اشعار شب پنجم محرم

 

با سر می آورم

 این دست را که در بَرِ دلبر می آورم

 

دستم که جای خود

 تو سر تکان بده به خدا سر می آورم

 

هر چند از عطش

 یک لب به خشکی لب اصغر می آورم

 

لب تر کنی اگر

 با چشم خیس چشمه ی کوثر می آورم

 

اصلا تو جان بخواه

 اصلا بگو سپاه بیاور، می آورم

 

رخصت اگر دهی

 از بین کودکان دو سه لشکر می آورم

 

بابای من شدی

 من هم شجاعت علی اکبر می آورم

 

پس با خودم دوا

 از اشک های حضرت مادر می آورم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:47 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کردی به خونت نیزه ها را آبیاری

شاید بروید صد نیستان از بهاری

 

من منتظر بودم که شاید باز گردی

مُردم میان خیمه از چشم انتظاری

 

من یک نفس از خیمه تا مقتل دویدم

تا دیدمت بر خاکها سر میگذاری

 

یک یا حسینی بیش تا مقتل نمانده

یک لحظه دیگر اگر طاقت بیاری

 

دستم سپر شد تا نگوید، شمر ملعون

دور و برت دیگر عمو یاور نداری

 

از درد زخم سینه یا از درد پهلو

این قدر دندان روی لبها می فشاری

 

مجید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ماندن پروانه در حجم قفس ها مشکل است

مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است

در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است

گر چه این تحفه به درگاه عمو ناقابل است

وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم

غفلت از دلدار کار مردمان کاهل است

زاده ی شیر جمل باید که شیدایی کند

عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل است

عمه جان یک عده وحشی دور او حلقه زدند

وای عمه، گیسویش در مشت های قاتل است

می روم تا بیش از این ها حرمتش را نشکنند 

چکمه پوش بی حیا از شأن قرآن غافل است

بی حیا، یابن الدّعی کم نیزه بر رویش بزن

صورتش بهر رسول الله ماه کامل است

فکر کرده می گذارم با سنان نهرش کند

دست های کوچکم بهر امام حائل است

... خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

قسمت ناموس حیدر ناقه ی بی محمل است

خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

کاروان عشق را در کنج ویران منزل است

 

مصطفی هاشمی نسب


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 آبان 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﻤﻪ‌ﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ
ﺑﻬﺮ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺣﻖ، ﺳﻮﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺗﯿﺮﻩ‌ﺗﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧَﺪ ﺍﺯ ﺍﺷﻢ ﺑﻼ‌
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﯿﻤﻪ ﺑﺎ ﺯﻟﻒ ﺳﯿﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﭼﺸﻢ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ، ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﺩ ﺯﺩ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﭼﻬﺮﻩ‌ﯼ ﻣﺎﻫﺶ ﭼﻮ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺗﺎ ﮐﻪ «ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ» ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺑُﺮﺝ ﺣﺮﻡ
ﺍﺯ ﭘﯽ‌ﺍﺵ ﺯﯾﻨﺐ، ﭘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﻫﻢ‌ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺎﻣﻞ، ﯾﺘﯿﻢ ﻣﺠﺘﺒﯽ
ﺑﻬﺮ ﺟﺎﻥ‌ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺴﺮﻭ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﯿﻨﻪ‌ﯼ ﺷﻪ، ﺩﻭﺩ ﺁﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﺳﯿﻪ‌ﺑﺨﺘﯽ، ﺷﺮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻤﯿﻦ
ﺑﻬﺮ ﻗﺘﻞ ﺁﻥ ﯾﺘﯿﻢ ﺑﯽ‌ﮔﻨﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ ﺁﺧﺮ، «ﺭﺿﺎﯾﯽ»! ﭘﯿﺶ ﻋﻤّﻮﯼ ﻋﺰﯾﺰ
ﺩﺭ ﻋﺰﺍﯾﺶ، ﻧﺎﻟﻪ‌ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﯿﻤﻪ‌ﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﻭﻥ

 

عبد الحسین رضایی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395  | 12:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از نسل حیدرم، حسنی زاده ام عمو
از کوچکی به دست تو دلداده ام عمو
با سن و سال کوچکم آماده ام عمو
افتاده ای زمین و من افتاده ام عمو

حالا زمان مردی و پیکارم آمده
بابایم از مدینه به دیدارم آمده

کشته شدن به راه تو باشد سعادتم
چشم انتظار لحظه پاک شهادتم
من هم مدافع حرمم، از ارادتم
هوهوی ذوالفقار من اوج عبادتم
ابن الحسن فدای جراحات پیکرت
من مرده ام مگر که بیفتد ز تن سرت

دیدم بریده شد نفسِ ربنایِ تو
در زیر دست و پاست عمو دست و پای تو
می آمد از اَواخرِ مقتل صدای تو
از خیمه آمدم که بمیرم برای تو
خوردم قسم به فاطمه، تا زنده ام عمو
با سنّ کم برای تو رزمنده ام عمو

هرطور شد دویدم و بی حال دیدمت
در زیر چکمه ها چه بد اقبال دیدمت
اصلاً تو را بدون پر و بال دیدمت
وقتی رسیدم، در تهِ گودال دیدمت
دیدم که شمر روی تنت راه می‌رود
دارد نفس ز سینه ی تو آه، میرود

دستم اگر شکسته، فدایِ سرِ شما
این حنجرم فدای علی اصغرِ شما
امروز که فتادم عمو در برِ شما
شد زنده روضه های غمِ مادر شما
از مادرت شکست اگر پهلو ای عمو
از من بریده شد به رهت بازو ای عمو

رضاباقریان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395  | 12:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395  | 12:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0


وقتی که از حال عمویش با خبرشد

آتش وجودش راگرفت وشعله ورشد


ازدستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد


آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد


تیزی تیغ حرمله بر او اثر کرد

دستش بریدوطفلکی بی بال ورشد


بادست آویزان شده بر پوست میگفت:

 حالا زمان دیدن روی پدر شد



محمدحسن بیات لو


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395  | 12:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 15 ::         6   7   8   9   10   11   12   13   14   15  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید