حسین جان...

با اینکه شهید داغداری بودی

دلخسته زخمهای کاری بودی

از کنج لبت نرفت صوت قرآن

بر منبر نیزه نیز قاری بودی

 

محمد کاظمی نیا




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چه غارت می کند این لشکر ازتو
که هم انگشت وهم انگشتر از تو
شهادت می دهم بر روی نیزه
تو از پیغمبری پیغمبر از تو

 

مجتبی حاذق




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین


زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین

 

میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی

آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

 


من که شب سیاه ندیدم تمام عمر


تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین

 


دست تو نیست ؛ نیزه مرا راه میبرد


خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین  

 


پیرم ...توان تند دویدن نداشتم


فریادها بروی سرم خورد بی حسین


 

ما را ندیده بود کسی وقت بودنت


 چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین


 

ماییم و آستین لباسی که معجرست

دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین

 

ما داغدیده ایم ولی ساز میزنند


خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین

 

سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود


باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین

 

بی محرمم بلند شو ای محرم حرم


من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم

 

سید پوریا هاشمی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خمیده ارتفاع کوهساری

وزیده باد سرد سوگواری


شکسته قامت پر بار طوبی

رسیده موسم پر برگ و باری


گرفته مرگ چشم حیدری را

نشسته خاک روی ذوالفقاری


به روی عرش روی اسم اعظم

به زیر فرش جسم ذات باری


زمین و آسمان صورت به صورت

عرق ریزان ز فرط شرمساری


به روی شانه زخم تازیانه

به دل از عشق امّا زخم کاری


درون مشک ها از اشک لبریز

کویر سینه ها بی آبیاری


نشان هر قدم در این حکایت

ضریح کوچکی در هوشیاری


تمام نیزه ها رحلند این جا

میان این همه یک نیزه قاری


به روی نیزه شد وحی مکرر

مگر جبریل هم این جاست؟ آری


تلاوت می کند چه؟ سوره ی کهف

برای مردم بی بند و باری


وضو باید بگیرم گر چه این جا

به غیر از گریه نبوَد آب جاری


کسی از چشم خشک خویش پرسید

ببین لب تشنه هستم، آب داری؟


نشسته روبروی هم در این بین

دلِ خون من و ابر بهاری

شیخ رضا جعفری




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای زینب...

حداقل به خاطر اين چندتا يتيم

با احترم طشت طلا را بياوريد

 

نامحرمان ملاحظه ام را نميكنند

جان حسين مقنعه ها را بياوريد

 

اين آستين پاره به جايي نميرسد

سر را نياوريد عبا را بياوريد

 

قبل از كنيز خواستن از ما حراميان

اول عموي رفته ي ما را بياوريد

 

ته مانده ي شراب جواب حسين نيست

جاي شراب شرم و حيا را بياوريد

 

ما درد ميكشيم ولي بُرد ميكنيم

چوب يزيد را به سرش خُرد ميكنيم




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حال اطفال خود، ای پیش رو قافله! بین

گردن سلسله ای ، بسته به یک سلسله بین


به سر خار مغیلان، به ره شام بلا

دل شکسته همه را پای پُر از آبله بین


ای که نزدیک تر از جان به تنی، زینب را!

مدّ آهی به میان منو خود فاصله بین


گه سرت را به سنان بینم و گاهی به تنور

زنده ام باز، مرا صبر نگر، حوصله بین


سر بازار سر ماه بنی هاشم را

اندر این مشغله در محفل ما، مشعله بین


سر اصغر به سر نیزه بُوَد پیش رباب

ای سبک سیر! به سنگین دلی حرمله بین


معنی «بسمله» در ابروی اکبر بنگر

خال آن صفحه ی رو، نقطه ی این «بسمله» بین
 

 


پیش آن صفحه که «جودی»، رقم نام تو زد

روی خورشید فلک را، ورق باطله بین

 

 

جودی خراسانی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بازار اگرچه پر شده از سم فروش ها

اما دلم خوش است به مریم فروش ها

شاد از خریدن غم عشقم ولی دریغ

غمگینم از تجارت ماتم فروش ها

لشکر کشیده ایم بدنبال حق ولی

پرچم سپرده ایم به پرچم فروش ها

یک عده گرم روضه ی خورشید کربلا

یک عده ذره بین پی شبنم فروش ها

پشت سر حسین و سر سفره ی یزید

چیزی شبیه ظاهر ادم فروش ها

هم داغدار زینب و هم روضه خوان شمر

این است کار و کاسبی دم فروش ها

دم از حماسه های حسینی فقط زدند

مقتل ندیده اند مقرم فروش ها

تیغ از نفاق روی حسینیه می کشند

 ذاتا یزیدی اند محرم فروش ها

ما سر شکسته ایم ولی سرشکسته نه

یاران خبر دهید به مرهم فروش ها

تا خرج روضه هاش نباشیم مرده ایم

یارب پناه می برم از کم فروش ها

سید محمد حسینی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای زینب...

وقت رفتن همه جاي بدنش سالم بود

پشت دروازه ساعات كبودش كردند

 

رسول ملکی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:41 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اي كه فراز نيزه تو را آشيان شده

 بنگر مرا كه ناقه ي عريان مكان شده

حرفي كه نه!اشاره اي حتي نمي كني

 از آن زمان كه هم سخنت خيزران شده

از بسكه سنگ خورده اي از دست كوفيان

خون لخته از كنار لبانت روان شده

سنگي كه ميخورد به تو باز ميخورد به من

 پرتابشان ببين چقدر با نشان شده

شهري كه پايتخت علي بوده يك زمان

حالا دگر محله ي نامردمان شده

 اي همسفر تو روي ني و من به زير ني

 از روي ني سرت به سرم سايبان شده

 

شاعر : محمد حسن بیات لو




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:40 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رفتي به روي نيزه و من پا به پاي تو

 دنبال ميكنم سرت از ردپاي تو

اين سنگ ها صداي مرا در مي آورند

 قرآن بخوان فداي صداي رساي تو

بالاي نيزه, طشت, تنور وخرابه ه

دارد چه سخت ميگذرد لحظه هاي تو

 هركس كه ميرسد به سرت سنگ ميزند

دعوا شده سر سر از تن جداي تو

 از ما بريدي و به روي نيزه رفته اي

 پس حق بده چگونه نميرم براي تو

 گيرم كه آمدي و نشستي به دامنم

با من بگو كه بوسه زنم بر كجاي تو؟

 

شاعر : محمد حسن بيات لو




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:40 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 36 ::         27   28   29   30   31   32   33   34   35   36  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید