
قمر و زهره و زحل دیدیم
تا به میدان طف درخشیدی
روی لب های تو عسل دیدیم
در دل کارزار عاشورا
تا تورا گرم در جدل دیدیم . . .
. . . در سپیدی چشمهای حسین
خاطرات یل جمل دیدیم
ضرب دست تو کار دشمن ساخت
ازرق شام را ز پا انداخت
پدرت گوشوار عرش خداست
مادر تو عروس آل عباست
طینتت نور و کوثر و یاس است
چونکه مادربزرگ تو زهراست
نوه ی حیدری و این صفتت
از شگرد نبرد تو پیداست
خوش به حالت که عمه ات زینب
و عمویت امام عاشوراست
قاسمی و پسر عموهایت
اکبر و اصغر و امام دعاست
در فرار از تو دشمنت رذل است
چونکه استاد تو اباالفضل است
عشق از واژه های نابت بود
مبحث اصلی کتابت بود
سیزده ساله رهبر عشقی
کربلا اوج انقلابت بود
جانفدا کردنت به پای عمو
از دعاهای مستجابت بود
آن بلای عظیم عاشورا
نه قضا بلکه انتخابت بود
پای تو بر رکاب اگر نرسید
بالهای ملک رکابت بود
فصل سرد مرا بهاری کن
مثل بابات سفره داری کن
(محمد بياباني)
ادامه مطلب
يا قاسم ابن الحسن(ع)
مهپاره ی ایل پاکِ محمودی تو
آئینه ی قدّی حسن بودی تو
صد خمره عسل ریخت زمین ، یابن حسن
لبهای خود هر بار که بگشودی تو
(رضا رسول زاده)
ادامه مطلب
گلبرگ های یاسمنت زیرو رو شده
باغی از آه شعله زنت زیرو رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیرو رو شده
یک دشت سنگ بوسه بر روی گونه ات زده
یک دشت نیزه دور تنت زیرو رو شده
با من بگو به دست که افتاد کاکلت
اینطور زلف پر شکنت زیرو رو شده
تقصیر استخوان سر راه مانده است
شکل نفس نفس زدنت زیرو رو شده
این نعل های تازه چه کرده اند ، وای من
چشمت، لبت ، رخت ، دهنت زیرو رو شده
حسن لطفی
ادامه مطلب
زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا، چه شده بیصدا شدی
افتادهای به خاک و پر از زخم گشتهای
از دست رفتهای و پر از ردپا شدی
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره ی دلم که چنین نخنما شدی
دیروز شانهات زدم امروز دیدهام
با پنجههای قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیدهای
یا بس که تیغ خوردهای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکستهی تنها جدا شدی
حسن لطفی
ادامه مطلب
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این ، معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقا دارد
قبضه ی تیغ که میچرخاند
آذرخشی ست که میسوزاند
شور در پهنه صحرا انداخت
موج بر سینه دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریا انداخت
نوبت ارزق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یاد...
... ضربه کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد
حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
حسن لطفی
ادامه مطلب
تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند
از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند
این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود
گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند
می خواستند از نظر عُمق زخمها
پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند
عباس احمدی
ادامه مطلب
کبوترانه از این خاکها رها شدهای
برای درد یتیمانهات دوا شدهای
ربوده باد ز رویت نقاب و میبینم
چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شدهای
بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم
رسیده مادرم و غرق در عزا شدهای
دو دست زیر تنت بردهام ولی خالیست
جدا شدی ز من از بس جدا جدا شدهای
پس از صدای نفسهای مانده در سینه
پس از صدای ترکها چه بی صدا شدهای
به قد کشیدن تو تیغها کمک کردند
گمان کنم به بلندیِ نیزهها شدهای
من از کمر شدهام تا و از تو میپرسم
سرت چه آمده از بین سینه تا شدهای؟
حسن لطفی
ادامه مطلب
چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد
نمی شود که تنت را به روی پا ببرم
برای این که دگر خردتر از این نشوی
تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم
یتیم بودی و این ها نوازشت کــردند
به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم
چه کار می کنی آخر به زیر پای نعل
عمــو رسیده کنــارت بیــا بیــا به برم
محمد حسن بیانلو
ادامه مطلب
این مرد کیست لاله ی پرپر می آورد
تا خیمه هاش اکبر دیگر می آورد
دارد گلی که طعم عسل را چشیده است
از ازدحام تیغ و سپر در می آورد
بوی گلاب پر شده در دشت خار و خون
آقا عصاره ی گل پرپر می آورد
گلبرگ های سرخ و سپید از نیام خاک
یا پاره های سوره کوثر می آورد
انگار او تمام حسن را غریب وار
با قامت خم از دل لشگر می آورد
خون زخم و آه و آتش و باران و تیر و عشق
آیا کسی از این همه سر در می آورد؟
عالم دو مست در تب غوغای خیمه ها
مولا تنی کشیده به محشر می آورد
تا آسمان مهر تو ای مهربان پدر
دارد پسر به شوق تو پر در می آورد
ادامه مطلب
وصيت
مرغ باغِ حسنم تشنه ي چشمانِ حسين
خون من ريخته بر گوشه ي مژگان حسين
با سرشك بصرش كرده وصيت پدرم
دل خود وا ننهم از سرِ پيمان حسين
--------------------------------------------------
شقاوت
بزن فرياد تا فهمم كجايي
به چشم تارِ خونينم نيايي
من تنها و يك لشكر شقاوت
بگو زيرِ كدامين دست و پايي
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


