وصال شیرازی

عبدالله ابن حسن(ع)

 

عبدالله حسن با روی همچون ماه

آمد برون به یاری آن شاه بی سپاه

بیتاب دل چون از بر زینب فرار کرد

آمد چو طفل اشک روان در کنار شاه

کای عمّ تاج دار به خاک از چه خفته ای

بر خیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده ای مگر سخن عمه را چو من

تنها ز خیمه آمده ای نزد این سپاه

هرکس که آب خواست دهندش به تیغ آب

بر گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می گفت و می گریست که دژخیمی از ستیز

تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل دست خویش سپر کرد پیش تیغ

دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

می داد جان به دامن شاه الغیاث گوی

می کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جیحون طلوعی گرگانی

عبدالله ابن حسن(ع)

 

کودکی را نام عبدالله بود

با عمو در کربلا همراه بود

از گل رخسار داغ لاله بود

لاله اش را از عطش تبخاله بود

همچو بخت اهل بیت بو تراب

بود ظهر روز عاشورا به خواب

لحظه ای آن ماه رو در خواب بود

آب اندر خواب هم نایاب بود

گرچه بودش از عطش سوزان جگر

در دلش عشق عمو بُد بیشتر

گشت چون بیدار از بهر عمو

خیمه ها را کرد یک سر جستجو

کودک آن دم سر سوی صحرا نهاد

بر سر چشم ملائک پا نهاد

شد برون از خیمه ها آن ماه روی

کرد سوی قتلگاه شاه روی

گفت خواهر از منش مایوس کن

ساعتی در خیمه اش محبوس کن

 

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر برگرد باز

از غمت ای گلبن نورس مرا

دل مکن خون داغ قاسم بس مرا

گفت عمه والهم بهر خدای

من نخواهم شد ز عمّ خود جدای

دور دار  ای عمّه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزم خرمنت

جذبه ی عشقش کشان سوی شه اش

در کشش زینب به سوی خرگه اش

عاقبت شد جذبه های عشق چیر

شد سوی برج شرف ماه منیر

دید شه افتاده در دریای خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت سویت نَک بکف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

بانگ زد بر او که ای جان عزیز

تیغ می بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد ای مه وشم

من بدین حالت که خود دارم خوشم

دید ناگه کافری در دست تیغ

آورد بر تارک شه بی دریغ

نامده آن تیغ کین شه را به سر

دست خود را کرد آن کودک سپر

تیغ بر بازوی عبدالله گذشت

وه چه گویم چه ز آن بر شه گذشت

گفت دستم گیر ای سالار کون

ای به بی دستان به هر دو کون عون

شه چو جان بگرفت اندر تنش

دست خود را کرد طوق گردنش

مرغ روحش پر به رفتن باز کرد

هم چو باز از شصت شه پرواز کرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالله بن الحسن(ع)

 

شب تار جدایی هوای گریه دارم

به کجا امشب ای جان ز عشقت سر گذارم؟

از حرم تا دویدم به گریه سوی میدان

ذکر روی لبم شد امیری یا حسین جان

من یتیم مجتبایم عاشق دیرینه ی تو

میشود آخر عمو جان قتلگاهم سینه ی تو

تنم را من به خونم بشویم     که باشد این فقط آبرویم

عمو جان ای عموی غریبم

ای عمو جز شهادت من امیدی ندارم

از غم عمه زینب عمو جان بی قرارم

آمدم تا پر بگیرم تا شود این قلبم آرام

من دگر طاقت ندارم تا ببینم کوفه و شام

عمو جان طائر آسمانم     که باشد این فقط آبرویم

 عمو جان ای عموی غریبم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمود ژولیده

عبدالله بن الحسن(ع)

 

هیچ كس چون من به كار عشق مشتش وا نشد‏

هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا نشد

دست هایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف

‏هیچ دستی مثل دست من سپر این جا نشد

شیوه اعجاز دستم دشمنان را کور کرد

‏دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد

می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا

‏حیف چون سقا دو دستم هدیه بر زهرا نشد

تو به مقتل هم یتیمان را نوازش  می کنی

‏هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد

ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو

‏به که با زن ها اسیری رفتنم امضا نشد

تا قیامت ای عمو از عمه ام شرمنده ام

‏او حریف این سماجت های بی پروا نشد

چون که آهنگ اسیری را شنیدم در حرم

‏خواستم با عمه باشم ای عمو اما نشد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطبفبان

عبدالله بن الحسن(ع)

 

غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت

شعله بال و پرش میل سفر داشت

آن که در این یازده سال یتیمی

تا که عمو بود انگار پدر داشت

از چه بماند در این خیمه خالی

آْن که ز اوضاع گودال خبر داشت

گفت: به این نیزه خشک و شکسته

تکیه نمی زد عمو یار اگر داشت

رفت مبادا بگویند غریب است

یاکه بگویند عمو کاش پسر داشت

آمد و پیشانی زخمی شه را

از بغل دامن فاطمه برداشت

در وسط بهت دلشوره زینب

شکر خدا دست، یعنی که سپر داشت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عبدالله بن الحسن(ع)

 

رها کنید زین خیام تا بروم

دو بال خویش گشوده سوی خدا بروم

‏عموی من که به چنگال خصم افتاده

‏دگر چه جای سؤال است من کجا بروم

ببین که سایه قاتل به صورتش افتاد

هجوم برده سرش را کند جدا بروم

‏مرا به راه عمو نذرکرده بابایم

‏برای اینکه کنم نذر او ادا بروم

میان هر رگ من خون دست عباس است

‏به عشق آنکه شوم مثل او فدا بروم

تمام ترس من از بعد عصر عاشوراست

‏که در میان اسیران زکربلا بروم

من و نگاه به روی کبود ناموسم؟

‏همان خوش است که بر روی نیزه ها بروم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 عبدالله بن الحسن(ع)

 

تنهاس عمو تو مقتل، دست منو رها کن

میخوام برم به یاریش، عمه منو دعاکن

حتی یه لحظه نمی خوام، بی عمو زنده باشم

میخوام مثه قاسم منم، برا عمو فدا شم

تا جون دارم تو سینه، کنار تو می مونم

دفاع می کنم از تو، عمو تا پای جونم

غصه نخور عمو اگه شهید شده جوونت

می شه دو دستم سپر درد و بلای جونت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:30 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیر تبریزی

عبدالله بن الحسن (ع)

 

بس كه خونبار است چشم خامه‏ام

بوى خون آید همى از نامه‏ام

ترسمش خون باز بندد راه را

سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل

آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته

تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه‏را

بوكه بندد ره به خون این نامه‏را

سر برد این قصه جانكاه را

تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدسته باغ حسن

شاه دین را غرق گرداب فتن

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه

چون به دور قرص مه شام سیاه

تاخت سوى حربگه نالان وزار

همچو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد

خواهر غمدیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من

كاید این كودك زخیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون

موج طوفان زا و كشتى سرنگون  

بر نگردد ترسم این صید حرم

زین دیار از تیر باران ستم

گرك خونخوار است وادى سر به سر

دیده راحیل در راه پسر

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر بر گرد باز

از غمت اى گلبن نورس مرا

دل مكن خون داغ قاسم بس مرا

چاه در راه است و صحرا پر خطر

یوسف از این دشت كنعان كن حذر

از صدف بارید آن در یتیم

عقد مرواریدتر بر روى سیم

گفت عمه واهلم بهر خدا

من نخواهم شد زعم خود جدا

وقت گلچینى است در بستان عشق

در مبندم بر بهارستان عشق

بلبل از گل چون شكیبد در بهار

دست منع اى عمه از من باز دار

نیست شرط عاشقان خانه سوز

كشته شمع وزنده پروانه هنوز

عشق شمع از جذبه‏هاى دلكشم

او فكنده نعل دل در آتشم

دور دار اى عمه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزد خرمنت

دور باش از آه آتش زاى من

كاتش سود است سر تا پاى من

بر مبند اى عمه بر من راه را

بو كه بینم بار دیگر شاه را

باز گیر از گردن شوقم طناب

پیل طبعم دیده هندوستان بخواب

عندلیبم سوى بستان مى‏رود

طوطیم زى شكر ستان مى‏رود

جذبه عشقش كشان سوى شهش

در كشش زینب به سوى خرگهش

عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر

شد سوى برج شرف ماه منبر

دید شاه افتاده در دریاى خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت شاهانك بكف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

آمدم ایشان من این‏جا قنق

اى تو مهمان دار سكان افق

هین كنارم گیر و دستم نه بسر

اى به روز غم یتیمان را پدر

خواهران و دختران در خیمه گاه

دوخته چون اختران چشمت براه

كز سفركى باز گردد شاه‏ها

باز آید سوى گردون ماه ما

خیز سوى خیمه‏ها مى‏كن گذار

چشمها را وارهان از انتظار

گفت شاهش الله‏اى جان عزیز

تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد اى مهوشم

من بدین حالت كه خود دارم خوشم

گفت شاها این نه آئین وفاست

من ذبیح عشق و این كوه مناست

كبش املح كه فرستادش خدا

سوى ابراهیم از بهر فدا

تو خلیل و كبش املح نك منم

مرغزار عشق باشد مسكنم

نز گران جانى بتأخیر آمدم

كوكب صبحم اگر دیر آمدم

دید ناگه كافرى در دست تیغ

كه زند بر تارك شه بى دریغ

نامده آن تیغ كین شه را به سر

دست خود را كرد آن كودك سپر

تیغ بر بازوى عبدالله گذشت

وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت

دست افشان آن سلیل ارجمند

خودچو بسمل در كنار شه فكند

گفت دستم گیر اى سالاركون

اى به بیدستان بهردوكون عون

پایمردى كن كه كار از دست رفت

دستگیرم كاختیار از دست رفت

شه چوجان بگرفت اندر برتنش

دست خود را كرد طوق گردنش

ناگهان زد ظالمى از شست كین

تیر دلدوزش بحلق نازنین

گفت شه كى طایر طاوس پر

خوش بر افشان بال تا نزد پدر

یوسفا فارغ زرنج چاه باش

رو به مصر كامرانى شاه باش

مرغ روحش پر برفتن باز كرد

همچون باز از دست شه پرواز كرد

آتشكده، ص 42 - 39


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از وقتی اما م حسن ع شهید شد از کودکی به عمو می گفت بابا  هر جا عمو می رفت او به

دنبا لش بود یازده سالشه شب عاشورا دید همه حرف زدن داداشش حرفی زد عمو  جواب داد رو منبر بود حضرت می رفت اشک عمو رو پاک می کرد همه حرفهای عمو عبا س و بقیه رو شنید

در سرش طرح معما می کرد                   با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کا ش               رفع آزار ز آقا می کرد

 

 

به عمو یش که نظر می انداخت                   یاد تنها یی بابا می کرد

دم خیمه همه واقعه را                                داشت از دور تما شا می کرد

 

چشم در چشم عزیز زهرا                          زیر لب داشت خدا یا می کرد

 

نا گهان دید عمو تا افتاد                            هر کسی نیزه مهیا میکرد

نیزه ها بود که بالا می رفت                        سینه ای بود که جا وا می کرد

 

کا ش با نیزه زدن حل می شد                      نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر                                داشت عضوی ز تنش وا می کرد

 

 

هر که نزدیکترش می آمد                             نیز ه ای در گلو یش جا می کرد

 

 

گفت ای کا ش نمی دیدم من                            زخمهایت همه سر وا می کرد

 

 

دست من بلا گردانت                                 ذبح گشتم  به روی دامانت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدربلوا بود

 سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

 به سختی از وسط  نیزه ها گذر كردم

 هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود

 ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود

 سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود 

 عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد

 چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود

 زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال

 نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

 برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد

 به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود

 تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام

 به فكر جایزه ی بردن سر ما بود

 بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند

 من آمدم سویِ گودال، عمه تنها بود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 17 فروردین 1396  | 2:29 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید