گریه ها من را به یادِ کربلا انداخته
یادِ داغِ دخترِ خیرالنّساء انداخته
در میانِ صوتِ تکبیر و هجومِ دشمنان
یک نفر آتش میانِ خیمه ها انداخته
معجرِ افتاده ی یک زن میانِ شعله ها
در میانِ دختران هول و ولا انداخته
آنقَدَر فریاد زد زینب که آن فریادها
تارهای صوتی اش را از صدا انداخته
یک سپاه از نیزه و یک عده هم خنجر به دست
عضو از عضوِ حسینش را جدا انداخته
تیرهای حرمله کارِ خودش را کرده و
چشمهای ساقی از شور و صفا انداخته
دختری گر قامتش خم گشته و مویش سپید
حق بده ! دیده که بابا دست و پا انداخته
ضربه لازم نیست حتّی موجِ طبلِ دشمنان
رأسِ این شش ماهه را از نیزه ها انداخته
بی قراری می کند زینب که آن سو دشمنش
آه! سمّ تازه بر آن اسبها انداخته
این لگدهایی که بر پهلوی زینب میزنند
عمّه را یادِ مدینه ، کوچه ها انداخته
مادری بین در و دیوار گیر افتاده و
محسنش را از فشارِ ضربه ها انداخته
شاعر: حسین معصومی
ادامه مطلب
لطمه زنان
بـر جام دلم شـراب غم ريخته اند
ماتم شـده لشگـري سرم ريخته اند
ديدن تو به خاكيّ و بـدن صد چاكي
يـك فرصتي گشته مغتنـم ريخته اند
شلّاق به دست و همگـي نعره زنان
يـك مشت حرامي به حـرم ريخته اند
اينها به كنار،حسين عزيز زينب
اينها چيست كه در دور و برم ريخته اند
هر سونـگرم ، لـطمه زنـان مـي بيـنم
اعضاي تنت ، قــدم قــدم ريخته اند
با سيف و سنـان ، يا به عمود و احجار
اندام ترا با چه به هم ريخته اند؟
حمید رضا گلرخی
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) در گودال
زینت دوش پیمبر تو چرا بی کفنی ؟
پسر حضرت حیدر تو چرا بی کفنی ؟
بهر زینب دل و دلبر تو چرا بی کفنی ؟
قبله و مسجد و منبر تو چرا بی کفنی ؟
ای ز جان همه بهتر تو چرا بی کفنی ؟
به سماوات چو اختر تو چرا بی کفنی ؟
به فدایت ... شه بی سر ... تو چرا بی کفنی ؟
بده پاسخ دم آخر تو چرا بی کفنی ؟
غرق در نیزه سراسر تو چرا بی کفنی ؟
ای مرا یاور و رهبر تو چرا بی کفنی ؟
ای به خون غرق و شناور تو چرا بی کفنی ؟
به شنو ناله ی مادر ... تو چرا بی کفنی ؟
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
وای حسین...
احوال من از قدیم میریخت به هم
تا زلف تو را نسیم میریخت به هم
آخر چه کنم؟! حنجر قاری مرا
یک کعب نی حجیم میریخت به هم
محمد کاظمی نیا
ادامه مطلب
حجت الاسلام انجوی نژاد
بی حیا کی بخت من پا می دهد ؟
کودک و سیلی چه معنا می دهد ؟
هر چه می خواهی بزن بر گو چرا
نعل اسبت بوی بابا می دهد !!؟
ادامه مطلب
نگرانم بیفتی از مرکب
روی این سنگ ها خدا نکند
به تنت نیزه ها فرو نروند؟!
تیر، خود را به سینه جا نکند؟
کاش می شد که من سپر بشوم
سنگ ها بر دهان تو نخورد
کاش می شد که تیغ بردارم
نگذارم سر تو را ببُرد
کاش می شد نیاید این ملعون
کاش پیکار با گلو نکند
کاش بوسه نمی زدم هرگز
که تو را شمر پشت و رو نکند
تو بگو خواهرت چه کار کند؟
که سر از پیکرت جدا نشود؟
کاش می شد که چاره ای بکنم
پای مادر به گود وا نشود
کاش مادر ندیده باشد که
شمر ملعون نشست روی تنت
کاش اصلا دروغ باشد که
نیزه ای گیر کرده در دهنت
هرچه داری خودت بده بهِشان
که نخواهند جست و جوت کنند
پیرهن را خودت بکن از تن
که نیایند زیر و روت کنند
کاش جسم تو پاره پاره نبود
که کسی فکر بوریا نکند
کاش می شد خودت تکان بخوری
که تو را نیزه جا به جا نکند
جان من را بگیرد ای کاش و
روی نیزه سر تورا نبَرد
هرچه دارم برای زجر، بگو -
معجر دختر تو را نبرد
شاعر: داود رحيمي
ادامه مطلب
دور گودال ازدحام شده
نگرانم ازین شلوغی ها
صبر کن آمدم عمو جانم
من بمیرم که مانده ای تنها
پدر من همان کسی است که شد
در مدینه عصای مادر تو
زاده ی مجتبایم و امروز
من سپر می میشوم به پیکر تو
تا رسیدم شکسته بود سرت
کاش بهتر دویده بودم عمو
جلوی سنگ را گرفته بودم اگر_
بهتر از این پریده بودم عمو
صبر کن با کنار پیرهنم
خاک و خون از رخ تو پاک کنم
جان عبداللهت اجازه بده
نیزه ها را یکی یکی بکنم
چه بلایی سر تو آوردند؟
دست و پا و گلو، سر و دهنت...
هرچه کندم هنوز هست! مگر
چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟
نیزه و تیرها تمام که شد
تازه وقت کلوخ و سنگ شده
تو نفس می زنی هنوز اما
سر پیراهن تو جنگ شده
آی نامرد بی حیا بس کن
جان من رابگیر عمو را نه
تیغ از حنجر عمو بردار
دست من را ببر گلو را نه
روی زانو نشست حرمله، باز
دلم از خنده های تلخش سوخت
تن من از تنت جدا شده بود
تیر او آمد و مرا به تو دوخت
شاعر: داود رحيمي
ادامه مطلب
قمرش ریخت به هم / دید افتاده شبیه پسرش ریخت به هم
تا سپاهش افتاد/ دست بگذاشت به روی کمرش ریخت به هم
خواست جمعش بکند/ دید او ریخته در دور و برش،ریخت به هم
تا سه شعبه پیچید/ خورد بر چشمی و چشم دگرش ریخت به هم
سینه اش وقتی که / نیزه ای رفته فرو تا جگرش،ریخت به هم
تا که با سر افتاد/ تیر بیرون زده و پشت سرش ریخت به هم
قسمتی از صورت / تا سرش خوردزمين بیشترش ریخت به هم
مادرش آنجا بود / پدرش از نجف آمد،پدرش ریخت به هم
حسن لطفی
ادامه مطلب
مهر تو با تمام وجودم عجین شده
از شدت غمت دل زهرا غمین شده
واغربتا که جسم تو نقش زمین شده
با من بگو چرا بدنت اینچنین شده؟
اصلاً نمیشود که غمت را نظاره کرد
باید برای پیکر تو فکر چاره کرد
شمر و سنان به پیکر تو ضربه میزنند
با پا به جسم اطهر تو ضربه میزنند
در پیش چشم خواهر تو ضربه میزنند
ای وایِ من که بر سر تو ضربه میزنند
خولی پیِ سر تو به گودال میرود
زهرا کنار پیکرت از حال میرود
با خنده طعنه بر کفنت میزند سنان
شمشیرو تیغ بر بدنت میزند سنان
با چکمه اش لگد به تنت میزند سنان
بدجور نیزه در دهنت میزند سنان
لعنت به این سنان که مرا داغدیده کرد
لعنت به این سنان که مرا قد خمیده کرد
بی فایده ست، ناله وا غربتا نزن
طاقت بیار مادرمان را صدا نزن
سالار من، مقابل من دست و پا نزن
حداقل مقابل این بچه ها نزن
پیراهنت برادر من لاله گون شده
گودال قتلگاه تو دریای خون شده
خولی و شمر، اشک مرا در می آورند
پیراهن قشنگ تو را در می آورند
عمامه از سر تو چرا در می آورند
خواهر کنار نعش برادر می آورند
وقتی که شمر پنچه به گیسوت میزند
یک نیزه دار، نیزه به پهلوت میزند
دیدم برای راس تو دعوا شده حسین
در بین قتلگاه تو بلوا شده حسین
این جمعیت چگونه در آن جا شده حسین؟
از غصه های تو کمرم تا شده حسین
ای کشته فتاده به هامون سرت کجاست
ای صید دست و پا زده انگشترت کجاست؟
شاعر: محمد زوار
ادامه مطلب
حالا كه به گودال كشانديد تنش را
پامال نموديد تمام بدنش را
پس رحم كنيد و نبريد اين دم آخر
پيراهن جا مانده بجاى كفنش را
شاعر : اصغر چرمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


