.jpg)
بال و پرش را چید تا با سر بیفتد
در پیش روی خنده ی لشگر بیفتد
زینب بروی سر زند مادر بیفتد
دیدید عالم از روی منبر بیفتد
وقتی که افتاد از سرش عمامه افتاد
یک لشگر و یک پیرهن ای داد و بیداد
ادامه مطلب
.jpg)
خسته ام این روزها از سن کمتر داشتن
می خورد اینجا به درد من فقط سر داشتن
قصد من این بود از دستی که دادم رفته است
باری از روی دو کوه شانه ات برداشتن
هرکسی دور و بر قاسم نبوده، آمده
کار دستم داده است اینجا برادر داشتن
چند دسته چشم دارد می دود سمت حرم
یک پسر می ارزد اینجاها به دختر داشتن
از توانی که ندارد دست تو فهمیده ام
سخت دارد می شود انگار معجر داشتن
آنقدر زخمی شدی که زجر دارم می کشم
کاش می آمد به کار پیکرت پر داشتن
قد و بالای من از آغوش تو کوچک تر است
تازه می بینم چرا خوب است اکبر داشتن
بس که چشمان تو برگشت از حرم فهمیده ام
داغ سنگینی است روی سینه خواهر داشتن
یوسف دوش نبی در قعر چال افتاده ای
می شود واجب هراز گاهی پیمبر داشتن
ادامه مطلب

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت
بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت
بُغض می كرد یتیمانه به خود می پیچید
در عسل خواستن آری به برادر می رفت

ادامه مطلب
.jpg)
قصهء هیچ کسی مثل من آغاز نشد
هیچ کس مثل من اینگونه سرافراز نشد
هیچ عاشق پی معشوق خود اینقدر نرفت
هیچ عشقی به نگار اینقَدَر ابراز نشد
هیچ کس لحظهء جان دادن و پرپر زدنش
با دو دستان پر از عاطفه ات ناز نشد
به روی سینه تان تا دم آخر ماندم
مقتل هیچ کس این قدر پر از راز نشد
با سرِ نیزه مرا از تو جدایم کردند
قامت هیچ کس اینگونه ور انداز نشد
خودمانیم ولی بهر علی اکبر هم
اینقدر وسعت آغوش شما باز نشد
از حرم تا دم گودال پر و بال زدم
هیچ پروانه چنین لایق پرواز نشد
بیت بیت بدنم مرثیه ای می طلبد
غزلی مثل من اینگونه در ایجاز نشد
خواستم تا نگذارم سرتان را ببرند
سر و جان دادم و انگار ولی باز نشد
من که رفتم ولی ای کاش مقاتل زین پس
بنویسند همه مقنعه ای باز نشد
من کریم ابن کریمم، کرمی کن آقا
افت دارد بنویسند که جانباز نشد
تکه تکه بدنم زیر سمِ اسبان رفت
بعد از این بهر کسی قامتم احراز نشد
ادامه مطلب
.jpg)
عمه محکم گرفته دستش را
داشت اما یتیم تر می شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخیم تر می شد

ادامه مطلب
.jpg)
پرستوی حریم کبریایم
کبوتر بچه ی آل عبایم
نمی ترسم اگر بارد به من تیر
که من با تیر باران آشنایم
انا بن المجتبی ، ابن المصائب
بلی مردم یتیم مجتبایم
غم بابا ، غم عمه ، غم طشت
خدا داند نمی سازد رهایم
اگر تیغی به دست آرم ببینند
که من نوباوه ی شیر خدایم
عمو فرمانده ی عشق است و من هم
بسیجی اش به دشت کربلایم
دگر رزمنده ای باقی نمانده
به غیر از من که یاری اش نمایم
به قرآن الهی کوثرم من
به قرآن حسینی هل اتایم
عمو بوی پدر دارد همیشه
عمو بوده پدر عمری برایم
عمو احساس من را درک می کرد
عمو می داد با رویش صفایم
عمو در قلب من عمری طپیده
عمو داده خودش درس وفایم
عموی مهربانم جای بابا
پسر می کرد همواره صدایم
خوشم رنگ عمو گیرم در این دشت
ز خون سرخ این دست جدایم
خوشم بر سینه ی او جان سپارم
الهی کن اجابت این دعایم
ادامه مطلب
.jpg)
کشتهی دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بیشترش دور و بر مردان است
یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد
در دل کودک اینها جگر مردان است
همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند
این پسربچّهی خیمه پدر مردان است
بست عمّامه همه یاد جمل افتادند
این پسر هرچه که باشد پسر مردان است
نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است
بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند
حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است
گرچه «ابنُالحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله
بنویسید مرا «یابنَاباعبدالله»
ادامه مطلب
.jpg)
دمی که جان ز تن محتضر جدا بشود
همان دم است که دلبر ز بَر جدا بشود
خودت بگو که شدی مجتبای این صحرا
بگو چگونه پسر از پدر جدا بشود
قبول کن که دلم را شکسته این تصمیم
حسابم از علی اصغر اگر جدا بشود
دویده ام که ذبیح گلوی تو باشم
رسیده ام نگذارم که سر جدا بشود
ز چنگ نیزه نشد تا تو را رها بکنم
که سینه ی تو هم از میخ در جدا بشود
خدا کند که به جای سرت عمو سر من
به دست آن ز خدا بی خبر جدا بشود
سرت به نیزه تنت مانده است در صحرا
دو تا حرم شده از یکدگر جدا بشود
ادامه مطلب
.jpg)
اشعار شب پنجم محرم
روضه اش آخر فداکاری ست ، باید اول فدای او بشوم
گم شدم در مقاتل و بایدخود من نیز جستجو بشوم
در کدامین نبرد و پیکاری کودکی مثل من می غرد؟
مرد جنگی کجاست؟ من با او میل دارم که روبرو بشوم
بارها عمه اش از او پرسید ، دوست داری خودت چکاره شوی
گفت: آن وقت که بزرگ شوم ، دوست دارم چونان عمو بشوم
گفت: ای شمر دون کنار بایست تا ببنیی مرد میدان کیست
شیر دل هستم و نباید با بزدلی چون تو روبرو بشوم
حرمله با تو ام، کمان در دست نوه ی حیدرم، حواست هست؟
پدرم در مدینه صلح نمود تا که من مرد جنگجو بشوم
ای عمو گرچه وقت زاری نیست در یتمی به غیر خاری نیست
آرزو داشتم برای شما مایه ی فخر و آبرو بشوم
طفل آمد به دستشان با دست هر چه باشد ز نسل فاطمه است
نگذارید تا در اینجا من وارد روضه ی مگو بشوم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 



