غلامرضاسازگار

حضرت قاسم(ع)

این تن غرقه به خون مصحف پا مال من است

این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است

اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم

پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهن است

خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز

اشک در دیده و خون جگرش در دهن است

زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟

اسب ها از چه نگفتید که این قلب من است؟

کاش یک بار دگر اسم عمو را می برد

حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است

اشک می ریزم و با دیده ی خود می نگرم

که گلم دستخوش باد خزان در چمن است

سیزده ساله ی من، ماه شب چاردهم

از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است

بر تن پاک تو ای حجله نشین یم خون

پیرهن جامه ی خونین شده، خلعت کفن است

بزم دامادی تو دامن صحرای بلاست

خونِ رخساره حنا، شاخه ی گل زخم تن است

میثم آتش به شرار جگرت ریخته اند

آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن استپ


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضاسازگار

حضرت قاسم(ع)

 

ای عسلت از دم شمشیرها!

خنده زده زخم تو بر تیرها

زخم بدن توشه، خطر زاد تو

روز شهادت شب میلاد تو

دسته گل حجله ی تو سنگ ها

گشته تنت دستخوش چنگ ها

مرگ، عروسی که هم آغوش توست

نیشِ سرِ تیرِ بلا نوش توست

ای زرهت پیرهن نازکت

بال در آورده تن از ناوکت

نرگس من نرگس خود باز کن

جان عمو کم به عمو ناز کن

دیده به تبخال لبت دوختم

سوختم و سوختم و سوختم

 

تشنه ام از اشک خود آبم بده

با دو لب تشنه جوابم بده

حیف که من تاب ندادم به تو

سوختم و آب ندادم به تو

دفتر عمر تو که شیرازه شد

داغ علی اکبر من تازه شد

باده زصهبای اجل خورده ای

از دم شمشیر عسل خورده ای

تشنه به دیدار اجل می روی

قاسم من ماه عسل می روی

یا به جنان با علی مرتضی

فاطمه کرده است تو را پاگشا

خلعت خود کرده کفن می روی

بال زنان سوی حسن می روی

نیست روا با همه سوز درون

نیزه سر از سینه ات آرد برون

حیف که اوصاف تو نشناختند

اسب به گلگون بدنت تاختند

در حق ما ظلم و ستم کسب شد

مرهم زخم تو سُمِ اسب شد


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم بن الحسن(ع)

کجاست سبز پوش آل عبا تا نگاه کند

فروغ روشن خورشید نظر به ماه کند

نظر کند گل نازی ز باغ هاشم را

به کربلای ببیند جمال قاسم را

رخش چو آینه داره فروغ روی حسن

شمیم دل کش زلفش چو عطر و بوی حسن

میان جلوه مهتاب روی سیمینش

به کعبه قبله شده دیده های مشکینش

عقیق دشت شقایق نگار خیمه ی نور

دوباره یوسف آل علی نموده ظهور

به جای جنگ عدو گشت مست دیدارش

دو چشم لشگر دشمن شده گرفتارش

اگرچه قامت سروش به عرش می سایید

نبود هیچ زره تا بدن بیارایید

به جای جوشن آهن گل  امید حسن

به شوق وصل لقایش کفن نموده به تن

ز حالتش چه بگویم که بر سرش ارباب

بگفت اینکه چه سخت است داغت ای مهتاب


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم بن الحسن(ع)

 

ز زین فتاد چو قاسم به روی خاک زمین

نمود رو به حرم گفت با صدای حزین

در این زمان که به سر نیست سایه پدرم

عمو یتیم نوازی کن و بیا به سرم

بیا بیا به خدا فارغ از ملالم کن

عمو به جان علی اصغرت حلالم کن

عمو بیا و نظر کن به حال افکارم

ببین چگونه به چنگ عدو گرفتارم

نرفته تا ز تنم جان عمو بیا بسرم

که تا به روی تو بار دگر فتد نظرم

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جواد شراف

قاسم بن الحسن(ع)

 

‏در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه  تن د‏ر خون تپیده ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

باید که می شگفت گل زخم بر تنت!

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جیحون یزدی

قاسم ابن الحسن(ع)

 

چون به شاه کربلا شد کار تنگ

قاسم آمد تا ستاند اذن جنگ

هی به گریه بوسه زد بر دست شاه

گشت جانش عاشق و پابست شاه

گاه پای شاه بوسیدی ز غم

دست خود پیچید در دامان عم

از صفا بس کرد گِرد شه طواف

تا یافت آن صید حرم اذن مصاف

گفت راوی نیک می آرم به یاد

که چو قاسم روی بر میدان نهاد

بندی از نعلین او بگسسته بود

وز کمال کودکی نابسته بود

او به ظاهر کوچک و آن ها بزرگ

او به باطن یوسف و آن قوم گرگ

پایش از رفتار و دست از کار ماند

اوفتاد و عمّ امجد را بخواند

استخوان پشت و پیش و پای و دست

زیر سمّ اسبها در هم شکست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم بن الحسن(ع)

به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت

نشسته بود و سر در خم گریبان داشت

بلند مثل سپیدار ناگهان رویید

در آن دیار که رگبار تیغ و طوفان داشت

جهان ندید از این لاله تازه تر هرگز

اگر چه باغ از این لاله ها فراوان داشت

گرفت رخصت اهلی من العسل از عشق

که در حمایت آیین عشق فرمان داشت

رکاب بوسه به زحمت به پای او میداد

اگر چه پای شجاعت به فرق کیوان داشت

سوار اسب سواری که ساعتی دیگر

حسین کرب و بلا یک بغل نیستان داشت

طنین مبهم یک استغاثه می آمد

که سوز آن اثر ناله ی یتیمان داشت

به شکل گیسوی زینب دلی پریشان داشت

نشسته بود و سر در خم گریبان داشت

بلند مثل سپیدار ناگهان رویید

در آن دیار که رگبار تیغ و طوفان داشت

جهان ندید از این لاله تازه تر هرگز

اگر چه باغ از این لاله ها فراوان داشت

گرفت رخصت اهلی من العسل از عشق

که در حمایت آیین عشق فرمان داشت

رکاب بوسه به زحمت به پای او میداد

اگر چه پای شجاعت به فرق کیوان داشت

سوار اسب سواری که ساعتی دیگر

حسین کرب و بلا یک بغل نیستان داشت

طنین مبهم یک استغاثه می آمد

که سوز آن اثر ناله ی یتیمان داشت


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

صغیر اصفهانی

قاسم

 

به دشت ماریه قاسم به راه شاه حجاز

چو خواست این که کند جان ز روی شوق نیاز

به گریه گفت که ای جان عم مدار روا

به راه عشق من از همرهان بمانم باز

عمو شهادت من دیر گشت و نزدیک است

کند ز حسرت آن مرغ روح من پرواز

شهش گرفت چو جان عزیز در بر و گفت

که بیش از این دلم از آتش غمت مگداز

ز سوز داغ عزیزان کباب گشته دلم

کباب تر تو اش سوز داغ خویش مساز

پس آن غمین پی انجام کار خط پدر

به دست عمّ حزین داد و گریه کرد آغاز

شه از مشاهده آن رقم چو ابر بهار

بریخت از مژه اشک و بناله شد دمساز


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

قاسم بن الحسن(ع)

 

لباس جنگ ندارد هنوز رزم ندیده

‏هنوز چشم رکابی ندیده پاش به دیده

کلاهخود به مودارد ازکلاله وکاکل

‏دوباره حُسن حَسن را پدید کرده پدیده

ز نوك هر مژه  دارد به جان خصم خدنگی

دو ابروان خمیده دو تا كمان كشیده

به گرد سو قدش سیزده بهار گذشته

به گرد ماه رخش ماه چهارده نرسیده

ز روی خود غزل ناب آفتاب سروده

ز موی خود شب شهر است و گیسوان دو قصیده

دو چشم همچو دو نرگس دو سیب سرخ دو گونه

به باغ  سبز رخش تازه خط سبز دمیده

حسین پور حسن را جدا نمی كند از خود

وداع یوسف و یعقوب دیده هر كه شنیده؟

بگو به آنكه زند ریشه نهال به تیشه

كه هیچ سنك دلی یاس را به تیشه نچیده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

قاسم بن الحسن(ع)

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای

بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی

‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

تنش تغ و تنت کرب و بلا را لرزاند

‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

چه کنم با غم این سینه پامال شده

‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده

مثل غم های دلم چند برابر شده ای

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی

‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند

‏چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد

خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید