قاسم بن الحسن(ع)

 

عموی من عموی من بخر تو آبروی من

‏مباد شادمان شود ز غربتت عدوی من

به خیمه ها برای من نه تیغ مانده نه زره

‏کفن بپوش بر تنم روا کن آرزوی من

قسم به جان اکبوت چنان دهم به لسکوت

‏توان جنگی­ام نشان که رم کند عدوی من

به حربگاه کوفیان زنم به قلب شامیان

‏چنان که اهل این سپه کنند گفتگوی من

به درس عشقم اولم، به کار جنگ افضلم

‏ز جرات و شجاعتم بپرس از عموی من

به نوجوانی ام قسم، به خونفشانی­ام قسم

‏چنان به پات خون دهم که تر شود گلوی من

بیا که نیزه­ها مرا گرفته در محاصره

بیا ز شط خون خود عمو ببین وضوی من

عمو بیا که خسته­ام که استخوان شکسته­ام

به زیر مرکب عدو نما تو جستجوی من


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیر تبریزی

حضرت قاسم(ع)

 

قاسم آن نو باوه باغ حسن

گوهر شاداب دریاى محن

شیر مست جام لبریز بلا

تازه داماد شهید كربلا

چارده ساله جوان نونهال

برده ماه چارده شب را بسال

قامتش شمشاد باغستان عشق

روش مرآت نگارستان عشق

در حیا فرزانه فرزند حسن

در شجاعت حیدرلشگر شكن

با زبان لابه نزد شاه شد

خواستارم عزم قربانگاه شد

گفت شه كاى رشك بستان ارم

رو تودر باغ جوانى خوش به چم

همچو سرو ازباغ غم آزاد باش

شاد زى و شاد بال و شاد باش

مهلا اى زیبا تذر و خوش خرام

این بیابان سر به سر بنداست ودام

الله‏اى آهوى مشگین تتار

تیر بارانست دشت و كوهسار

بوى خون میآید از دامان دشت

نیست كس را زان امیدباز گشت

چون تو را من دور دارم از كنار

اى مرا تو از برادر یادگار

كى روا باشد كه این رعنا نهال

گردد از سم ستوران پایمال

كى روا باشد كه این روى چو ورد

غلطد اندر خون به میدان نبرد

گفت قاسم كاى خدیو مستطاب

اى تو ملك عشق را مالك رقاب

گرچه خود من كودك نورسته‏ام

لیك دست ازكامرانى شسته‏ام

من به مهد عاشقى پرورده‏ام

خون به جاى شیر مادر خورده‏ام

كرده در روز ولادت كام من

باز، با شهد شهادت مام من

گرچه در دور جوانى كام‏ها است

كام من رفتن بكام اژدها است

كام عاشق غرقه در خون گشتن است

سر به خاك كوى جانان هشتن است

ننك باشد در طریق بندگى

بر غلامان بى شهنشه زندگى

زندگى را بى تو بر سرخاك باد

كامرانى را جگر صد چاك باد

لابه‏هاى آن قتیل تیر عشق

مى‏نشد پذرفته نزد پیر عشق

بازگشت آن نو گل باغ رسول

ازحضور شاه نومید و ملول

شد به سوى خیمه آن گلگون عذار

از دونرگس بر شقایق ژاله بار

چون نگردد گفت سیر از زندگى

آن كه نپسندد شهش بر بندگى  

چون ز بى قدرى نكردت شه قبول

رخت بر بند از تن اى جان ملول

سر كه فتراكش نبست آن شهسوار

گور سر خود گیر وبر سر خاكبار

سر به زانوى غم آن والا نژاد

كآمدش ناگه ز عهد باب یاد

كه به هنگام رحیل آن شاه فرد

هیكلى بر بازویش تعویذ كرد

گفت هر جا سخت گردد بر تو كار

