بي تاب شد چو عمه ي خونين جگر عمو

من آمدم كه از تو بگيرم خبر عمو

در اين همه بلا به خدا خيمه ماندنم

آتش زند به جان و دلم بيشتر عمو

در زير نيزه ها نفس آهسته مي كشي

نايي رسد ز حنجره ات مختصر ، عمو

من باشم و تو ناله غريبانه مي زني

سرباز مجتباي تو مرده مگر عمو

افتاد دست ساقي تو گر به علقمه

من دست خويش بر تو نمايم سپر عمو

پرواز در هواي شهادت اگر نبود

ديگر چكار آيدم اين بال و پر عمو

شرمنده ام كه زنده ام و رفته اصغرت

همراه خود بيا و مرا هم ببر عمو

همبازيان من همه در خون نشسته اند

لطفي نما و آبرويم را بخر عمو

بود آرزوي من كه بگويم به تو "پدر"

يك بار هم شده تو به من گو : "پسر" ، عمو

از من يتيم تر كه تو پيدا ني كني

آغوش خود گشا و بگيرم به بر عمو

شاعر : رضا رسول زاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جیحون طلوعی گرگانی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

کودکی را نام عبدالله بود

با عمو در کربلا همراه بود

از گل رخسار داغ لاله بود

لاله اش را از عطش تبخاله بود

همچو بخت اهل بیت بو تراب

بود ظهر روز عاشورا به خواب

لحظه ای آن ماه رو در خواب بود

آب اندر خواب هم نایاب بود

گرچه بودش از عطش سوزان جگر

در دلش عشق عمو بُد بیشتر

گشت چون بیدار از بهر عمو

خیمه ها را کرد یک سر جستجو

کودک آن دم سر سوی صحرا نهاد

بر سر چشم ملائک پا نهاد

شد برون از خیمه ها آن ماه روی

کرد سوی قتلگاه شاه روی

گفت خواهر از منش مایوس کن

ساعتی در خیمه اش محبوس کن

 

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر برگرد باز

از غمت ای گلبن نورس مرا

دل مکن خون داغ قاسم بس مرا

گفت عمه والهم بهر خدای

من نخواهم شد ز عمّ خود جدای

دور دار  ای عمّه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزم خرمنت

جذبه ی عشقش کشان سوی شه اش

در کشش زینب به سوی خرگه اش

عاقبت شد جذبه های عشق چیر

شد سوی برج شرف ماه منیر

دید شه افتاده در دریای خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت سویت نَک بکف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

بانگ زد بر او که ای جان عزیز

تیغ می بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد ای مه وشم

من بدین حالت که خود دارم خوشم

دید ناگه کافری در دست تیغ

آورد بر تارک شه بی دریغ

نامده آن تیغ کین شه را به سر

دست خود را کرد آن کودک سپر

تیغ بر بازوی عبدالله گذشت

وه چه گویم چه ز آن بر شه گذشت

گفت دستم گیر ای سالار کون

ای به بی دستان به هر دو کون عون

شه چو جان بگرفت اندر تنش

دست خود را کرد طوق گردنش

مرغ روحش پر به رفتن باز کرد

هم چو باز از شصت شه پرواز کرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سیدمحمد جوادی

حضرت عبدالله ابن الحسن(ع)

 

دست او در دست های عمّه بود

گوش او پر از صدای عمّه بود

زینبی که دل چنان آئینه داشت

داغ چندین گل به روی سینه داشت

صبر عبداللهَ دگر سر گشته بود

چشم های کوچکش تر گشته بود

دید دیگر بی برادر مانده است

بندی از قنداق اصغر مانده است

شیون زن ها دلش را پاره کرد

دید شه تنهاست فکر چاره کرد

دست او از دست عمّه شد جدا

می دوید و بر لبش واویلتا

می دوید و گاه می افتاد او

از جگر فریاد می زد ای عمو

دید عمو چون گل اسیر خارهاست

دشمنان را هم سر آزارهاست

یک نفر با نیزه بر او می زند

یک نفر دارد به پهلو می زند

عدّه ای از دور سنگش می زنند

عدّه ای پیراهنش را می کَنند

مرگ خود را کرد در دل آرزو

خویش را افکند بر روی عمو

بی حیایی تیغ خود بالا گرفت

پس نشانه پیکر مولا گرفت

کرد عبدالله دست خود دراز

گفت ای قاتل به شمشیرت مناز

گر نیاید جسم من بر هیچ کار

می کنم خود را سپر در راه یار

من بلاگردان دلبر می شوم

در رهش بی دست و بی سر می شوم

این بگفت و تیغ  دستش را برید

در جنان زهرا گریبان را درید

دست او بر خاک و خون از دست رفت

شد ز صهبای حسینی مست، رفت

در میان گریه ها خندید، رفت

تشنه بر مهمانیِ خورشید رفت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

پا گرفته در دلم، آتشی پنهان شده

بند بندم آتش و، سینه آتش دان شده

اشک هایم می چکد، بر لبت یعنی که باز

آسمان تشنه ام، موسم باران شده

بین این گودال سرخ ،در دل این قتلگاه

دیدمت تنهاترین، غرق در طوفان شده

صد نیستان ناله را، هر نفس سر می دهم

بی سر و سامان توست، آه سرگردان شده

یک طرف من بودم و، عمّه ای دل سوخته

یک طرف امّا تو و، خنجری عریان شده

نیزه ای خون می گریست، پای زخم کاریش

قصد زخمی تازه داشت، دشنه ای پنهان شده

حال با دستت بگیر، در میان تیغ ها

زیر دستی را که از، پوست آویزان شده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتی تمام لشگریان هار میشوند

دور و بر عمو همه خونخوار میشوند

امثال شمر و حرمله بیکار میشوند

از نو دوباره وارد پیکار میشوند

 

باید برای شاه غریبم سپر شوم

باید که آماده ی رفع خطر شوم

 

ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست

ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست

ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست

ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست

 

 

ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد

عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد

 

سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان

سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان

نذر امیر کرببلایم کن عمه جان

آخر شهید خون خدایم کن عمه جان

 

دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش

هستی من بود... پدر و مادرم فداش

 

دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند

کفتارها به معجرتان چنگ میزنند

باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند

این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند

 

من میروم فدایی آقای خود شوم

نه ، میروم فدایی بابای خود شوم

 

گودال میروم  سپر حنجرش شوم

گودال میروم که فدای سرش شوم

مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم

یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم

 

وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم

وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم

 

ملعون رسید؟ فدای سرت غصه ای نخور

خنجر کشید؟ فدای سرت غصه ای نخور

دستم برید ؟فدای سرت غصه ای نخور

حلقم درید؟ فدای سرت غصه ای نخور

 

هرچند به زخم نیزه من عادت نداشتم

اما به من حق بده طاقت نداشتم

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم –  حسن لطفی

 

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

 

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

 

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

 

با حوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

 

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

 

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

 

عطری از کوی فاطمه دارد

نفسش بوی فاطمه دارد

 

کوه آرامشی اگر دارد

آتشی هم به زیر سر دارد

 

موج سر میزند به صخره چه باک

دل به دریا زدن خطر دارد

 

پسر مجتبی است می دانم

بچه ی شیر هم جگر دارد

 

همه رفتند  او فقط مانده

حال تنهاست و یک نفر دارد

 

آن هم آن سو میان گودالی

لشگری را به دور و بر دارد

 

آرزو داشت بال و پر بشود

دست خود را رها کند بدود

 

جگرش بی شکیب میسوزد

نفسش با لحیب میسوزد

 

می وزد باد گرم صحرا و

روی خشکش عجیب میسوزد

 

بین جمع سپاه سیرابی

یک نفر یک غریب میسوزد

 

دست بردار از دلم عمه

که تنم عنقریب میسوزد

 

روی آن شیب گرم میبینی؟

روی شیب الخضیب میسوزد

 

سینه اش را ندیدی از زخمِ...

...نوک تیری مهیب میسوزد

 

چشم بلبل که خیره بر گل شد

ناگهان دست عمه اش شل شد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم

 

از غم بی کسی ات حوصله سر می آید

دست و پا میزنی و خون به جگر می آید

 

در قدوم تو سر انداختن و جان دادن

به خدا از من عاشق شده بر می آید

 

یادگار حسنت بی زره و بی شمشیر

سر یاری تو از خیمه به سر می آید

 

پاره گشته لب خشکیده ات از تیر بگو

کاری از دست من خسته اگر می آید

 

کوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست

هیزم و سنگ ز هر سو چقدَر می آید

 

آه از این همه زخمی که به پیکر داری

بیشتر سینه ی زخمت به نظر می آید

 

هر نفس از دهنت خاک برون میریزد

اشک از دیده نه خونابه جگر می آید

 

نیزه حالا که تنت را به زمین دوخته است

به هوای سر تو چند نفر می آید

 

تیر در حال فرود است گلویت ببُرد

عمو از بازوی من کار سپر می آید

 

دست من مثل سر اصغرت آویزه به پوست

یادم از کوچه و از آتش و در می آید

 

کاش با چادر خود عمه ببَندد چشم

 مادری را که به دیدار پسر می آید


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم –  حسن لطفی

 

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

 

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

 

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

 

با حوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

 

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

 

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

 

عطری از کوی فاطمه دارد

نفسش بوی فاطمه دارد

 

کوه آرامشی اگر دارد

آتشی هم به زیر سر دارد

 

موج سر میزند به صخره چه باک

دل به دریا زدن خطر دارد

 

پسر مجتبی است می دانم

بچه ی شیر هم جگر دارد

 

همه رفتند  او فقط مانده

حال تنهاست و یک نفر دارد

 

آن هم آن سو میان گودالی

لشگری را به دور و بر دارد

 

آرزو داشت بال و پر بشود

دست خود را رها کند بدود

 

جگرش بی شکیب میسوزد

نفسش با لحیب میسوزد

 

می وزد باد گرم صحرا و

روی خشکش عجیب میسوزد

 

بین جمع سپاه سیرابی

یک نفر یک غریب میسوزد

 

دست بردار از دلم عمه

که تنم عنقریب میسوزد

 

روی آن شیب گرم میبینی؟

روی شیب الخضیب میسوزد

 

سینه اش را ندیدی از زخمِ...

...نوک تیری مهیب میسوزد

 

چشم بلبل که خیره بر گل شد

ناگهان دست عمه اش شل شد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم –  علیرضا لک

 

حواله ی بال و پر

 

دردی به سینه هست که خاکسترم کند

در دستهای محکم تو مضطرم کند

 

خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم

با ابرهای اشک بیاید ترم کند

 

آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای

بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند

 

من می پرم خدا کند او تیغ خویش را

جای عمو حواله ی بال و پرم کند

 

قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد

اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

 

حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام

بگذار، دست های کسی بی سرم کند

 

علیرضا لک


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب پنجم محرم – علیرضا لک

 

لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد

آنقدر نیزه تنش دید که از پا افتاد

 

سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند

یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد

 

بر روی خاک که با صورت خونین آمد

تیرها در همه جای بدنش جا افتاد

 

در دهانی که پر از خون شده ... بی هیچ خبر

نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد

 

عرق مرگ نشسته است به پیشانی او

بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد

 

«زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام»

قرعه ي کار به نام من شیدا افتاد

 

«بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند»

که چنین پای دم آخرش از پا افتاد

 

بازویم ارثیه ي فاطمه باشد که کبود

پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد

 

خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم

سر ِمن در بغل حضرت آقا افتاد

 

خوب شد کشته شدم ، اهل حسد ننوشتند

پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد

 

عليرضا لك


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید