بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم
دست شستم از دو عالم چون ترا دربر گرفتم
یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت
خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم
هر چه کردم جستجو انگشت انگشتر ندیدم
پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم
در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت
تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم
سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو
ز اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم
داشتم میمردم از غم در کنار کشته تو
لب بر آن خنجر نهادم زندگی از سر گرفتم
بر تن آزردة من بوسه میزد تازیانه
من برای توشة ره بوسه زان پیرک گرفتم
بسکه سیلی زد عدو در راه وصلت بررخ من
صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم
خواهر کوچکترم چون دید رأست در خرابه
داد جان در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم
خوش بحال او که جان را کرد قربان سرتو
من گر آنجانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم
این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت
تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم
مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته
آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم
خوب میخواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت
تا میان طشت زر بودی تو من آذر گرفتم
ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی
مرگ رازین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم
لا ادری
ادامه مطلب
حامد خاکی
حضرت رقیه(س)-شهادت
تمام درد دلت را که از سفر گفتی
گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی
من از جسارت آن دست بی حیا گفتم
تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی
همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند
صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی
چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی
نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی
به روی نیلی و موی سفید دقت کن
بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟
فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد
شما به غیر کلام خدا مگر گفتی
دلم برای غریبی عمه می سوزد
مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتی
ادامه مطلب
حبیب نیازی
حضرت رقیه(س)-شهادت
بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم
بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم
تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست
از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم
زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت
از بوسه ی سکینه و تو با خبر شدم
دستی کشیده ای به سر و روی او ولی
من با سرت به روی سنان همسفر شدم
جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین
بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم
امشب بیا و دخترکت را قبول کُن
وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم
ادامه مطلب
حسن لطفی
حضرت رقیه(س)-شهادت
با این نفس زدن بدنم درد می کند
با هر تپش تمام تنم درد می کند
پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام
تا انتهای سوختنم درد می کند
حالا رسیده ای که مرا با خودت بری؟
حالا که پای آمدنم درد می کند
آرام سر گذار به دوشم که شانه ام
در زیر بار پیرهنم درد می کند
می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو
با بوسه های دل شکنم درد می کند
می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم
با بوسه ای لب و دهنم درد می کند
تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست
انگشت های شانه زنم درد می کند
ادامه مطلب
محمد رضا طالبی
حضرت رقیه(س)-شهادت
سه ساله ای كه امیدش به نوجوانی بود
چقدر پیری او زود و ناگهانی بود
اگر چه گیسوی او مثل برف روشن بود
ولی تمام تنش سرخ و ارغوانی بود
قسم به تاول پر خون روی لب هایش
كسی كه بر بدنش نیزه زد روانی بود
زكات پیرهن كهنه ای كه بر تن داشت
دو گوش پاره و یك قامت كمانی بود
طریق لطمه زدن را ز عمه یاد گرفت
كه گونه هاش خراشیده و خزانی بود
ز ساعتی كه پدر را به ذوالجناح ندید
مدام ملتهب و غرق نوحه خوانی بود
غرور هاشمی اش فوق العاده بود ولی
نگاش ملتمسِ چوبِ خیزرانی بود
میان طشت سری را برایش آوردند
كه صاحبش پدر خوب و مهربانی بود
ز مرگ او زن غساله هم تعجب كرد
چرا كه بر بدنش جای صد نشانی بود
طلوع فجر دمشق آمد و همه دیدند
شهیده، دختر ارباب آسمانی بود!
ادامه مطلب
حجت الاسلام رضا جعفری
حضرت رقیه(س)-شهادت
نشان دست ضعیفش به هیچ بالی نیست
شکست خورده تر از ساقه اش نهالی نیست
به اشک آینه ی او در این شب آبی
قسم که چشمه زمزم به این زلالی نیست
ز بس فرشته نشسته در این بهشت خراب
برای آمدن عشق جای خالی نیست
بگو که گریه کند هر چقدر می خواهد
که تازیانه وحشی در این حوالی نیست
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت رقیه(س)-شهادت
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با دستمال بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی...
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
این جا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست که ببینم جمال خویش
از چشم های تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه می کنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
ادامه مطلب
علی لواسانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
دوش وقت سحر از یار خبر می آمد
وندر آن ظلمت شب داشت پدر می آمد
بی خود از خویش، دگر درد فراموشش شد
داشت از اوج فلك، قرص قمر می آمد
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر كه با سوز جگر می آمد
هاتف آن روز بدو مژده دیدار نمود
كه سری در پی او داشت به سر می آمد
همت عمه و انفاس پدر شد ور نه
در همان كوچه دگر حوصله سر می آمد
ادامه مطلب
زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بابا (به سبک مویه)
عزیزم این دلم مجنون عشقه
ز عشقت واله و مفتون عشقه
به شبهای اسیری کنج دیوار
ز داغت چشم مو گریون عشقه
نوازش کن مرا بابای خوبم
به روی پلک چشمم خون عشقه
به روی نی مرا هم کن دعایی
ببین که دخترت دلخون عشقه
به ابر چشم خود پر اشک گشتی
نگو اشکه، بگو بارون عشقه
بخوان قرآن ز رگهای بریده
که رگهای تو هم افسون عشقه
سروده: جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
از زبان حضرت رقیه (س)
کودکی هستم درون مقتل بابا اسیر
مانده ام تنها میان این همه خیل کثیر
آمدم سوی پدر با حال زار و مضطرم
دیدم ای دل رفته بر قلب پدر هفتاد تیر
از سر کینه مرا سیلی زدند ای جان من
کینه ای همچون زمان کینه ی یوم الغدیر
سیلی سنگین آنها غصه دارم کرده است
سیلی از دستان مردان، سیلی از دستی کبیر
ای پدر رأست به نی رفت و دلم مغموم شد
آمدم بالا سرت اما چه سودم گشته دیر
یاس عشق باغ عشقت گشته نیلی، دخترت
آن قدر خورده لگد از چکمه ها هم گشته سیر
عمه ام وقتی سرت را روی نی پیدا ندید
از نظاره بر سرت زیر لگد ها گشته پیر
شد دعای عمه ام وقت نماز هر شبش
یا الهی انتقام ما از این مردم بگیر
عشق شبهایم، عزیزم، شد نظاره بر سرت
از دل من ای پدر این عشق زیبا را مگیر
سروده: جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


