علی انسانی

حضرت قاسم(ع)

 

چون عزیز مجتبی در خون تپید

جام پر شهد شهادت سر کشید

گرچه از بیداد، جان بودش به لب

نام آن جان جهان بودش به لب

شد روان عشق، سوی او روان

تا دهد جان بر تن آن نیمه جان

لیک هر سو روی کرد او را ندید

ساحل دریا را در آن دریا ندید

بانگ زد کای سرو  دل جوی حسن

ای رخت یاد آور روی حسن

خود برآ، از پشت ابر ای ماه من

رخ نما ای یوسف در چاه من

ای گل پرپر! به دست کیستی

بوی تو آید، ولی خود نیستی

ای میان عاشقان ضرب المثل

مرگ شیرین تر به کامت از عسل

می رسد بانگ تو، اما نارساست

این ندا را، گو منادی در کجاست

باشد از زخم فزون، بانگ تو، کم

یا عسل آورده لب هایت به هم

لاجرم، گم کرده ی خود را نیافت

بوی گل بشنید و سوی گل شتافت

دید بر گرد گل خود، خارها

می دهندش خارها، آزارها

دوست افتاده به چنگ دشمنان

گرد خاتم، حلقه اهریمنان  

گرچه او را جان شیرین بر لب است

دور ماهش هاله ای از عقرب است

گفت از گرد گلم دور، ای خسان

گر ندارد باغبان، من باغبان

با گل صد برگ گشته، کین چرا

گرد یک گل این همه گل چین چرا

این که بی حد زخم دارد ای سپه

سیزده ساله است و ماه چهارده

این بدن از برگ گل نازکتر است

همچو اکبر، جان من این پیکر است

گر چه می باشد جگر پاره ی حسن

پارهٔ جان من است این پاره تن

نخل امیدم چرا بر می کَنید

از تن بِسمِل چرا پر می کنید

چشم چشم حق به ناگه زان میان

صحنه ای دید و زدش آتش به جان

دید گل چینی، به بالین گلش

در کفش بگرفته خونین کاکُلش

گشت شیر شیرزه ی حبل المتین

با خبر از قصد آن خصمیّ دین

گفتی آمد بر دل چاکش، خدنگ

دید اگر لختی کند آن جا درنگ

می کند سر از تن آن مه جدا

می شود از سوره، بسم الله جدا

دست بر شمشیر برد و جنگ کرد

عرصه را چون چشم دشمن تنگ کرد

من نمی گویم دگر در آن نبرد

اسب ها با پیکر قاسم چه کرد

شیر کرد آن گرگ ها را تار و مار

زان میان شد یوسف او آشکار

با تکاپو بر سرش مرکب براند

خویش را بر گل، نسیم آسا رساند

خواست بیند خرّمش اما نشد

آن نسیم آمد ولی گل وا نشد

یافت آخر پیکر دردانه اش

شمع آمد بر سر پروانه اش

دید او را خاک و خون بستر شده

نیست پروانه که خاکستر شده

هم چو بخت عاشقان رفته به خواب

هر چه می خواند نمی آید جواب

لاله با داغ دل خود خو گرفت

و آن سر شوریده بر زانو گرفت

گفت ای رویت مه و ابرو هلال

وی به دست ظلم، جسمت پایمال

نرگس چشمان خود را باز کن

ای مسیح کَشتی ام اعجاز کن

خوش به سر منزل رسیده بار تو

کس ندارد گرمی بازار تو

من کمانی، لیک چون تیر آمدم

عذر من بپذیر اگر دیر آمدم

لعل تو بی آب و خشک اما چه بیم

آب رو داری تو ای دُرّ یتیم

ای سوار نورسِ بی توش و تاب

حسرت پای تو در چشم رکاب

من که خود بنشاندمت بر پشت زین

از چه گشتی نقش بر روی زمین

من نگویم گفت و گو کن با عموی

لب گشا یک بار و یک عمو بگوی

رشته مهر از عمو ببریده ای

یا مه روی پدر را دیده ای؟


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم نعمتی

قاسم بن الحسن(ع)

زبان حال حضرت نجمه سلام الله علیها

 

سینه ات را مادرانه هر نفس بوسیده ام

گیسوان عنبرین را به هم تابیده ام

سیزده سال است پای هر مناجات سحر

عطر و بوی مجتبی را از لبت بوئیده ام

با نیابت از پدر همراه عمه زینبت

من به دست خود کفن بر پیکرت پوشیده ام

در  پی آن آبرو ریزی تشییع حسن

با صدای هلهله عمری به خود لرزیده ام

استخوان های تنت با خاک صحرا شد یکی

ای گل یاس میان خاک و خون غلطیده ام!

تا که دیدم جای نعل اسب روی صورتت

دست بر گیسو به دور پیکرت چرخیده ام

از  قیاس تکه های پیکر تو با حسین

فرق نعل کهنه را با نعل تازه دیده ام

تار می بینم ز بس منزل به منزل در پیت

دست های پینه دارم را به سر کوبیده ام

هر دمی شد راس تو با محمل من رو به رو

خون تازه از سرم می ریخت روی دیده ام


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هادی ملک پور

حضرت قاسم(ع)-شهادت

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام، آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد، سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

×××

می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت قاسم (ع)

 

نهال اهل حرم طعمه تبر شده است

تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است

میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن

برات عشق من این قدر درد سر شده است

دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم

تن تو از تن بابات زخم تر شده است

به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید

قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است

صدای مادرت از خیمه ها بلند شده

ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است

در این دقایق کوتاه قد بلند شدی

چه کرده اند قدت این قدر شده است

عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم

برای تاخت اسبانشان گذر شده است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

قاسم بن الحسن(ع)

 

از تن تو عجب ضریحی ساخت

مرکبی که به پیکرت می تاخت

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پیکر تو را نشناخت

دست مرکب به پای تو نرسید

عاقبت نیزه ای تو را انداخت

دلش از کینه‌ی علی پر بود

آن که شمشیر سوی تو افراخت

هر کسی بغض نهروانی داشت

به گل افشانی تنت پرداخت

آیه آیه شده تمام تنت

بوی یوسف دمد ز پیرهنت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حبیب چایچیان

حضرت قاسم(ع)

بس که میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است

دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل است

دیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی

بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل است

بر دلم آتش مزن ، ای میوه قلب حسن

چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل است

سن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست

جنگ تو ، با لشکری در روبرویت مشکل است

سخت باشد ، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی

گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل است

ای که واجب نیست ، در این سن تو ، صوم و صلوه

تشنه لب در کربلا ، با خون وضویت مشکل است

بهر میدان رفتن خود ، اشک بر دامن مریز

نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدویت مشکل است

ای که از داغ حسن ، گرد یتیمی بر سرت

دیدن اندر خاک و خون ، رخسار و مویت مشکل است

چون به جان مجتبی ، دادی قسم ، اینک برو

گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل است

می‌روی و ، می‌کنم سوی تو با حسرت نگاه

گر چه در هجران ، نظر کردن به سویت مشکل است

بسکه صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بود

حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل است

تا سلامت بینمت ، کردم شتاب از خمیه گاه

لیک ، با انبوه دشمن ، جستجویت مشکل است

بسکه ابر خاک و خون ، بگرفته روی ماه تو

از پس این پرده ها ، دیدار رویت مشکل است

در دم جان دادنت ، گفتی : عمو جانم بیا

غرفه در خون ، دیدن تو ، بر عمویت مشکل است

گر نباشد چشمة چشمان گریانت ( حسان )

زین همه آلودگیها ، شست و شویت مشکل است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

حضرت قاسم(ع)

 

ابر زخمت دوباره بارش كرد

آسمان را دچار لرزش كرد

چشم در خون نشسته ام،قاسم

زخم های تو را شمارش كرد

كاكلت دست یك مغیره صفت

خنده اش با كنایه غرش كرد

ای یتیم حسن،گلوی تو را

سایه ی دشنه ای نوازش كرد

نیزه ای در طواف سینه ی تو

با خدای خودش نیایش كرد

زیر نعل زمخت صدها اسب

درد صبر تو را ستایش كرد

خس خس سینه ی شكسته ی تو

صحنه را موبه مو گزارش كرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت قاسم(ع)

 

فراز اول: روشنای امید

در نگاهت فروغ توحید است

چشم هایت دو چشمه خورشید است

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشنای امید است

 

با تماشای قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود دیده است

کوه عزم و اراده ای قاسم!

در دلت شور عشق، جاوید است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ی مولا

بر قد و قامت تو تابیده ست

دمی از رخ نقاب را بردار

پرده‌ی آفتاب را بردار

 

فر‌ا‌ز ‌دو‌م: حماسه طوفان

مشق کردی خروش ایمان را

این شکوه بدون پایان را

آفریدی میانه‌ی میدان

رزم مولایی نمایان را

 

پسر تکسوار صبح جمل

زیر و رو کرده ای تو میدان را

صد چو أزرق غبار یک قدمت

بنگر این لشکر گریزان را

 

تیغ اگر بر کشی شبیه عمو

به لجام آوری تو طوفان را

قامت تو اگر چه بی زره است

تیغت آن ابروان پر گره است

 

فراز سوم: ‌چشمه عسل

کام خشکت پر از عسل شده است

چشم تو چشمه‌ی غزل شده است

شیوه های نبرد حیدری‌ات

طرحی از عرصه‌ی جمل شده است

 

مادرت «إن یکاد» می خواند

پسر مجتبی چه یل شده است

شوق پرواز را همه دیدند

در نگاهی که بی بدل شده است

 

در هوای امام لب تشنه

جان فشانی تو مثل شده است

از ازل با خدات یکدله ای

تا وصالش نمانده فاصله ای

 

فراز چهار‌م: حاجت روا

تویی و ناله های ممتدّت

داده دستان نیزه ها مدّت

من خمیدم تو هم رشید شدی

شده حالا شبیه من قدّت

 

زخم شمشیر و دشنه و نیزه

بوسه بوسه نشسته بر خدّت

زود حاجت روا شدی، آخر

هیچ تیری نمی‌کند ردّت

 

لشکری سوی تو هجوم آورد

یک نفر، نه نبود در حدّت

پیکرت در غبارها گم شد

در میان سوارها گم شد

 

فراز پنجم: بوی مدینه

 

زلف در زلف گیسویت زخمی‌ست

همه‌ی پیچش مویت زخمی‌ست

ناله ناله صدای بی رمقت

چشمه‌ی چشم کم سویت زخمی‌ست

 

در سجودی میانه‌ی مقتل!

یا که محراب ابرویت زخمی‌ست

باز بوی مدینه می‌آید

نکند دست و بازویت زخمی‌ست

 

پهلوی تو، شکسته قامت من

آه انگار پهلویت زخمی‌ست

زخم های تنت همه کاری

بسکه از تو شده طرفداری

 

فراز ششم: دشت یا کریم

راوی داغ تو نسیم شده

پیکرت دشت یا کریم شده

بیکران است وسعت قلبت

داغ هایت اگر عظیم شده

 

چیزی از پیکرت نمانده دگر

بسکه دلجویی از یتیم شده

همه با اسب های تازه نفس!

چقَدَر دشمنت رحیم شده!

 

اتفاقات تازه ای افتاد

نعل هم آمده سهیم شده

پیکرت گرچه ارباً اربا بود

چشم هایت هنوز هم وا بود

 

فراز هفتم: ضریح شکسته

از تن تو عجب ضریحی ساخت

مرکبی که به پیکرت می تاخت

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پیکر تو را نشناخت

 

دست مرکب به پای تو نرسید

عاقبت نیزه ای تو را انداخت

دلش از کینه‌ی علی پر بود

آن که شمشیر سوی تو افراخت

 

هر کسی بغض نهروانی داشت

به گل افشانی تنت پرداخت

آیه آیه شده تمام تنت

بوی یوسف دمد ز پیرهنت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

حضرت قاسم(ع)

ای مرگ احلی من عسل در باور تو

بنگر عمو گریان نشسته در بر تو

ای بسمل عطشان در خون آرمیده

با من بگو اخر چه شد بال و پر تو

تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی

جانم فدای پهلوی افسونگر تو

دیدم عدو مویت میان پنجه دارد

با خنجر افتاده به جان حنجر تو

غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند

همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو

گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم

دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو

گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان

این جای سنگ کیست مانده بر سر تو

این گرگهای تشنه خون یتیمان

جمعند از چه جملگی دور و بر تو

ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد

آوای مردم یا عموی آخر تو


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

حضرت قاسم(ع)

ای مرگ احلی من عسل در باور تو

بنگر عمو گریان نشسته در بر تو

ای بسمل عطشان در خون آرمیده

با من بگو اخر چه شد بال و پر تو

تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی

جانم فدای پهلوی افسونگر تو

دیدم عدو مویت میان پنجه دارد

با خنجر افتاده به جان حنجر تو

غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند

همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو

گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم

دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو

گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان

این جای سنگ کیست مانده بر سر تو

این گرگهای تشنه خون یتیمان

جمعند از چه جملگی دور و بر تو

ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد

آوای مردم یا عموی آخر تو


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 اردیبهشت 1396  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید