این مه کمان ابرویش با هر هلالی فرق دارد

این نقطه ی پیوند دل با هر وصالی فرق دارد

کرببلا میدانگه ققنوس های سرخ نای است

پر پر شدن در آن مکان با این حوالی فرق دارد

آنجا تمام قرن ها در یک سلام ساده جاری است

تقویم آن با ماه و سالِ سرد و خالی فرق دارد

یک حج رها گردید تا معنای حاجی زنده ماند

آیینه ی آن حاجیان با هر زلالی فرق دارد

فرزند زهرا در دل شب خطبه ی: هل من؟ ندا داد

این بار این پرسش دگر با هر سوالی فرق دارد

معنای بودن در "تمنای نبودن" جلوه گر گشت

این شیوه ی بودن دگر با هر روالی فرق دارد

هفتاد و دو خورشید عاشق گرد یک پیمانه گشتند

مردان حق تدبیرشان با هر رجالی فرق دارد

یک سوی خصم بیشمار آن سوی فرزندان هستی

قانون این میدان دگر با هر جدالی فرق دارد

دژخیم های زور و زر تزویر را یک کاسه کردند

گمراهی این بارشان با هر زوالی فرق دارد

هر روز می باید کزان پیمانه پند وعبرت آموخت

زیرا که این غم معنیش با هر مَلالی فرق دارد

بگذار من با کاسه های پر زخون هامون بگریم

کین اشک ها با ناله های انفعالی فرق دارد

سراینده : فهیم بخشی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سقا كه رفت با رفتنش چه بر سرت رفت
پشتِ سرش پشت و پناه و لشگرت رفت
 
گفتم خدا رحمي كُنَد اهل ِ حرم را
تا در كنار ِ علقمه آب آورت رفت
 
بَهر ِ عروس ِ مادرم خيلي دلم سوخت
تا كه سه شعبه در گلويِ اصغرت رفت
 
بيخود براي كشتنت خنجر كشيدند
كشته شدي آن لحظه اي كه اكبرت رفت
 
از حال رفتي و منم از حال رفتم
تير ِ سه پر تا پر همينكه در پرت رفت
 
يك گوشه اي رفتم نشستم گريه كردم
وقتيكه شمر با چكمه اش بر پيكرت رفت
 
عريان به روي خاك افتادي و ديدم
با چشم ِ گريان از كنارت مادرت رفت
 
از گوش هايِ ما كشيدند گوشواره
انگشت هايت تا كه با انگشترت رفت
 
زجر آمد و لكنت گرفت شيرين زبانت
با تازيانه تا سراغ ِ دخترت رفت...
 
ماندي به زير ِ تيغ و تير و نيزه اما
با شمرها و حرمله ها همسرت رفت
 
يك عمر بجز مسجد نرفتم جايِ ديگر
اين آخر ِ عمري كجاها خواهرت رفت
 
بين ِ شراب و زير ِ سُمُّ و رويِ شاخه
كنج ِ تنور و در ته خورجين سرت رفت...
شاعر : رضا قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هرگز ز یاد من نرود آن جفای شمر

بر روی پیکرت همه بودند،سوای شمر


آن خنجری که بود به روی گلوی تو...

انقدر که کند بود درآمد صدای شمر


دیدم که بود حنجر تو زیر دست شمر

دیدم که بود صورت تو زیر پای شمر


دل رحم تر بود دل بی رحم حرمله

ای کاش که حرمله آید به جای شمر


هر دفعه که سر تو ز نیزه زمین فتاد

در بین قافله شدم انگشت نمای شمر

شاعر: ياسين قاسمي


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با بال و پرهای شکسته بال می‌زد

لطمه به صورت در دل گودال می‌زد

بال و پـرش از تـازیـانـه زخـم دارد

با دست خود روی پرش دستمال می‌زد

انگار مثل مـادرش  سـر درد دارد

چون روی سجده‌گاهِ خود را شال می‌زد

از روی تل  زینبیّه  دیده  می‌شد ...

...شمری که تنهایی، برایش فال می‌زد

وقتـی حسینش را به روی نـیزه بردند

با بال و پرهای شکسته بال می‌زد        
شاعر : رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بین مقتل جمعه ای دلگیر می دیدم تو را

در میان نیزه و شمشیر می دیدم تو را

 

خواب می دیدم که گشته یک کبوتر،سر جدا

در میان خواب و در تعبیر می دیدم تو را

ازدحام آمد دلم صد بار مرد و زنده شد

هر زمانی تا که با تأخیر می دیدم تو را

شمر آمد سوی تو،دیگر ندیدم روی تو

دیر فهمیدم که باید سیر می دیدم تو را

رو به من رأس تو را بالا گرفته قاتلت

با غرورش نعره زد: تکبیر!...می دیدم تو را

شاعر : یاسین قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین علیه السلام-قتلگاه

بالین همه رفتم و بالین خود اما

یارب بنگر شمر دم آخرم آمد

 

گویید که این نیست تن بی سر بابا

گر در پی من دختر غم پرورم آمد

 

گویید که این پیکر صد پاره حسین نیست

بعدا به کنار من اگر خواهرم آمد

 

خنجر به گلویم مگذار صبر کن ای شمر

با پهلوی بشکسته ببین مادرم


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید قاسمی-گودال قتلگاه/رباعی

بـرخيز به پاي پـيـكرش خنده نكن

بر حال و هواي آخرش خنده نكن

زهرا به مـيـان قـتـلگه مهمان است

ايـنـقـدر كـنـار مادرش خـنـده نـكـن


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سر رفت بالا             بر سر زنان دستان مادر رفت بالا

یک دختر افتاد        بر روی زینب دست لشکر رفت بالا

بهر تماشا                      دستان عباس دلاور رفت بالا

در مجلس شام              دستی برای ابن حیدر رفت بالا

معنای یک دست      سنگین شده وقتیکه از سر رفت بالا...

مهرشاد واحدی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا حسين...

قامتت مصداق قامت را کفایت می کند


ناله هایت یک قیامت را کفایت می کند

خواهرم شبها کمی با دختران من بخند

غصه ی من روزهایت را کفایت می کند

گرچه در گودال سر  را میبرند و می برند

حنجر من بوسه هایت را کفایت می کند

لحظه پاکوب اسبان استراحت کن کمی

پیکر من چند ساعت را کفایت می کند

خیمه ها امن ست خواهر جان که پیشانی من

سنگهای این جماعت را کفایت می کند

در نیاور گوشوار از گوش طفلان خواهرم

جامه ی من جشن غارت را کفایت می کند

گرمی دست رقیه با تمام کوچکیش

سوز شبهای اسارت را کفایت می کند

حسين زحمتكش


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر 1396  | 1:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         60   61   62   63   64   65   66   67   68   69   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید