امام حسین(ع)-عبدالله ابن حسن(ع)

 

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او

 زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه

که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالله بن الحسن(ع)

 

گر چه قدم کوچک است و بار ندارد

بیشتر از یازده بهار ندارد

عشق تو با سن و سال کار ندارد

سر کشی عشق من مهار ندارد

هر که شد از عشق مست عبد حسین است

هر کسی عبدلله است عبد حسین است

من که پسر خوانده ی سرای عمویم

ما حصل زحمت دعای عمویم

دست چه باشد کنم فدای عمویم

دار و ندارم همه برای عموم

در سر ما فرق، بین دست و جگر نیست

مرد خدا نیست آن که مرد خطر نیست

حضرت عزّ و جل که ترس ندارد

کوه وقار از کتل که ترس ندارد

طفل حسن از جدل که ترس ندارد

بچه ی شیر جمل که ترس ندارد

وای اگر نیزه ای به دست بگیرم

زیر و زبر می کنم به عشقِ امیرم

از سر شوق است اگر که بی کفنم من

مرد بی دفاع عمو حسین منم من

طفل حسن زاده نه، خودم حسنم من

عمه مهیای جنگ تن به تنم من

یک تنه پس می زنم به لشکر کوفه

عمه سپاهت منم برابر کوفه  

حال که در خیمه های او پسری نیست

از علی اکبرش دگر خبری نیست

ماندن من در حرم چنان هنری نیست

دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست

دست من از جنس دست مادر آقاست

ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست

جان که نباشد حرم چه فایده دارد؟

بعد عمو پیکرم چه فایده دارد؟

از همه کوچک ترم چه فایده دارد؟

حبس شدن در حرم چه فایده دارد؟

عمه یسار و یمین چه قدر شلوغ است

دور عمو را ببین چه قدر شلوغ است

زانوی من خم شد آن سوار که افتاد

از روی مرکب بی اختیار که افتاد

با طرف راست یک کنار که افتاد

بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد

عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند

موی عموی مرا ز پشت گرفتند

عمه بس است این همه تپیده شدن ها

ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها

زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها

این طرف و آن طرف کشیده شدن ها

دیر شد عمه - مرا به خویش رها کن

زود برو در میان خیمه دعا کن

آمد و آن تیر های جا شده را دید

روی تنش زخم های وا شده را دید

در بدنش نیزه های تا شده را دید

دور سرش چند مرد پا شده را دید

یابن خبیثه! چرا به سینه نشستی

روی حسینیّه ی مدینه نشستی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالله بن الحسن(ع)

 

می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش

ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی

بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او

پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند

با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو

تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن

طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا

پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی

عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای

تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای

سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد

زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای

گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم

راست گفته مثل زهرا بی پناه افتاده ای

ای عمو از خیمه می آیم  کمی آرام باش

از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای

خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو

با رخت از روی مرکب  گاه گاه افتاده ای

در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست

یوسف زهرا چرا دربین چاه افتاده ای

من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه

آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای

                        محمد سهرابی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این اسبها از این بدنم پا نمی کشند

از روی غنچه کفنم پا نمی کشند

تا که گلاب ناب مرا در نیاورند

از غنچه های یاسمنم پا نمی کشند

این نیزه ها که در جگرم پا گذاشتند

چون داد می زنم حسنم پا نمی کشند

می خواستم دوباره صدایت کنم ولی

یک لحظه هم از این دهنم پا نمی کشند

موی مرا به دست گرفتند و می کشند

اما ز دست و پا و تنم پا نمی کشند

                      رحمان نوازنی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مثل پرنده بال گشودی رها شدی

کوچکترین ستاره سر نیزه ها شدی

لعنت به لای لایی این نیزه دار تو

باعث شده است بر سر ی بی صدا شوی

زخم سرت برابر زخم عمو شده

بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی

بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد

چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی

بر روی دست باد عزیز دل رباب

مانند زلف های پریشان رها شدی

در اسمان کرب و بلا رد خون توست

تو یک تنه برای خودت کربلا شدی

                  مسعود اصلانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گرچه قدم کوچک است و بار ندارد
بیشتر از یازده بهار ندارد

عشق تو با سن و سال کار ندارد
سر کشی عشق من مهار ندارد

هرکه شد از عشق مست عبد حسین است
هرکسی عبدلله است عبد حسین است

من که پسر خوانده ی سرای عمویم
ماحصل زحمت دعای عمویم

دست چه باشد کنم فدای عمویم
دار و ندارم همه برای عموم

در سر ما فرق ، بین دست و جگر نیست
مرد خدا نیست آنکه مرد خطر نیست

حضرت عزوجل که ترس ندارد
کوه وقار از کوتل که ترس ندارد

طفل حسن از جدل که ترس ندارد
بچه ی شیر جمل که ترس ندارد

وای اگر نیزه ای به دست بگیرم
زیر و زبر میکنم به عشق امیرم

از سر شوق است اگر که بی کفنم من
مرد بی دفاع عمو حسین منم من

طفل حسن زاده نه خودم حسنم من
عمه مهیای جنگ تن به تنم من

یک تنه پس میزنم به لشکر کوفه
عمه سپاهت منم برابر کوفه

حال که در خیمه های او پسری نیست
از علی اکبرش دگر خبری نیست

ماندن من در حرم چنان هنری نیست
دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست

دست من از جنس دست مادر آقاست
ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست

جان که نباشد حرم چه فایده دارد
بعد عمو پیکرم چه فایده دارد

از همه کوچکترم چه فایده دارد
حبس شدن در حرم چه فایده دارد

عمه یسار و یمین چقدر شلوغ است
دور عمو را ببین چقدر شلوغ است

زانوی من خم شد آن سوار که افتاد
از روی مرکب بی اختیار که افتاد

با طرف راست یک کنار که افتاد
بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد

عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند
موی عموی مرا ز پشت گرفتند

عمه بس است این همه تپیده شدن ها
ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها

زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها
این طرف و آنطرف کشیده شدن ها

 

دیر شد عمه بیا و مرا رها کن
عمه برو در میان خیمه دعا کن

آمد و آن تیرهای جدا شده را دید
روی تنش زخمهای وا شده را دید

دور سرش چند مرد پاش ده را دید
در بدنش نیزه های تا شده را دید

یابن خبیثه چرا به سینه نشستی
روی حسینیه ی مدینه نشستی
***علی اکبر لطیفیان***

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسین ایزدی

عبدالله بن الحسن(ع)

 

دیگر تحملش به سر آمد، برابرش

دارد ز دست می رود عمه، عمو، سرش

شمشیر و نیزه، تیر و سنان متحد شده

با هر صدای حرمله، حمله به پیکرش

جسمی نمانده است، فقط تیر و نیزه است

سیمرغ گشته، بس که شده نیزه ها پرش

تا ناله های زینب و کلثوم نشنود

این نیزه آمده که کند عاقبت کرش

جایی نمانده بود که این تیر جا شود

اصلاً چه قدر زور زده تا که آخرش...

چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه

بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش

لعنت به حرمله و به تیر سه شعبه اش

خورده گره به سینه، چگونه کشد درش؟

او واحد است مثل خداوند حیّ فرد

حالا کنند سم ستوران مکرّرش

این تیر آخری که به پهلو نشسته است

یادش بیاورد در و دیوار و مادرش

یک خنجر است، جان دو تن را گرفته است

دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسن لطفی

عبدالله بن الحسن(ع)

 

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار امیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب

وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالله بن الحسن(ع)

 

جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای

کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن

مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 چقدر نیزه خورده ای! چه شده؟

 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت

 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 همـه ی مـوی عمه گشـته سپید

 خـوب شد خمره حنا شده ای

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است

تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت

 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت

 بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 12:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید