امام حسین(ع)-شهادت

 

آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت

پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت

جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت

اصغرت، تنها علمدارت، علی اکبرت

تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت

ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها

ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها

گر چه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها

باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها

بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت

یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی

در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی

سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی

به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی

تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت

در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها

آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها

بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها

نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها

تا که جای راحتی باشد برای اصغرت

بادها از پیکر تو بوی سیبی برده اند

های خود آورده و هوی غریبی برده اند

از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند

دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند

می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت

ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا

خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا

(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))

تشنه ی آب فراتم، تشنه ی آب آورت

 

سید حسن حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از بس که پا به روی دهانت رها شده

بنگر که پشت خواهرت از غصه تا شده

بر روی صورتت چقدر چکمه می دود

در قتلگاه جشن و سروری به پا شده

امامه ات به دست سنان جلوه می کند

دشمن به غارت کفنت هم رضا شده

باید خدا مرا بکشد ای برادرم

حتی عصا زدن به سرت هم روا شده

هر کس که می رسد به تنت چنگ می زند

دیدم میان حلق شما نیزه جا شده

آخر خودت بگو که چه خاکی به سر کنم

حالا که شمر روی تنت بی حیا شده

دیدم نشسته خنجر خود پاک می کند

فهمیدم عاقبت سرت از تن جدا شده

شاعر: علي حسني


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مه ی قافیه با شمر به هم می ریزد

بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد

وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد

در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش

حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا

گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر

بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا

پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

شاعر: علي حسني


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خواب دیدم که گل روی تو پر پر می گـشت

ولبت بسکه ترک داشت ز خون تر می گشت

خواب دیدم نفس  ِتـــــــــــــنگ کبوترها را

 قفس دست شما را که پُر از پَـر می گشت

خواب دیدم نظرت کـار مســـــــیحا می کرد

هرچه پـــر بود کــــنار تو کبوتر می گشت

راستی گوشــــــه ای از خواب مرا آزرده

که چرا از حرمت چشم تــرت بر می گشت

بی مهابا که دلم در دل آتــــش می سوخت،

قحطی آب که نه.... قحطی معجر می گشت

هرکه از کاشــــــته نـیزه خود بر می داشت

هرکسی پارچه ای داشــت پی سر می گشت

زیر باران پر از سنگ و شن و خاک و کلوخ

افق دید مـــــــن و چشم تو کمتر می گشت

صحبت از نعل که شد لعل لبت ریخت زمین

سینه دشــــــــت زعطر تو معطر می گشت

گرچه بـــــودند در اطراف تنـــت خیلی ها

دور شش گوشه ای ازجسم تو مادر می گشت

تکــــــــــــیه ام داده بـه دیــوار بلند حاشا

آخر خواب که انگار مـــــــــــقدر می گشت

خوب شد نیزه به دســـــــتی به کنارت آمد

قاری من، سر تـــــو در پی منبر می گشت 

 

شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار عصر عاشورا – مصطفی متولی

 

با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار

با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار

 

وقتی کمان حرمله شلاق دست شد

پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار

 

جان هم رسیده گرچه به لب هایتان ولی

با حال احتضار علیکنّ بالفرار

 

در ساحل فرات علمدار کربلا

شد چون علم ندار ، علیکنّ بالفرار

 

راه عبور ، معبر غارت گران شده

از گوشه و کنار علیکنّ بالفرار

 

دیدید مثل ابر بهار اشک ریختیم

آتش نشد مهار علیکنّ بالفرار

 

از من به لاله های حرم عمه جان بگو

حتی به روی خار... علیکنّ بالفرار

 

با این که مشکل است و همه بانوان ما...

...هستند با وقار علیکنّ بالفرار

 

حتما به دختران حرم گوشزد کنید

تا هست گوشوار علیکنّ بالفرار

 

دقت کنید گم نشود هیچ کودکی

امشب در این دیار علیکنّ بالفرار

 

با چکمه ها به سوی حرم روی اسب خویش

تا شمر شد سوار علیکنّ بالفرار

 

با این که از مصائب این دشت پر بلا

لا یمکن الفرار... علیکنّ بالفرار

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار وداع حضرت سیدالشهدا(ع)  – علی صالحی

 

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است

صبور باش که این حرف آخرم سخت است

 

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

 

برو برای اسارت دگر مهیّا شو

که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

 

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی

غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

 

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی

برای دخترک ناز پرورم سخت است

 

بگو رباب حلالم کند که می دانم

به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

 

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا

بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

 

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر

به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

 

علی صالحی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – علی اکبر لطیفیان

 

پیش من نیزه ها کم آوردند

به خدا سر نمیدهم به کسی

غیرت الله من خیالت جمع

من که معجر نمیدهم به کسی

**

تو اگر که اجازه بدهی

خویش را پهلویت می اندازم

اگر این چند تا عقب بروند

چادرم را رویت می اندازم

**

چقدر میروند و می آیند

فرصت زخم بستن من نیست

آمدم درد و دل کنم با تو

جا برای نشستن من نیست

**

جلویش را بگیر تا بلکه

دستم از رو سرم بلند شود

تو که شمر را نمیکنی بیرون

پس بگو مادرم بلند شود

**

هرکه گیرش نیامده نیزه

تکیه بر سنگ دامنش کرده

هم دیدند دخترت هم دید

شمر رخت تو را تنش کرده

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – حسن لطفی

 

صبح تا عصر پیکر آورده

چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده

خستگی را زپا درآورده

 

کوه غم روی دوش و چون کوهی

عزم میدان نمود نستوهی

 

با همه تشنگی بی حدش

بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش

سیلی از اشک و آه شد سدش

 

می کند با هزار افسوسش

غیرت الله ترک ناموسش

 

میخورد بوسه بر سر و روها

دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها

که درآورده شد النگوها

 

او چه گفته که میشود با هم

گره معجر همه محکم

 

حرف تاراج را زدن سخت است

گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است

از یتیمی خبر شدن سخت است

 

همه طی شد اگرچه جان برلب

روبرو شد حسین با زینب

 

دو خدای وفا مقابل هم

دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم

دو مسیح اند یا دو قاتل هم

 

هردو یک روح در دو جسم پاک

یک نفر با دو جسم و اسم پاک

 

هردو هستند جان یکدیگر

آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر

اشکشان روضه خوان یکدیگر

 

کس نشد جز خدایشان آگاه

زانچه گفتند بازبان نگاه

 

چشم هریک شده دوکاسه خون

اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون

قبله میرفت از حرم بیرون

 

گوییا در تبار خون جگری

زنده تشییع میشود پدری

 

هم به لبهاش ذکر یارب داشت

هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت

هم به کف بند قلب زینب داشت

 

عرش حیران زبانگ تکبیرش

فرش لرزان ز برق شمشیرش

 

به کفش گرچه تیغ آتش بار

لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار

هست معلوم آخر پیکار

 

پای تا سر تنش پر از تیر است

به سراپاش زخم شمشیر است

 

موج خون بر تن و به اوج جلال

داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟

شد به هر حال راهی گودال

 

تا زکف داد جان جولان را

دوره کردند فخر دوران را

 

میرسد بر تنش زهر تکبیر

تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر

خورد اما یکی نمیشد سیر

 

شک ندارم جبین او که شکست

چشم خود را خدای اوهم بست

 

برسرم خاک شاه بر خاک است

غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است

که تن پاک او پر از چاک است

 

این چه شرحی است خاک بردهنم

کاش صحت نداشت این سخنم

 

وای برمن خواهرش هم بود

خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود

پدرش جد اطهرش هم بود

 

بس که گفت العطش عطش کردند

شمرآمد تمام غش کردند

 

آنکه ننگ ابد برایش ماند

آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند

جسم پاک حسین برگرداند

 

پیش چشمان اشک ریز خدا

سر برید از تن عزیز خدا

 

سراو تا برید مظهر ظلم

نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم

اول غارت است و آخر ظلم

 

لشگری گرگ و یوسفی بی سر

هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

 

هرکسی خسته می شد از زدنش

می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش

آن یکی برد کهنه پیرهنش

 

سنگها که بر جنازه زدند

تازه بر اسبها نعل تازه زدند

 

پیش تر از بریدن سراو

بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او

ناله جانخراش مادر او

 

چون عزادار هر دو دلبر بود

ذکر مادر غریب مادر بود

 

زینب آن بی مثال در آفاق

قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق

به خود آمد ز اولین شلاق

 

جنگ او گشت خود به خود آغاز

یا علی گفت و عشق شد آغاز

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رباعی

شب رفت سپیده را به غارت نبرید
سیب نرسیده را به غارت نبرید

ای قوم به هر که می‌پرستید قسم!
دستان بریده را به غارت نبرید 

عمار موحد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با خنده پای اهل جفا می خورد زمین
ساقی میان علقمه تا می خورد زمین

کارش تمام می شود آن کس که عاقبت
سرلشگرش کنار لوا می خورد زمین

باید که دختران حرم گریه سر دهند
وقتی عمو به دست قضا می خورد زمین

چیزی نمی کشد که عدو حمله می کند
آن لحظه هر کسی به جفا می خورد زمین

سر نیزه های لشگریان می رود هوا
شاه غریب کرب و بلا می خورد زمین

طفلی سه ساله بین تکاپوی نیزه ها
با ضربه های سخت عصا می خورد زمین

یک خواهری محجّبه بالای تپّه ای
تا می دود به سمت اخا می خورد زمین
………………………………………


افتادی از بلندی و آقا سرت شکست
ته مانده های زخمی بال وپرت شکست

وقتی عمود آمد وشقّ القمر که شد
تیر کمان میان دو چشم ترت شکست

با نیزه های لشگریان زیر و رو شدی
در زیر نیزه ها به خدا پیکرت شکست

در لحظه ای که تا شدی و دست وپا زدی
سقا کنار خیمه قد خواهرت شکست

بر روی پای فاطمه گفتی بیا اخا
بنگر به نیزه ای کمر لشگرت شکست

یک یا حسین گفتی و زینب دلش گرفت
آن لحظه عاقبت نفس آخرت شکست

علی حسنی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید