حسین رستمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است

تا به کی لیلا ز مجنون بی خبر باشد؟ بس است

جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند

سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است

نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش

گوشواره هم نمی خواهم پدر، باشد بس است

عمّه امری نیست؟ دارم رفع زحمت می کنم

بودنم تا کی برایت دردسر باشد؟ بس است

دیر شد برخیز گفتم که به عمّه گفته ام

یک نفر از رفتن من با خبر باشد بس است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی صفی یاری

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت

زخم تمام پیکر خونم دوا گرفت

من نذر کرده ام که بمیرم برای تو

شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...

***

تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت

بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت

یا اسب بود... یا یکی از دشمنان تو  !!!

از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت...

***

یک لحظه دید عمه مرا، اشک باره شد

داغ مدینه در دل زارش دوباره شد

نامرد سیلی اش دو هدف داشت هم زمان

هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن اسحاقی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تمام می شوم امشب در آخر قصّه

بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از درِ قصّه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصّه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آورِ قصّه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از این جا کبوترِ قصّه

***

نپرس از پدرت او هنوز هم این جاست

نپرس از تن در خون شناور قصّه

بلند شو! و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه

و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم

 پری بماند و دیو ستمگرِ قصّه

***

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندرِ قصّه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصّه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگر چه که سخت است باور قصّه


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:31 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید خضرایی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تنها سه سال داشت چرا پس تکیده بود

در کوره ای ز درد و بلا آب دیده بود

چین و چروک صورت او شرح حال او

یعنی به قدر کل جهان داغ دیده بود

یک لحظه فکر کن که چرا دختری صغیر

هنگام راه رفتنِ خود قد خمیده بود

فرصت نکرده خون سرش منعقد شود

زیرا که دائماً ز سرش خون چکیده بود

شیرین زبان خانه ی ارباب از چه روی

لکنت گرفته بود و زبانش بریده بود

از لحظه ای که رفت عمویش به علقمه

یک روز خوش دگر به دو عالم ندیده بود

پاره شده است پرده ی گوشش ز ضربه ها

گوشی که قصه های پدر را شنیده بود

از رعشه ای که دست نحیفش گرفته بود

معلوم بود داغ عظیمی کشیده بود

«دعبل» دگر بس است مزن شعله بر جهان

یا لال باش یا که نما خاک بر دهان


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید مسیح شاه چراغی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چشم های خرابه روشن شد، با طلوع سرت قمر بابا

می پرد پلک زخمیم از شوق، ذوق کرده است این قدر بابا

در فضای سیاه دل تنگی، چشم هایم سفید شد از داغ

سوختم، ساختم بدون تو، خشک شد چشم من به در بابا

این سفر را چگونه طی کردی؟ با شتاب آمدی تنت جا ماند

گاه با پای نیزه می رفتی، گاه گاهی به پای سر بابا

از نگاهم گدازه می ریزد، اشک نه خون تازه می ریزد

سینه آتش فشانی از داغ است، دخترت کوه خون جگر بابا

گوشه ی این قفس گرفتارم، شور پرواز در سرم دارم

تکه ای آسمان اگر باشد، قدر یک مشت بال و پر بابا

شعله ور شد کبوتر بوسه، سوخته شاخه ی لبان تو را

خیزران از لبان شیرینت، قند دزدیده یا شکر بابا؟

شام سر تا به پا همه چشمند، قد و بالای من تماشا شد

من شهید نگاه می باشم، کشته ی این همه نظر بابا

دارم از داغ کوچه می گویم، باغ آتش بهشت پهلویم

با تمام وجود حس کردم، مادرت را به پشت در بابا

قدری آغوش عمه پوشیدم، کاش می مردم و نمی دیدم

یا که معجر بده همین حالا، یا که امشب مرا ببر بابا

عمه در قحط غیرت یک مرد، بین طوفان سنگ و زخم و درد

خم به ابروش هم نمی آورد، شیر زن بود شیر نر بابا

طعنه ها قد کمانی اش کردن، تیر شد در نگاهشان هر بار

تا به من خیره شد نگاه سنگ، سینه ی او شده سپر بابا

نه از این بیشتر نمی خواهم، تا که سربار خواهرت باشم

جان عمه نرو بدون من، قصه ی من رسیده سر بابا


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

(شاکر)

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چون تکان می دهد سر و رویش

پر شود صد محله از بویش

آن که بالین خواب او هر شب

دست عباس بود و بازویش

فخر جبریل و کار میکاییل

که ببوسند غباری از کویش

چه به هیبت به بر کند چادر

تا بپوشد سیاه گیسویش

بوسه گاه همیشگیِ پدر

جبهه و طاق هر دو ابرویش

هجمه ی موج پر تلاطمِ درد

چه شتابی گرفته بر سویش

روضه خوان مصیبتی است عظیم

مشت تاری که رفته از مویش

چه شد آن گوشواره ی پدری؟

چه کسی برده است النگویش؟


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کمال مومنی

رقیه بنت الحسین(ع)

 

چه شده این همه تو خون جگر و گریانی

که چنین با تن رنجور، مرا می خوانی

بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم

چه شده قلب مرا این همه می سوزانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم

خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟

خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم

چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی

کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم

که نگویی ز چه رو، روی تو می پوشانی

تا که آغوش تو را دور سرم حس کردم

یادم آمد شبیه مادر من می مانی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 6 فروردین 1396  | 1:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصطفی متولی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چشم را روشنی مختصری نیست كه نیست

و از امّید در این دل اثری نیست كه نیست

من همین اول عمری به خدا فهمیدم

آخر عشق به جز خون جگری نیست كه نیست

وقتی از ناقه بیافتی و به دادت نرسند

می شود گفت كه دیگر پدری نیست كه نیست

عمه من از عمو عباس توقّع دارم

چند وقت است از او هم خبری نیست كه نیست

جای من هر كه كتك خورد، غریبانه شكست

عمه زینب تو نباشی سپری نیست كه نیست

باید انگار بمیرم كه به بابا برسم

چه كنم راه وصال دگری نیست كه نیست

عمرم امروز بعید است به فردا برسد

بعد از امشب به گمانم سحری نیست كه نیست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 3:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم نعمتی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دختر اگر یتیم شود پیر می شود

از زندگی بدون پدر سیر میشود

هم سن و سال ها همه او را نشان دهند

دل نازک است دختر و دل گیر می شود

 باشد شبیه مادر خود نافذ الکلام

این شهر با صدایش چه تسخیر می شود

فریادهای یا ابتایش چو فاطمه

در سرزمین کفر چو تکبیر می شود

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد

هر تاب آن چو حلقه زنجیر می شود

اصلاً رقیه نه، به خدا مَرد بی هوا

با یک شتاب ضربه زمین گیر می شود

هرگز کسی نگفت گلویش کبود شد

این جاست روضه صاحب تصویر می شود

دشمن به او نگاه خریدار می کند

خوب شاه زاده بوده و تحقیر می شود

فرزند خارجیست کفن احتیاج نیست

بیهوده نیست این همه تکفیر می شود

دادند جای غسل، تیمم تنش... چرا؟

خون از شکاف زخم سرازیر می شود


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 3:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محمد جواد شرافت

حضرت رقیه (س)- شهادت

 

در سینه ام داغی نشسته روی داغی

دارم به دل از لاله های داغ باغی

با رفتنت شادی هم از دل های ما رفت

بعد از فراقت از غم دل کو فراغی؟

خورشید نیزه! ماه این ویران سرایی

در شام جز رویت نمی بینم چراغی

ای لاله! من نیلوفرم عمه بنفشه

دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

خاکستری که بر سر و رویت نشسته

داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی!

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 3:07 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید