اربعین-زبانحال حضرت زینب(س)
ای بزرگ، ای جلیله، ای بانو!
ای عزیز قبیله، ای بانو!
عمه ی بی بدیله، ای بانو!
ای عقیله، عقیله، ای بانو!
عشق تنها به تو نظر انداخت
عقل در پای تو سپر انداخت
عمه تو بر سپهرها قمری
زنی از جنس شیرهای نری
کرد با تو حسین جلوه گری
فتنه در تو نداشته اثری
در نگاهت بلا چه زیبا شد
از کلامت یزید رسوا شد
تو که خود محشری به تنهایی
سوره ی کوثری به تنهایی
ثانی مادری به تنهایی
حیدر دیگری به تنهایی
کوهی از غم شدی، چهل روز است
از چه رو خم شدی، چهل روز است
اربعین، عمه زینب کبرا
با دلی گُر گرفته از غم ها
آمدی تا به دشت کرببلا
از سر ناقه مثل تک تک ما
جسم پاکت ز صدر زین افتاد
باز هم عرش بر زمین افتاد
باز هم عمه، قتلگاه، حسین
بر لبت ذکر آه، آه، حسین
شه بی لشگر و سپاه حسین
آی خورشید خیمه گاه حسین
سایه ات کم شده، چهل منزل
کمرم خم شده، چهل منزل
تو که رفتی به ما جسارت شد
هستی خیمه گاه غارت شد
نه که سهمم فقط اسارت شد
طعنه ی خصم نابکارت شد
آتش از خیمه ها زبانه کشید
بعد تو شمر تازیانه کشید
یوسف تو ز چاه آمده است
حال با یک نگاه آمده است
رو، سپید و سیاه آمده است
با تنی راه راه آمده است
کاش اصلاً غمی نبود اینجا
کاش نامحرمی نبود اینجا
تا سرم را به تو نشان بدهم
پیکرم را به تو نشان بدهم
کمرم را به تو نشان بدهم
معجرم را به تو نشان بدهم
بی تو با درد همنشین شده ام
بعد عباس اینچنین شده ام
کوفه بسیار حال من بد شد
بین اغیار حال من بد شد
پیش انظار حال من بد شد
شام هر بار حال من بد شد
سر پاک تو بود قرآن خواند
در گذار یهود قرآن خواند
شمعم و با عذاب آب شدم
بی تو نوشیدم آب، آب شدم
بی یل بوتراب آب شدم
بین بزم شراب آب شدم
دختران ابوتراب کجا
بزم نامحرم شراب کجا
مردم شام سنگمان که زدند
زخم با خنجر زبان که زدند
تهمت کفر بر زنان که زدند
به لبت چوب خیزران که زدند
دخترت هول کرد و پس افتاد
بس که نالید از نفس افتاد
توی ویرانه ای که دختر تو
روبروی نگاه خواهر تو
سر خود را گذاشت بر سر تو
بوسه ای زد به خون حنجر تو
روح از پیکرش که غارت شد
کفنش جامه ی اسارت شد
او شبیه تو بی کفن رفته
سوخته، پاره پیرهن رفته
زخم خورده، شکسته تن رفته
موسپیدی او به من رفته
پیکرش را سیاه تا دیدم
روضه ی قتلگاه را دیدم
شمر سمتت دوید، یادم هست
خنجرش را کشید، یادم هست
حنجرت را برید، یادم هست
ناله ام را شنید، یادم هست
روبروی نگاه مادر تو
رفت بالای نیزه ها سر تو
امیر عظیمی
ادامه مطلب
اربعین
امروز اربعین عزیز دو عالم است
یا این که روز دوم ماه محرّم است؟
یک قافله رسیده که ره توشه اش غم است
یک قافله که قامت بانوی آن خم است
یک قافله بدون علمدار آمده
یک قافله که از سر بازار آمده
گرد و غبار چادر زن ها مشخّص است
آثار خستگی بدن ها مشخّص است
رنگ کبود و جای زدن ها مشخّص است
از آه آه و لحن سخن ها مشخّص است ...
... خیلی میان راه اذیّت شدند، آه!
چل روز اسیر داغ اسارت شدند، آه!
در این میان زنی که شبیه فرشته است
آمد ولی حجاب سرش رشته رشته است
پیداست که به او چه قدَر بد گذشته است
با اشک، روی قبر برادر نوشته است:
قبر حسین، کُشته ی عطشان کربلا
«در خاک و خون تپیده ی میدان کربلا»
من زینبم... شناختی آیا؟ بلند شو
ای نور چشم مادرم از جا بلند شو
یا که بگیر جان مرا یا بلند شو
ای سر بُریده ام! به روی پا بلند شو
برخیز و خوب دور و برم را نگاه کن
آوارگی اهل حرم را نگاه کن
هر کس رسیده محضر تو گریه می کند
دارد سکینه دختر تو گریه می کند
در پشت خیمه همسر تو گریه می کند
بالای قبر اصغر تو گریه می کند
لالایی رباب، دلم را شکسته است
آوای آب آب، دلم را شکسته است
دارد رباب صحبت سربسته با فرات
لب تشنه بود اصغرم ای بی وفا فرات!
یک لحظه هم برای رضای خدا فرات ...
... اصلاً دلت نسوخت برایم چرا فرات؟
رویت سیاه! موی سفید مرا ببین
زخم گلوی طفل شهید مرا ببین
یک اربعین بدون تو سر کردم ای حسین!
از شام و کوفه هدیه ای آوردم ای حسین!
بهتر نگاه کن به روی زردم ای حسین!
عبّاس اگر نبود که می مُردم ای حسین!
چشمان هرزه دور و بر ما زیاد بود
در شهر شام، خنده و هورا زیاد بود
با چوب خیزران لب سرخت سیاه شد
حرف از کنیز بردن یک بی پناه شد
وقتی سه ساله ی تو لبش غرق آه شد
با تازیانه پیرهنش راه راه شد
بین خرابه خاطره ها را گذاشتم
شرمنده ام که یاس تو را جا گذاشتم
چل روز پیش بود که پیشانی ات شکست
از لا به لای جمعیّتی نیزه دار و پست
دیدم که شمر آمد و بر سینه ات نشست
راه نفس نفس زدنت را به زور بست
خنجر کشید و آه... بماند برای بعد
آهی شنید و آه... بماند برای بعد
محمد فردوسی
ادامه مطلب
اربعین
باز هم رخت عزا بر تن كنید
آه ای زنجیرها شیون كنید
دسته های سینه زن! جاری شوید
واژه ها، گرم عزاداری شوید
روی نعش ماه، با حالی حزین
می چكد از آسمان گل بر زمین
عشق آمد بر بر دلم مجنون نوشت
اربعین را با خطی از خون نوشت
روی لب فریاد حیدر حیدر است
اربعین آغاز شوری دیگر است
اربعین آیینه ای از كربلاست
انتها نه! ابتدای ماجراست
کربلا هرچند ما را مقصد است
اربعین آغاز راهی ممتد است
باز هم صحرای محشر می شود
كربلا در دل مكرر می شود
ناله ها چون آه در دل مانده اند
ناقه ها از گریه در گل مانده اند
چشم ها، سرچشمه بیداری اند
اشك ها، تفسیر زخمی كاری اند
ابرهای غصه در تاب و تب اند
لاله های دشت، اشك زینب اند
آه، زینب، زینب عالی مقام
آه زینب، از قیامت تا قیام!
...
می وزد عطر شهیدان باز هم
می دود در كوچه طوفان باز هم
دسته ها جمعند با سوز و فغان
آسمان گردیده امشب نوحه خوان
آسمان تا نوحه اش را دم گرفت
كوچه های شهر را ماتم گرفت
نوحه خوان! از پیكر بی سر بخوان!
باز هم از روضه اكبر بخوان
بار دیگر از صمیم سوز جان
روضه عباس را با من بخوان
هان بگو، از كاروان غم بگو
ماجرای عشق را نم نم بگو
با دلی آكنده از اندوه و غم
یاد كن از حضرت سجاد هم
هان بخوان از روزهای بی كسی
از شب دلشوره و دلواپسی
از چهل شب جوشش غم از زمین
از چهل شب داغ های آتشین
از چهل شب داغ و درد و اضطراب
از صدای ناله های آب آب
از هجوم خیزران بر لب بگو
سینه سوزان است از زینب بگو
آنكه چون شیر است در دشت بلا
هان بگو از قهرمان كربلا
از نگین خاتم پیغمبری
از شكوه خطبه های حیدری
آنكه در اوج حیا و اقتدار
حرف می زد با زبان ذوالفقار:
كربلا جز عشق و شیدایی نبود
هرچه دیدم غیر زیبایی نبود
روی لب فریاد حیدر حیدر است
اربعین آغاز شوری دیگر است
می رود از شام تا صبح حجاز
كاروانی سربلند و سرفراز
عبدالرحیم سعیدی راد
ادامه مطلب
از آتش نبودن تو شعله ور شدم
دنبال نیزه ی سر تو دربه در شدم
یک اربعین کنار سرت بر سرم زدند
با خنده های قاتل تو همسفر شدم
باور نکردنیست که من زنده ام هنوز
با اینکه بعد کشتن تو محتضر شدم
در این سفر حقیر شدم نیمه جان شدم
خسته شدم شکسته شدم مختصر شدم
در علقمه اگر که شکسته کمر شدی
در کوچه های شام خمیده کمر شدم
وقتی که تازیانه به طفل تو می زدند
با جان و دل برای تن او سپر شدم
بالا سر مزار اباالفضل می روم
خیلی پس از شهادت او خون جگر شدم
یک حرف می زنم فقط از طول این مسیر
من مورد اهانت هر رهگذر شدم
شاعر : محمد حسن بیاتلو
ادامه مطلب
دارد نسیم می وزد این بوی کربلاست
چشم و دلم درآرزوی روی کربلاست
برگشتم از سفر؛ سفر رنج و داغ ودرد
پر شد تمام سینه ام از ناله های سرد
برگشته ام که گریه و زاری کنم حسین
اشکی به روی قبر توجاری کتم حسین
شکرخدا که زنده رسیدم ازاین سفر
با این که خیرندیدم از این سفر
جای هزار ضربه شلاق را ببین
برچهره ام نشانی صد داغ را ببین
هرچند سر شکسته ولی سر شکسته نه
هرچند دل شکسته ولی پر شکسته نه
سوغاتم از سفر شده پیراهنت حسین
این یادگار مانده برای منت حسین
برگشته ام ولی نه من آن خواهر توام
آئینه ای از تمام قد مادر توام
هر چند برده اند مرا مجلس حرام
تا با خیال خویش بگیرند انتقام
هرجاکه شد برای غمت خطبه خوانده ام
ابن زیاد را سر جایش نشانده ام
در شام وکوفه در پی تو دربدر شدم
با خنده های قاتل تو همسفر شدم
هر کس که بود زخم سرت رانشان گرفت
می زد تو را و از من دلخسته جان گرفت
شاعر : محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
یک اربعین بلا به خدا مانده بر دلم
داغ تمام خاطره ها مانده بر دلم
بودم جدا ز جسم شریفت ولی بدان
یادت همیشه و همه جا مانده بر دلم
ما دسته ی عزای تو بودیم تا به شام
ان سوز نوحه های عزا مانده بر دلم
با لا نشین قافله ی ما سر تو بود
یاد جبین و سنگ جفا مانده بردلم
از ان همه بلا و مصیبت برادرم
یاد سه ساله ات به خدا مانده بر دلم
شاعر : حمید کریمی
ادامه مطلب
همسفر! من ز شام آمده ام
تشنه ی یک سلام ، آمده ام
پشت رو پوش پاره پاره ی خود
از دل ازدحام آمده ام
کاش عباس نشود که من از
پیش چشم عوام آمده ام
خیزران بود وخنده بود وشراب
بین بزم حرام آمده ام
گرچه بودم اسیر دشمن تو
با وقار تمام آمده ام
مدتی بی تو بودم اما باز
به برت "آشنام" آمده ام
آب آورده ام کجا هستی؟
بین یک تکه بوریا هستی؟
بی تو رفتم سفر اگر مردم
از غم سنگ وسر،دگر مردم
ماجراهای گفتنی دارم
نه دگر جان ونه تنی دارم
بار غم را به دوش می بردم
لطمه از دست این وآن خوردم
کوچه کوچه پی سرت بودم
همه جا پیش دخترت بودم
دخترت در خرابه خوابش برد
سر زخم تو صبروتابش برد
سر تو روی نی سفر می کرد
چشم تو بر رخم نظر می کرد
نظر خسته ی تو آبم کرد
صوت قرآن تو کبابم کرد
باید از درد شرم، جان بدهم
پیکرم را اگر نشان بدهم
تا ببینی چه بر سرم آمد
پنجه ای سمت معجرم آمد
آینه بودم وشکسته شدم
روی پا بودم و نشسته شدم
پست و بد فطرتند مردم شام
دورمن کف زدند مردم شام
کوفه واهل آن... نمی گویم
کودکان ، قرص نان...نمی گویم
سر بازار و چشم نامحرم
درد زخم زبان ...نمی گویم
شاعر : محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
نازنین یار! مرا باز ندیدی! باشد!
به گمانم که دل از من تو بریدی! باشد!
بود همواره امیدم که مرا میخواهی
من همانم که نشستم به امیدی، باشد!
بین بازار غلامان نظر انداخته ای
جنس مرغوب نبودم نخریدی؟ باشد!
دست عشاق گرفتی و حرم بردی... آه
طبق معمول ز من دست کشیدی، باشد!
مهربانی تو مال دگران است چرا
باز ای یار به دادم نرسیدی، باشد!
این همه زار زدم، داد زدم کرببلا
این حرم گفتن من را نشنیدی، باشد!
چه کنم تلخی تو باز حلاوت دارد!
دل تنگم بخدا میل زیارت دارد!
حسن سرمست
ادامه مطلب
حال و هوای گریه دارم ای حسین جان
در روضه هایت بی قرارم ای حسین جان
همراه اهل کاروان زینب تو
این روز و شب ها داغدارم ای حسین
من با که گویم درد و دل های دلم را
جامانده ام که غمگسارم ای حسین جان
در قاب چشمانم ز داغ دوری تو
عکس حرم را می گذارم ای حسین جان
وقتی که زائر نیستم در اربعینت
باید که حالا خون ببارم ای حسین جان
یک اربعین همراه اشک و آه هستم
یک اربعین همواره بین راه هستم
تا همره زینب بیایم محضر تو
بنشینم و گریه کنم بالا سر تو
بگذار دیگر حرف زینب را بگویم
حال و هوای گریه دارد خواهر تو
از ره رسیده خواهر غمدیده ی تو
حالا نشسته روضه خواند در بر تو
واویلتا هذا حسینٌ .... یا محمد
شاعر: ياسر مسافر
ادامه مطلب
هرجا که حسین است، ز ما هم خبری هست
هرجا که ز عشق است خبر، چشم تری هست
با اشک در خانه ی تو آمده چشمم
میدانم از این گریه برایم ثمری هست
از پیر غلامان تو آموخته ام که
درعشق پس از خون جگری دربه دری هست
رویای طواف حرمت بود که حالا
هم کفتر و پروانه و هم بال و پری هست
از تلخی این چایی روضه ست که مستم
با نام تو بر روی لبانم شکری هست
شاعر: محمد رضا رضایی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