نامه بگشا ونظر بر وى گمار

هر كجا سیل غم آرد بر تو رو

این وصیت باز كن بنگر در او

گفت كارى سخت‏تر زین كار نیست

كه به قربانگاه عشقم بار نیست

یا چه غم زین بیش‏تر كه شاه راد

ره به خلوتگاه خاصانم نداد

نامه را بگشود و دیدش كش پدر

كرده عهدش كاى همایون رخ پسر

اى تو نور چشم عم و جان باب

وى مرا تو در وفا نایب مناب

من نباشم در زمین كربلا

بر تو بخشیدم من این تاج ولا

چون ببینى عم خو را بى معین

در میان كارزار اهل كین

زینهار اى سرو رعناى سهى

لابه‏ها كن تا بپایش سر نهى

جهد كن فردا نباشى شرمسار

در حضور عاشقان جان نثار

جان بشمع عشق چون پروانه زن

خود بر آتش چابك ومردانه زن

بر قد موزون كفن مى‏كن قبا

اندر آن صحرا قیامت كن بپا

شاهزاده خواند چون عهدپدر

با ادب بوسید و بنهادش به سر

مى‏نگنجد از خوشى در پیرهن

حجله داماد شد بیت الحزن

عقدهاى مشكلش گردید حل

وان همه انده به شادى شد بدل

از شعف چون غنچه خندان شگفت

شكر ایزد را به جاى آورد و گفت

اى همایون قرعه اقبال من

كآیه لاتقنط آمد فال من

شكر لله كافتتاح این مثال

كوكب بختم بر آورد از وبال

در فضاى عشق بال افشان شدم

لایق قربانى جانان شدم

عهده نامه برد شادان نزد شاه

با تضرع گفت كاى ظل اله

سوى در گاهت به كف جان آمدم

نك زشه در دست فرمان آمدم

مگر خط امضاده این منشور را

وز جسارت عذر نه مامور را

دید چون شاه آن خط مینو نگار

شد بسیم از جزع مروارید بار

گفت كاى صورت نگار خوب و زشت

جان فداى دست توكاین خط نوشت

جان فداى دست تو اى دست حق

كه گرفته برهمه دستى سبق

این بگفت و راند سوى رزمگاه

با طعنه گفت بامیر سیاه

كاسب خود را داده‏ئى آب اى لعین

گفت آرى گفت و یحك شرم بین

اسب تو سیراب وفرزند رسول

نك زتاب تشنگى از جان ملول

سر به زیر افكند ازشرم آن عنید

كه به پاسخ حجتى در خور ندید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اشتری

 

 

قاسم بن الحسن(ع)

 

‏شعری سروده ام به بلندای کریلا

 

هر مصرعش حكایت شب های كربلا

من  یادگار نسترن باغ کوثرم

غیر از غم حسین غمی نیست بر سرم

من آبرو برای یتیمان گرفته ام

شکر خدا اجازه میدان گرفته ام

‏خور شیدم ازکرانه زهرا دمیده است

حُسن حَسن میانه میدان رسیده است

‏از حسن رویم آبروی ماهتاب رفت

مژده که پا ی کوچک من تا رکاب رفت

‏شیرازه مفاصلم از هم گسسته شد

هر بند استخوان تن من شکسته شد

بنگر عمو مرا که در این حال محتضر

قدی کشیده ام که تو نشناسیم دگر

احلی من العسل شده احوال این یتیم

بنگر عمو شکسته شده بال این یتیم

لب تشنه تر ز تشنگیم کوثری نشد

پاشیده تر ز پیكر من پیکری نشد

من خاطرات سبز دیار مدینه ام

گل کرده جای سم ستوران به سینه ام


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیر تبریزی

ادامه شعر نیر حضرت قاسم(ع)

 

شامئى را گفت ساز جنگ كن

سوى روزم این صبى آهنك كن

گفت شامى ننك باشد در نبرد

كافكند باكودكى پیكار مرد

خود تودانى كه مرا مردان كار

یك تنه همسر شمارد باهزار

دارم اینك چار فرزند دلیر

هر یكى در جنگ زاوى شیر گیر

نك روان دارم یكى بر جنگ او

با همین از چهره شویم ننك او

گفت اینان زادگان حیدرند

در شجاعت وارث آن سرورند

خردسال از بینیش خرده مگیر

كه زمادر شیر زاید زاد شیر

از طراز چرخ بودى جوشنش

گربخردى تن بر این دادى تنش

این شررها كن نژاد آتشند

خرمنى هر لحظه در آتش كشند

نسل حیدر جملگى عمر و افكنند

كه به نسبت خوشه آن خرمنند

آن كه از پستان شیرى خورد شیر

گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر

گر نبودى منع زنجیر قضا

تنگ بودى بر دلیریشان فضا

داد شامى از سیه بختى جواز

پور را بر حرب آن ماه حجاز

شاهزاده راند باره سوى او

یافت ناگه دست بر گیسوى او

مركشان بربود از زین پیكرش

داد جولان در مصاف لشگرش

آنچنانش بر زمین كوبید سخت

كاستخوان با خاك یكسان گشت و پخت

هم یكایك آن سه دیگر زاد وى

رو به میدانگه نهاد او را ز پى

در نخستین حمله آن میر راد

پاى پیكارش نماند و سرنهاد

ساكنان ذوره عرش برین

ز آسمان خواندند بر وى آفرین

شامى آمد با رخ افروخته

دل زداغ سوگوارى سوخته

اهر من چون بافرشته شد قرین

كرد روبر آسمان سلطان دین

كایمهین یزدان پاك ذوالمنن

این فرشته چیره كن بر اهر من

لب بهم ناورده شه سبط كریم

كرد شامى را به یك ضربت دونیم

زان چنان دعوت نبود این بس عجیب

بود عاشق صوت داعى را مجیب

اى خوش آن صوتى كه او جوایاى اوست

رأى این در هر چه خواهد رأى اوست

نى معاذالله خطا رفت اى عجیب

صوت داعى بود خود صوت مجیب

داند آن كز سرعشق آگه بود

كاین همه آوازها ازشه بود

رو حدیث كنت سمعه بازخوان

تا بیابى رمز این سر نهان

شد چو از تیغش دونیم آن رزم كوش

مرحبا آمد زیزدانش به گوش

تافت شهزاده عنان از رزمكاه

شكوه بر لب از عطش تانزدشاه

دید چون خوشیده یاقوت ترس

بردهان بنهاد شاه انگشترش

در صدف گفتى نهان شدگوهرى

یا هلالى شد قرین مشترى

كرد آگاهش زرمز عشق شه

بردهانش مهر زد یعنى كه صه

چشمه‏جوشید ازآن چو سلسبیل

زندگى بخش دوصد خضر دلیل

چون لب لعلش از اوسیراب شد

تشنه دیدار جد و باب شد

تاخت سوى رزمگه با صد شتاب

باد یا چون تشنه مستعجل بر آب

شیر بچه تیغ مرد افكن بمشت

كشت ازآن رو به مردان آنچه كشت

حیدرانه تیغ در لشگر نهاد

پشته‏ها از كشته‏ها ترتیب داد

ظالمى زد ناگهش تیغى به فرق

تن ززین بر گشت در خون گشت غرق

كرد رو با شیر حق كى داورم

وقت آن آمد كه آئى بر سرم

شاه دین آمد به بالین حبیب

دید دامادى دو دست ازخون خضیب

سربریدن را ستاده بر سرش

قاتلى در دست خونین خنجرش

دست او افكند با تیغى زدوش

لشگر ازفریاد او آمد به جوش

زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز

گرم شد هنگامه جنگ وگریز

پیكر آن تازه داماد گزین

شد لگدكوب ستور اهل كین

شه چو آمد بار دیگر بر سرش

دید با حالى دگرگون پیكرش

برك برك نو گل باغ هدى

از سموم كین شده از هم جدا

گفت با صد حسرت و خون جگر

كاى همایون فال وفرخ رخ پسر

قاتلانت در دو عالم خوار باد

خصم شان پیغمبر مختار باد

سخت صعب آید به عمت زندگى

كه تواش خوانى گهِ درماندگى

بهر یارى تو بر ناید فرود

یانه بخشد بر تو آن یاریش سود

پس كشیدش بر كنار از لطف شاه

برد نالانش به سوى خیمه گاه

گفت مهلا ایعزیزان گزین

كه هوان واپسین ماست این

یارب این قوم سیه دل خوار باد

برجبینشان داغ ننگ و عار باد

اى جهان داور ملیك هفت وچار

وانمان دَیّار از ایشان در دیار

آتشكده، ص 36 - 29


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جواد شراف

قاسم بن الحسن(ع)

‏در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه  تن د‏ر خون تپیده ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

باید که می شگفت گل زخم بر تنت!

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم(ع)-شهادت

 

به زلفای سیاهت، ازخون حنا کشیدی

‏از بس که روی خاکا، تو دست و پا کشیدی

قد و بالات مثل بابات، عزیز من رشیده

‏اما ببین قامت من، از غم تو خمیده

‏تیر غم تو قاسم، تو دل من نشسته

‏به زیر نعل مرکب، سینه تو شکسته

كشته منو ماتم تو، مصیبتت عظیمه

‏دیدم به زیردست و پا، خیلی حالت وخیمه


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام زمانی

حضرت قاسم(ع)

با آن که در ره است خطرها و بیم ها

‏سخت است بگذرم ز عسل ها، شمیم ها

‏اصلأ درست نیست بمانم در این قفس

‏در فصل سرخ پر زدن یا کریم ها

سخت است کار با پدر از دست داده ها

‏ای وای از شکستن قلب یتیم ها

یا اذن رفتنم بده یا جان من بگیر

‏تلخ امست حرف «نه» ز دهان کریم ها

‏از آن چه قاسم تو به بازوش بسته است

‏افتاده ای به یاد مدینه، قدیم ها

‏من را ببخش نام تو را داد می زنم

‏قصدم نبوت بشکند این جا حریم ها

اما تنم به زیر سم اسب نخ نماست

‏مانند فرش های قدیمی، گلیم ها

سوغات کربلا برای مدینه است

‏عطری که برده اند ازین تن نسیم ها

حالا به نوجوان تو چون روز روشن است

‏معنای سایه های «بلا»ها، «عظیم»ها


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حیدر منصوری

حضرت قاسم(ع)

 

این جوان کیست كه گل صورت از او دزدیده است

‏سیزده بار زمین دور قدش گردیده است

‏رو به سر چشمه زیبایی و دریای وفا

‏ماه از اوست که این گونه به خود بالیده است

‏خاک پرسیدکه سر چشمه این نورکجاست

‏عشق انگشت نشان دادکه او تابیده است

‏پیش او شور شهادت ز عسل شیرین­تر

‏آسمان میوه احساس ز چشمش چیده است

گر چه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار

‏باغ سر سبرتر از او به جهان کی دیده است؟

اسب آرام رها کرد گلی را در خاك

‏کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

 حضرت قاسم (ع)

 

آمد از خیمه همچو قرص قمر

آنکه آماده بهر پرواز است

اشتیاق است و ترس جاماندن

بند نعلین او را اگر باز است

 

کربلا با نسیم گلبرگش

رنگ و بوی گلاب می گیرد

حسنی زاده است٬ حق دارد

چهره اش را نقاب می گیرد

 

آخر او  ماهپاره می باشد

مثل خورشید عرشه ی  زین است

آن گلی که به چشم می آید

زودتر در نگاه گلچین است

 

قامت سبز و قد کوتاهش

بوی کامل ترین غزل دارد

اینکه شوق زبان زد عشق است

سیزده شیشه ی عسل دارد  

جشن دامادی و بلوغش بود

که به تکلیف خود عمل می کرد

مثل یک غنچه زیر مرکبها

داشت خود را کمی بغل می کرد

 

سینه گاهش کمی تحمل داشت

آن هم از دست نعلها وا شد

معجزه پشت معجزه آمد

نونهالی شبیه طوبی شد

 

گر عمو را شکسته می خواند

گر کلامی به لب نمی آرد

در مسیر صدای بی حالش

استخوان مزاحمی دارد

 

قامت او کمی بزرگ شده است

یا عمو قامت خمی دارد؟!

رد پای کشیده ی او تا

وسط خیمه لاله می کارد

 

بر سر گیسوی پریشانش

رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناست

آخر این نوجوان بی حجله

تازه داماد سیدالشهدا ست..


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و ... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد, سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره   هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

...می رسد خورشید اما دست  دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است....


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید