شاکر)

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

این استعاره ها ز زبان سه ساله است:

«ماهی به جای حوض درون پیاله است

گر چه بدون دست و تن و پای آمده

هرگز گمانه نیست که محتاج باله است

انگار تیغ سخت عدو کُند بوده است

بابا! هنوز پلک دو چشمت مچاله است

گویا فشار زانوی دشمن زیاد بود

عکس دهان باز تو هم شکل ناله است

از نعل اسب و چکمه سراغت گرفته ام

ای ماه من تمام تنت جای چاله است

قربان زخم های لبِ لب پریده ات

سویی به دیده ام بده، لب هات هاله است

افتاده بود چوب به جان لبان تو...

آیات از لبان تو هم رنگ ژاله است

پایت کشاند عدو سوی مقتل به زور دست

چینِ جبینت از سرِ دردِ کشاله است

طوفان هجوم برده و این گونه گشته ای

پرپر شدن نوشته و تقدیر لاله است»


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:35 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

حضرت رقیه(س) -شهادت

 

این همه درد دلم چشم تری می خواهد

آتش سینه ام امشب جگری می خواهد

قصه های شب یلدای فراق من و تو

تا كه پایان بپذیرد سحری می خواهد

باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده

شمع من  شعله تو بال و پری می خواهد

مگر احوال دلم با تو به سامان برسد

سینه آرام ندارد كه سری میخواهد

دخترت را چه شد اینبار نبردی بابا؟

هر سفر قاعدتاً همسفری میخواهد

حال من حال یتیمی است كه هر شب تا صبح

دامن عمه گرفته پدری می خواهد

خون پیشانی تو آتش این دل شده است

لاله تا داغ ببیند شرری می خواهد

نكند باز هم این زخم دهن باز كند

لب تو بوسه آهسته تری می خواهد

چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر

قامتم پوشش نوع دگری می خواهد

این شب آخری ای كاش عمو پیشم بود

شام تاریك خرابه قمری می خواهد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر مسافر

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آسمان دلش از غصه حکایت می کرد

با پدر داشت که از کوفه شکایت می کرد

مو به مو، لحظه به لحظه همه ی واقعه را

با اشارات نظر بر تو روایت می کرد

دختر عاطفه با چوبِ سراسر کینه

سر یک بوسه ز لب هات رقابت می کرد

از همان وقت که بر نیزه سواری رفتی

دشمنت هر چه که می خواست جنایت می کرد

دل شکسته، سر بشکسته در آغوش گرفت

ولی آهسته که حال تو رعایت می کرد

به سر زلف پریشان تو بسته است دخیل

حاجتی داشت زمانی که صدایت می کرد

در دلش گفت خدایا بروم همره او

باید این بار که بابایم عنایت می کرد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شاکر)

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آمدی تازه ز ره، خسته نباشی بابا

باقی ام نیست توان بهر تلاشی بابا

وقتْ کوته، سخنِ مانده به دل بسیار است

پس نگیر هیچ سراغی ز حواشی بابا

کو عمو؟ آن که سپاه از علمش بر پا بود

قول دادی که سپه را تو نپاشی بابا

هر کسی رفت سفر، همره او سوغات است

بر لبت خرده ی چوب است و خراشی بابا

دیدم از دور ،سگان دور و برت حلقه زدند

راست گفتند؟ تنت شد متلاشی بابا...

گر تو باشی کسی آزار نخواهد دادم

من دعا می کنمت تا که تو پاشی بابا


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:34 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امیرحسین محمودپور

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آیینه دار قافله ی بی قراری ام

آیینه ام شکسته و گرد و غباری ام

بیچاره می کنم همه ی شهر شام را

از ناله ها و گریه ی شب زنده داری ام

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن

یک مرهمی گذار بر این زخم کاری ام!

بابا مگر لبان تو آسیب دیده اند؟

صحبت نمی کنی پدر لب اناری ام؟

شانت به نیزه نیست بیا روی دامنم!

دستم نمی کند که در این کار یاری ام!

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود

سنگت زدند تا شکنند استواری ام

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است

جبریل آمده به ملاقات قاری ام!

کوه وقار بودم و مملو از غرور

حالا ببین تو وسعت این شرمساری ام


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست

از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم

کو دست مهربان نوازش گری که نیست

باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو

باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه

یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشم های تو در این شب کبود

می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمّه به این پلک‌ها و گفت:

حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان

معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتّی صبورِ قافله بی‌صبر می‌شود

با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حمید رمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا بیا ببین بدنم درد می كند

از ضربه های سنگ، سَرم درد می كند

 از بس زدند بر لب و دندان دخترت

 باور كن ای پدر دهنم درد می كند

 زخم لب تو بر لب من زخم می زند

 از درد تو تمام تنم درد می كند

 از داغ قتلگه همه شب گریه كرده ام

 بابا ببین كه چشم تَرَم درد می كند

 بابا منم همان كه جگر گوشه ی تو بود

 حالا نگاه كن، جگرم درد می كند

 آه از عطش سرای جگر سوز كربلا

 با یاد آب، زخم لبم درد می كند

 وقتی كه یاد ساقی كرب و بلا كنم

 احساس می كنم كمرم درد می كند

 تازه شدم شبیه همان مادری كه گفت:

 زینب قبول كن نفسم درد می كند

 آن قدر زخم روی تنم جا گرفته است

آن قدر كه حتّی كفنم درد می كند


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:33 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن مهدوی

حضرت رقیه(س)-سفارشات پدر

 

بخوان برای پدر ای رقیه، قرآنی

كه ساده بگذرد این لحظه های طولانی

رقیه جان، به خدا اصغر از تو تشنه تر است

تو حال و روز علی را كه خوب می دانی

ز من مخواه كنم التماسِ این لشگر

برای جرعۀ آبی و لقمۀ نانی

به جز خدا به كسی هرگز التماس نكن

كه این جدا بود از شیوۀ مسلمانی

فقط به یاری پروردگار دل خوش كن

كه دل خوشی به كسی جز خداست، شیطانی

و حاجت همه دست خداست و تنها

خودش ز بندۀ خود می كند نگهبانی

تو در مسیر بهشتی كمی تحمل كن

كه صبر اگر نكنی در مسیر می مانی

اگر خدای نكرده كمی كتك خوردی

بگو كه بر سر قول و قرار می مانی

دعا، دعا، نشود دخترم فراموشت

زمان هول و هراس و دم پریشانی

سفارشات پدر را به خاطرت بسپار

كه ساده بگذرد این لحظه های طولانی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یاسر مسافر

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

«بر نیامد از تمنای لبش كامم هنوز»

او به روی نیزه رفت و من به دنبالش هنوز

زینت دوش نبی مصطفی حقش نبود

بر زمین كربلا ماند پر و بالش هنوز

گر چه دور افتاده ام فرسنگ ها از باغ گل

می رسد بوی گلاب از جسم پا مالش هنوز

حال با غارت گری هاشان چه سازم بعد او

خنجر و انگشتری باقیست جنجالش هنوز

دخترك هم سهم خود را برد از این ماجرا

مانده جای تازیانه بر پر و بالش هنوز

دید در بازار طفلی آن چه غارت رفته بود

در حراج افتاده بود معجر و خلخالش هنوز!


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

حضرت رقیه(س) -شهادت

 

به امیدی كه بیایی سحری در بر من

خاك ویرانه شده سرمهٔ چشم تر من

مدتی می شود از حال لبت بی خبرم

چند وقت است صدایم نزدی دختر من

من همان لاله افروختهٔ خون جگرم

كه همین لخته فقط مانده به خاكستر من

شب این شام چه سرمای عجیبی دارد

تب این سوز كجا و بدن لاغر من

دارم از درد مچ دست به خود می پیچم

ظاهراً خرد شده ساقه نیلوفر من

چادرم پاره شد از بس كه كشیدند مرا

لحظه ای وا نشد اما گره از معجر من

موی من دست نخورده است خیالت راحت

معجر سوخته چسبیده به زخم سر من

كاشكی زود بیایی و به دادم برسی

تا كه در سینه نمانَد نفس آخر من


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:32 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید