براي پرزدنت حجم آسمان كم بود

ولي به بال وپر خسته ات،توان كم بود

شتاب كردي و واماند بند نعلينت

چقدر شوق شهادت! مگر زمان كم بود؟

چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

چرا تو را همه ي كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آنها مگر سنان كم بود؟

جمل بهانه ي خوبي به دستشان مي داد

براي كشتن تو بغض نهروان كم بود

به فكر جايزه ي بردن سرت بودند

شراب خون تو در سفره هايشان كم بود

نفس كشيدنتان رنگ وبوي زهرا داشت

ميان سينه ي تو چند استخوان كم بود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آسمان شاهد کشف حسنی دیگر بود

نوه ی فاطمه اما خود پیغمبر بود

پدرش بود خلیل و خود او اسماعیل

گرچه در مرتبه عشق کمی برتر بود

هر کجا پای نهد بوی خوشش می ماند

عطر جا مانده از او یک تنه یک قمصر بود

دست و بازوش،قد و قامت و رعنایی او

همه از طایفه ای هست که نام آور بود

گرچه باباش کمی زود سفر کرد عمو

سیزده سال برایش پدر و مادر بود

دشمنش گفت حسن وارد میدان شده است

تا زمانی که رجز خواند در این باور بود

وسط دشت به زیر قدمش گل رویید

چون تجلی هوالِأول و الأخر بود

سخنانش همگی بوی بنی هاشم داشت

کربلا منتظر حادثه ای دیگر بود

کوچه ای باز شد و حضرت داماد رسید

سنگها نقل سرش سرمه ی او خنجر بود

انس سر نیزه و پهلو و جنایات دگر

نیمی از نیزه اش اندازه ی این پیکر بود

او رسیده به اجل تازه عروسش به عسل

وسط دشت چرا حجله ی آن اختر بود؟

 

شاعر: عبدالحسين مخلص آبادي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آنقدر رشیدی که تنت افتاده

اطراف تنت پیرهنت افتاده

یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم

با سنگ زبس که زدنت افتاده

از بس به سر و صورت تو سنگ زدند

خدشه به عقیق یمنت افتاده

سر در بدنت بود که پامال شدی

پس دست تو نیست گردنت افتاده

برگرد حسین زود حسین برگردانش

در خیمه عروس حسنت افتاده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  يا قاسم ابن الحسن (ع)

ای حسن زاده، حسن در حَسَنَت می بینم

روح ِ توحید میان سُخنت می بینم

 

روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن

خطِّ کوفی به عقیق یَمنت می بینم

 

گفته بودم که بپوشان سر گیسویت را

که به هم ریخته زلفِ شِکنت می بینم

 

پدری کرده ام و بوسه زِ تو حق من است

اثر نعل به رویِ دهنت می بینم

 

پسرم ، یوسفِ نجمه چه سرت آوردند؟

پنجه يِ گرگ بر این پیرهنت می بینم

 

ماندَم از اسب چگونه به زمین افتادی

جایِ نیزه زِ دو سو بر بدنت می بینم

 

قدری آرام بگیری ، بغلت می گیرم

این چه وضعیست که بر حال تنت می بینم

 

هر چه بالا بکشم سینه ي تو بر سینه

باز بر خاک بیابان ، بدنت می بینم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست

خون تو به جا مانده ولی بال و پری نیست

هر چند برایت پدری کرده ام اما

صد شکر کنار بدن تو پدری نیست

نیمی ز غم اکبر و نیمی ز غم تو

یک گوشه ی بی داغ به روی جگری نیست

این گونه که بر ریشه ی تو خورده گمانم

بی فیض عظیم از بدن تو تبری نیست

گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت

عطر تو می آید ولی از تو اثری نیست

باید خبرت را ز سم اسب بگیرم

جای دگر انگار ز جسمت خبری نیست

گفتم که سرت را سر زانو بگذارم

افسوس که دیر آمدم اینجا و سری نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمود ژولیده‌

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

چون‌ گل‌ احمر لیلا ز بلا پرپر شد

سیزده‌ سالۀ‌ یوسف‌ به‌ عمو یاور شد

نامۀ‌ سبز حسن‌ سوخت‌ دل‌ سرخ‌ حسین‌

چشمش‌ از دیدن‌ سر خط ‌برادر تر شد

یوسف‌ یوسف‌ زهرا چو نقابش‌ برداشت‌

چشم‌ شمشیر زنان‌ خیره‌ بر آن‌ دلبر شد

در حرم‌ مورد تشویق‌ و به‌ میدان‌ مصاف‌

باعث‌ خیرگی‌ چشم‌ همه‌ لشگر شد

لشگر كوفه‌ ز رزمش‌ متحیر كه‌ چنین‌

شور رزمندگی‌ اش‌ زنده‌ كن‌ حیدر شد

گفت‌ داغش‌ به‌ دل‌ پیر و جوان‌ بگذارم‌

آنكه‌ در جنگ‌ شجاعان‌ یل‌ نام‌ آور شد

كشت‌ هفتاد سوار از پی‌ یك‌ حملۀ سخت‌

پهلوانان‌ عرب‌ را ز همه‌ برتر شد

محو شد طایفۀ‌ ازرِ شامی‌، ز یهود

گوئیا بار دگر فتح‌ از او خیبر شد

یا علی‌ ذكر لبش‌ بود كه‌ فرقش‌ بشكافت‌

سجدۀ‌ سرخ‌ ادا كرد و بپا محشر شد

سینه‌اش‌ خرد چو شد كرد صدا وا اماه‌

زیر سم‌های‌ ستور سینه‌ زن‌ مادر شد

دست‌ و پا می‌زد و با درد عمو را می‌خواند

بر زمین‌ پا زدنش‌ چون‌ پسر هاجر شد

می‌درخشید رخش‌ چونكه‌ به‌ میدان‌ می‌رفت‌

پر ز خون‌ بود سرش‌ چون‌ بدنش‌ پرپر شد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ناصر شاه قاجار

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

چو اَعدا دید قاسم را که در گردن کفن دارد

همه گفت از ره تحسین: عجب وجهِ حسَن دارد!

رُخَش چون پرتو افکن شد در آن وادی، فلک گفتا:

خوشا حال زمین را، کو مَهی در پیرَهَن دارد!

لبش پژمرده، هم چون گل ز سوز تشنگی، امّا:

تو گویی چشمۀ کوثر دراین شیرین دهن دارد!

چو بلبل شور انگیزد در آوازِ رَجَز خوانی

به شوق نوگلی کو در میانِ آن چمن دارد!

کشیده تیغ خون‌افشان ز ابرو در صف هَیجا1

تو گویی ذوالفقار اندر کفِ خود، چون حَسَن دارد!

چنان آشوب افکند اندر آن صحرا ز خون‌ریزی

پس از حَیدَر، نه در خاطر، دگر، چرخ کهن دارد!

چه بی ‌انصاف بودی آن جفا جویان سنگین ‌دل!

چه جای نیزه و خنجر در آن سیمین بدن2 دارد؟!

زِ هَر سو لشکر عُدوان هجوم آوَرْد چون ظلمت

به صید شاهبازی، جمله گو: زاغ و زَغَن3، دارد!

فکندند از سَریرِ4 زین، سلیمان ‌وار آن شه را

بلی اندر کمین، دائم، سلیمان، اَهرِمَن دارد!

چو سَروِ قدِّ او، زینت، گلستانِ بلا را شد

بگفتا: تابِ سُمّ اسب، کِی همچون بدن دارد؟!

مرا دریاب یا عَمّا! ز روی مَرْحَمَت اکنون!

که مرغ روح، شوق دیدن بابَم حسن دارد!

خَموش ای (ناصرالدّین شه)! یقینم شد که هر زهری

به جام آل حَیدَر سازد این چرخ کهن دارد!

×××

1-هَیجاء: جنگ و کارزار

2-سیمین بدن: دارای پوست نقره ای و درخشان و ظریف

 3-زاغ و زَغَن: کلاغ های هرزه و کوچک و خوار؛ یعنی: گویی آنها همگی چنین بودند و قصد شکار شهبازی چون حضرت قاسم(ع) را داشتند

 4-سریر: تخت


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

چون چشم نیزه قُوّت جان مرا گرفت

پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت

می رفت تا كه فاش پدر خوانمت عمو

سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت

گویند بو كشیدن گل، مرگ مؤمن است

بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت

من سینه ام دُكانِ محبت فروشی است

آهن فروش، از چه دُكان مرا گرفت؟

دشمن كه چشم دیدن ابروی من نداشت

سنگی رها نمود و كمان مرا گرفت

لكنت نداشت من كه زبانم ز كودكی

موم عسل چگونه زبان مرا گرفت؟

چون كندوی عسل بدنم رخنه رخنه است

این نیش های نیزه توان مرا گرفت

گِل شد ز خاكِ سُمِّ فرس، خونِ پیكرم

ریگ روان همه جریان مرا گرفت

معنی، ز پیرهای سپاهِ جمل رسید

هر چه رسید و عُمر جوان مرا گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام رضا جعفری

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

اگر روز است قرص ماه پس چیست؟

اگر دریاست دلو چاه پس چیست؟

اگر رزمنده، خود و جوشنش کو؟

عبا و قامت کوتاه پس چیست؟

***

چنین که بی قراری وای بر من

سوار بی مهاری وای بر من

علی اکبر که جوشن داشت آن شد

تو که جوشن نداری وای بر من

***

خدایا این پسر آیینه ی کیست؟

میان خاک این گنجینه ی کیست؟

صدای خورد گشتن آید اما

صدای استخوان سینه ی کیست؟


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

فائز تبریزی-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

 

بر روی خاک تیره برافتادم ای عمو
بازآ بکن زراه کرم یادم ای عمو
من آهوی حرم، شده ایندشت صیدگاه
اندرکمند کینة صیادم ای عمو
بی یار و بی معینم ایا شاه تاجدار
فریادرس که در کف جلادم ای عمو
بر حال من نمیکند آخر ترحمی
این قاتل شریر که ناشادم ای عمو
دادم برس که زندگی من تمام شد
حالا بزیر خنجر فولادم ای عمو
حلقم لطیف خنجر کین تیز و پرشرر
قاتل قویست نی زکس امدادم ای عمو
غیر از تو نیست یار و معینم در ایندیار
بی یاورم بیا و بفریادم ای عمو
چون مرغ برشکسته فتدادم بدام جور
کی میکند بغیر تو آزادم ای عمو
در این دیار فایز بیچاره پرغم است
کن چاره برغمش حق اجدادم ای عمو


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  | 11:16 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید