محمود ژولیده-حضرت عبدالله ابن الحسن سلام الله علیه-مرثیه

 

به گَرد پای من امروز لشگری نرسد
به اوج بال و پرم هیچ شهپری نرسد
سوار مرکب عشقم، رکاب یعنی چه؟
به این سواره، پیاده تکاوری نرسد
به خویش گفتم: از این پس تو را نمی بخشم
اگر ارادت تو داد دلبری نرسد
منم که رهبر میدان نوجوانانم
به این حضور حکیمانه رهبری نرسد
میان مقتل مظلوم، یاری اش کردم
به این مقام شریفم پیمبری نرسد
به هیبت غضب مجتبایی ام سوگند
سپاه کوفه به این رزم حیدری نرسد
مرا بلندی شمشیر «خصم» مانع نیست
به ضربه گیری دستم دلاوری نرسد
مرا ز هول قیامت دگر نترسانید
به این قیامت دشوار، محشری نرسد
کمان حرمله با گودی گلویم گفت:
به جز تو و علی اصغر به حنجری نرسد
سر مرا به روی سینه ی عمو کندند
مقام ذبح مرا در منا، سری نرسد
تمام صورت من زیر دست و پا له شد
به این کتاب زبان بسته دفتری نرسد
منم که با تنم اندازه کرده ام لطفت
به وسعت بدنم هیچ پیکری نرسد
به جان عمّه دعای عمو به گوشم گفت:
که دست غارت دشمن به معجری نرسد
منم که غوطه به دریای خون زدم، سر مست
چنین به گودی مقتل شناوری نرسد
شوند اهل یفین در بهشت مهمانم
به سفره خانه ی من طول کشوری نرسد
چراغ باغ جنان گوهر جمال من است
به پرتو افکنی ام هیچ اختری نرسد
ز عشق، سلطنت دهر، می رسد امّا
به طعم ملک ری ما، ستمگری نرسد.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی رحیمی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است

باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است

رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر-

-روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است

لب دوتا، صورت دوتا، اعضای این پیکر دوتا

تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است

نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست

قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است

خاک خوشبوی مدینه یا که عطر کربلاست

روی جسم این حسینیه حسن افتاده است

جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن

پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است

جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو

حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی رحیمی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

خودش به دست خودش کودک انتخاب شده

ستاره ایست که هم سطح آفتاب شده

علی اصغر ششماهه رفت و او مانده

هزار مرتبه از این قضیه آب شده

هزار بار دم رفتنش به سمت جلو

یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده

عذاب می کشد از اینکه راه می رود و

تمام دلخوشی عمه و رباب شده

مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست؟

که بین لشکریان کشتنش ثواب شده

کجای دشت نشستی بلند شو عباس

که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده

حسین مثل کتاب غم است و عبدالله

به تیر حرمله ای جلد این کتاب شده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عباس احمدی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

گاهی دلم برای پدر تنگ می شود

دلگیر از این زمانۀ نیرنگ می شود

اینجا کسی یتیم نوازی نمی کند

اینجا نصیب صورتمان چنگ می شود

عمه بیا اجازه بده تا رها شوم

رحمی بر این یتیم که دلتنگ می شود

عمه بگو چگونه تماشا کنم، ببین

دارد سرِ عبایِ عمو جنگ می شود

پیراهنی که داشت عمویم سپید بود

از فرط زخم، قرمز پُر رنگ می شود

من می روم سپر بشوم حیف کوچکم

پیشانی اش ولی هدف سنگ می شود

ناکام اگر که من بروم باز بهتر است

این زندگی بدون عمو ننگ می شود

شکر خدا نصیب من و اصغرت یکی است

شمشیر با سه شعبه هماهنگ می شود


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجتبی حاذق

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

از میان خیمه تا گودال … با سر آمده

این برادرزاده که جای برادر آمده

کیست این آزاده که پرواز دارد می کند؟!

کیست این آزاده، انگار از قفس درآمده

هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و

از پس چشمان خیس خواهرت برآمده

با نوای "لا افارق" با نگاهی اشکبار

تا میان معرکه با حال مضطر آمده

خون ابراهیم در رگ هاش جاری گشته است

مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده

مثل سقای حرم، با بوسه ی شمشیرها

دستش آویزان شده … از جای خود درآمده

آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه

تا که تیری آمده، یک تیر دیگر آمده

او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و

صبر تیر حرمله انگار که سر آمده

حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است

این برادرزاده که جای برادر آمده …


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سیدمحمد جوادی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

گر چه از بی کسی ات جان و دلم آگاه است

یک نفس خیمه بیا شام حرم بی ماه است

جای هر شعبه که بر حنجر اصغر زده اند

خیمۀ مادرِ اصغر پر تیر آه است

سپر جسم عمو گشت پسر، می دانست

راه دیدار پدر، آه همین یک راه است

خوب شد قطع شده دست بلندم اما

حیف شد دست من از دامن تو کوتاه است

سر یک نیزه سر پاک اباعبدالله

به سر نیزه دیگر سر عبدالله است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمود ژولیده

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

منكه از معركه ی جنگ نمی ترسیدم

دیدم آن صحنه كه یك لحظه به خود لرزیدم

دیدم از قلبِ عمو، زخم دهان وا كرده

دفعتاً بغضِ گره خورده شدم، تركیدم

نیزه ها بود كه بر جسم عمویم می رفت

هیچكس فاش ندید آنچه من آنجا دیدم

دیدم از وجه عمو خون خدا می ریزد

من به جای همه با فاطمه خون گرییدم

بوسه ای را كه به من داد عمو، عمه نداشت

خم شدم وجه خدا را به خدا بوسیدم

"اِبنِ كَعب" آمد و با نیزه و شمشیر بلند

قصد جان عمویم كرد و من می دیدم

دست خود را سپر تیغ بلندش كردم

قطع شد دستم و جانباز حرم گردیدم

گفتمش "یَابنَ خبیثه" عمویم را بكشی !؟

مرگ را زودتر از مرگ عمو بگزیدم

حرمله تیر جفایی به گلویم زد و رفت

من در آغوش عمو سخت به خون غلتیدم

همنَفَس با عمویم بودم و جان می دادم

و به این همنفسی بود كه می نازیدم

تیغی آمد سر من را ز بدن كرد جدا

بعد از آن زیر سم اسب به خود پیچیدم

هیچكس مثل من اینجا به شهادت نرسید

پدرم آمد و با درد به او خندیدم

من كه عبداللهم از لعل اباعبدالله

مثل قاسم بخدا جام عسل نوشیدم

من تأسّی به عمو كردم و بی غسل و كفن

نیزه و تیر و سنان جای كفن پوشیدم

چون ستوران به تن پاك عمو تازیدند

باز هم زیر سم اسب بخون غلتیدم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید توفیقی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

مقصد شعر و غزل دست من است

عضو بی مثل و بدل دست من است

سیزده شیشه اگر قاسم داشت

یازده جام عسل دست من است

بر زمین بودی و من حیّ علی

فاعل خیرالعمل دست من است

آنکه بر تیزی شمشیر عدو

ندهد هیچ محل دست من است

ضربه ی بی مثل از تیغ گرفت

ریشه ی ضرب و مثل دست من است

علّت این که مرا باز چنین

پدرم کرده بغل دست من است

دست دادم که بگویم دشمن

شده معلول و علل دست من است

حلقه ی گردن تو دست دگر

هاله ی دور زُحل دست من است

ضرب شمشیر پدر قاسم شد

سپر جنگ جمل دست من است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:18 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجتبی حاذق

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

طوریکه علیِّ اصغرش را کشتم

سقا و یل دلاورش را کشتم

با تیر سه شعبه ی به زهر آغشته

یک آن … پسر برادرش را کشتم


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دارم از سوی خیمه می آیم

از هو الهوی خیمه می آیم

خیمه از نور تو لبالب بود

خیمه در جلوه های زینب بود

خیمه انگار خیمه رب بود

لیله القدر خیمه! زینب بود

خیمه یکباره طور سینا شد

هر که در خیمه بود موسا شد

ناگهان جلوه تو ماتم کرد

بیقرار تجلیاتم کرد

دیدمت که غریب و تنهایی

مصطفا و علی و زهرایی

حس نمودم عمو که فکر منی

بیقرار برادرت حسنی

حس نمودم که سخت بی تابم

حس نمودم که تشنه آبم

حس نمودم که من حسن شده ام

مثل بابا پر از محن شده ام

نور ممسوس ذات گردیدم

سفره دار صفات گردیدم

ای عمو از چه بی پر و بالی

تک و تنها میان گودالی

از چه گودال ، گود تر شده است

بدنت مثل رهگذر شده است

زخمهایت چه بیشماره شدند

رخت هایت چه پاره پاره شدند

وای عبایت بگو کجاست عمو

آن طرف روی نیزه هاست عمو

کشتی دلشکسته مادر

اینقدر دست و پا نزن آخر

دست و پا میزنی که سجده کنی

هی صدا میزنی که سجده کنی

شمر اینجا چه می کند ای وای

بی و سروپا چه می کند ای وای

حرمله آمده چکار کند

آمده باز افتخار کند؟

چقدر سنگ توی گودال است

چقدر سنگ این چه منوال است

خوب شد خواهرت در اینجا نیست

پیکرت زیر سنگ پیدا نیست

ای عموی غریب من پا شو

راهی خیمه های زنها شو

من مگر مرده ام عزیز خدا

من فدای تو می شوم حالا

 شاعر: رحمان نوازني


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396  | 5:17 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید