علی انسانی

حضرت قاسم(ع)

 

اى عمو فتح نمایان کردم

دشمنان را همه حیران کردم

اى عمو در بر تو گویم فاش

آمدم تا که بگیرم پاداش

تن بى‌تاب مرا تاب بده

مزد پیروزى من آب بده

تو که جاى پدر من بودى

تو که چون تاج سر من بودى

بشتاب و تن من پیدا کن

حکم سربازى من امضا کن

باغبان سوى میدان رو کن

گل پرپر شده‌ات را بو کن

بین چگونه به تو قربان شده‏‌ام

پایمال سم اسبان شده‌ام

اى گل پرپر بدست کیستى

بوى تو مى‏آید و خود نیستى

گشته از زخم فزون بانگ تو کم

یا عسل چسبانده لبهایت بهم

من نگویم با عمو کن گفتگو

لب گشا یکبار و یک عمو بگو


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن واشقانی فراهانی

  قاسم بن الحسن (ع)

 

آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است

«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»

این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او

صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است

به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست

این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است

دشمن و دوست همه محو تماشای وی‌اند

لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است!

این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید

مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است

این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟

که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است

آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن

که شه از اکبر خود بیشتر‌ش بوسیده است

رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:

بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است

«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری

بینی آن جا که چه‌ها کرده، چه‌ها بخشیده است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید خضرایی

حضرت قاسم(ع)

 

 بر آخرین امید عمو پشت پا مزن

پا بر زمین مکش و چنینم صدا مزن

با العطش شرر به دل ما سوی مزن

داماد شرحه شرحه چه خوش قد کشیده ای

بر حجله ات بیا و تو رنگ عزا مزن

جانم بخواه لیک تو هم مثل اکبرم

حرفی ز آب با من بی هم نوا مزن

از غربتت هر آن چه که خواهی بگو ولی

حرفی ز درد سینه تو با مجتبی مزن

ای کاش که عموی تو می مرد قاسمم

در پیش چشم خون شده ام دست و پا مزن

پلکی بهم بزن اگرت نای حرف نیست

بر آخرین امید عمو پشت پا مزن

از بس که پیکرت ز سنان بهره مند شد

کوتاه بود قد تو اما بلند شد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

 قاسم بن الحسن (ع)

 

برای پر زدنت حجم آسمان كم بود

ولی به بال و پر خسته ات،  توان كم بود

شتاب كردی و وا ماند بند نعلینت

چه قدر شوق شهادت؟ مگر زمان كم بود؟

چرا تو را همه ی كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آن ها مگر سنان كم بود؟

جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد

برای كشتن تو بغض نهروان كم بود

به فكر جایزه ی بردن سرت بودند

شراب خون تو در سفره های شان كم بود

نفس كشیدن تو رنگ و بوی زهرا داشت

میان سینه ی تو چند استخوان كم بود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

قاسم بن الحسن(ع) 

 

چشمی که بسته‌ای به رخم وا نمی‌شود؟

یعنی عمو برای تو بابا نمی‌شود؟

ای مهربان خیمه، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه‌ی زن‌ها نمی‌شود

تا جان نداده مادرت، از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی‌شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی‌شود

باور نمی‌کنم چه به روزت رسیده است

این قدر تکه سنگ که یک جا نمی‌شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم، وا نمی‌شود

این نعل‌های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گم شده پیدا نمی‌شود

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده‌اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله‌ها پر نمی‌شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر مسافر

قاسم بن الحسن(ع)

 

قاسم است این که چنین دست به شمشیر شده

نوجوانی كه به عشق تو حسین پیر شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش این بود عمو رفتن من دیر شده

زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا این همه تاخیر شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

مددِ نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

هم چو شیری که رها از غل و زنجیر شده

×××

كمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دست خوش تغییر شده

سنگ باران شد و زیر سم مركب ها رفت

پیش گویی عمو بود كه تعبیر شده

می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدینه است كه تكثیر شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر حوتی

قاسم بن الحسن(ع)

 

ید موسی و مسیحائی عیسی دارد

نفس تیغ كفش معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند

این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شكند

" قاسم" بن الحسن اسمی كه مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شكست

پس حَسن در همهٔ كرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز كنج لب او می ریزد

لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت، قدی هم قد آقا دارد

×××

صورت و سینه تو...، پهلو و بازوی علی...

چه قـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

قاسم بن الحسن(ع)

 

آن قدر رشیدی که تنت افتاده

اطراف تنت پیرهنت افتاده

یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم

با سنگ ز بس که زدنت افتاده

از بس به سر و صورت تو سنگ زدند

خدشه به عقیق یمنت افتاده

سر در بدنت بود که پامال شدی

پس دست تو نیست گردنت افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید مصلحی

حضرت قاسم(ع)

 

ضربِ آهنگ گام هایش را

لحظه لحظه سریعتر می کرد

ردِ اشکی که روی صورت داشت

دائماً هی وسیع تر می کرد

 

دستِ رد را به سینه اش حس کرد

یادگاری که رنگ بابا داشت ...

مادرش یک نوشته بر او داد

از پدر او  اجازه حالا داشت ...

 

تیغ بابا به دست می آید

یکتنه بر دل سپاهی که

همه انگشت بر دهان او هم

می درخشد مثال ماهی که

 

 

تا که نام علی به لب آورد

تیغ ها از نیام بیرون شد

بر سرش تیرو سنگ میبارید

لاله در خون خویش گلگون شد

 

از کویری که لب دچارش بود

لخته خون روی خاک میافتاد

تیغ دشمن  مدام  بر جان

زخمِ از نیزه چاک می افتاد

 

شاخه یاسی که مانده بر راهِ

اسبهایی که نعل نو دارند

بر سرش جای نقل از هر سو

نیزه و تیر و سنگ  میبارند

 

از حرم مثلِ تیر از چله

که رها شد به سوش می آمد

متفرق شدند از دورش

قاسم آخر عموش می آمد

 

کودکانه به جای بابایت

دل به دریا زدی هنر کردی

سینه را پیش مرگ بی احساس

مثل مردی ولی سپر کردی

 

آه قاسم چه بر سرت آمد ؟

سینه ی تو شکسته انگاری

ای حسن رو کشیده ای قامت

قدِ  عباسِ من شدی آری  !!

 

کاش میشد زره به تن بکنی

حیف اما برات سنگین بود

که اگر داشتی زره شاید

حال و روزِ تو بهتر از این بود ..

 

ردِ سُمی که روی چهره ی توست

خبر از عمقِ فاجعه دارد

نیزه داری به زخمِ شمشیرت

نیزه اش را عمیق میکارد

 

وا مکن لب اگر چه می دانم

اشتیاقی به گفتگو داری

من بمیرم سخن مگو زیرا

زخمِ سر نیزه در گلو داری

 

چه قدر گفتمت نقابت را

نبرد باد لحظه ای بالا

چه قدر "واَن یَکاد " خواندم حیف

چه کنم چشم خورده ای حالا

 

باغبانم که پیشِ من گلچین

یک به یک لاله چید از باغم

اکبرم تازه رفت از دستم

من جوان مرده ام مزن داغم

 

می شود ماهِ سیزده کامل

وقت لبخند در دلِ گودال

در غروبی که آسمان سرخ است

کم کمک میرود  ولی از حال

 

چهره ی یاسِ مجتبی انگار

بینِ خون دل بخواه تر میشد

گونه های کویریِ خورشید

از غمِ مرگ ماه تر میشد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

حضرت قاسم(ع)

 

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته مرا مجتبی شدی

لک زد دلم برای عمو گفتنت بگو

لک زد دلم چرا چه شده بی صدا شدی

افتاده ای به خاک و پر از زخم گشته ای

افتاده ای به خاک و پر از رد پا شدی

از پای کوبی سم اسبان عجیب نیست

ای پاره ی دلم که چنین نخ نما شدی

دیروز شانه ات زدم امروز دیده ام

با پنجه های قاتل خود آشنا شدی

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده ای؟

یا بس که تیغ خورده ای از زخم وا شدی

گفتم عصای پیری من بعد از اکبری

اما از این شکسته ی تنها جدا شدی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید