قاسم نعمتی
حضرت زینب(س)-در مسیر کوفه و شام
زیبا هلال یک شبه، ای سایه سرم
بالا نشسته ای مرا می کنی نگاه
عالم همه پناه به نام تو می برند
حالا ببین که خواهر تو گشته بی پناه
**
تو قرص ماه بودی و حالا شدی هلال
دیشب مگر چگونه شبت کرده ای سحر
روی تو سوخته چونان روی مادرم
خاکستر است لای همه گیسوان سر
**
عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت
حالا تو روی نیزه و من بین محملم
هر بار نیزه دار، سرت چرخ می دهد
با هر تکانِ نیزه تکان می خورد دلم
**
از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود
زخمی شده دو گونه تو در وضوی خاک
دامن گرفته ام پی رأس تو هر قدم
تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک
**
عمری ندیده است کسی سایه مرا
حالا ببین که رنج و بلا یاورم شده
شاه نجف کجاست تماشا کند مرا
این آستین کهنه حجاب سرم شده
ادامه مطلب
مصطفی متولی
شهر کوفه و شام
دامن زلف تو در دست صبا افتاده
که دل خسته ام این گونه ز پا افتاده
گر چه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده
هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به این جا سرت از نی دو سه جا افتاده
سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده
باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده
دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده
ادامه مطلب
رئیسی پور
حضرت زینب(س)-در مسیر کوفه و شام
من ماندم و تمام خطرهای روبرو
راهی که مانده است و سفر های روبرو
در پای آفتاب بدن های پشت سر
در دست باد شانه ی سرهای روبرو
شاید هنوز بود پسرهای دور و بر
چشم امیدشان به پدرهای روبرو
شاید برای چیدن یک گل زیاد بود
جمعیتی ز برق تبرهای روبرو
تدبیر ما به دست شراب سه ساله بود
وقتی که بسته شد همه درهای روبرو
زیباتر از بریده رگت اتفاق نیست
هر چند بر خلاف نظرهای روبرو
ادامه مطلب
شهرام شارخی
اسارت- در مسیر کوفه و شام
وارسی کرد آن حوالی را
پشت هر تپه سنگ بوته ی خار
خیمه در خیمه گوشه در گوشه
بچه ها را شمرد چندین بار
چشم هایش به دور و بر چرخید
کاروان را نمود آماده
ایستاد و کمی تامل کرد
هیچ کس از قلم نیفتاده
کاروان را شکسته بندی کرد
روی هر زخم مرهمی پیچید
گاه گاهی میان این همه سوز
سر بر نیزه رفته را می دید
شانه ها دائماً تکان می خورد
گریه ی بچه ها چه سوزی داشت
داغ ها را کمی تسلی داد
خودش اما چه حال و روزی داشت
با تمام وجود می زد شور
رو به رویش سیاهی شب بود
دور تا دور کاروان می گشت
نگران غرور زینب بود
تند می رفت و تند بر می گشت
در نظر داشت طول قافله را
بچه ها را یکی یکی می گفت
کم کنید کم کنید فاصله را
غیرت حیدریش رو شده بود
چادر مادرانه بر سر داشت
هم حواسش به چشم خواهر بود
هم هوای سر برادر داشت
مثل مادر چه غربتی دارد
مثل بابا چقدر مظلوم است
چه کسی گفت آب می خواهم؟
مشک بر دوش ام کلثوم است
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
امام حسین(ع)-اسارت
چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم
زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم
گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال
عمه میگفت تن بی کفنت را دیدم
گیسویت بر سر نی شِعر غریبی میخواند
زلف خونین شکن در شکنت را دیدم
قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی
شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم
آه یعقوب شده چشم من از روزی که
به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم
خیزران شیفتهی ساحت لب هایت شد
چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم
تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود
عطر گیسوی تو و... سوختنت را دیدم
ادامه مطلب
هادی ملک پور
امام حسین(ع)، حضرت زینب(س)-در مسیر اسارت
دستان باد موی تو را شانه كرده است
خون بر دل پیاله و پیمانه كرده است
بالای نیزه چشمه ی نوری دمیده از
زخمی كه بر جبین تو كاشانه كرده است
رگهای حنجر تو به گودال قتلگاه
با دوست، گفتگوی صمیمانه كرده است
ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید
حالا ببین چه با دلِ دردانه كرده است
چشمان پر زخون علمدار، روی نی
با دختری وداع غریبانه كرده است
از آتش خیام حرم دشت روشن است
این شعله ها چه با گل و پروانه كرده است
باور نمی كنم به خدا باغ لاله را
دست عدو شبیهِ به ویرانه كرده است
بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای
بر غنچه های كوچك گل خانه كرده است
زینب شبیه پیرزن قد خمیده ایست
كز دوری تو موی پریشانه كرده است
حالا كه نام دخت علی بر لبم نشست
غم های عالمی به دلم لانه كرده است
هر روز و هر كجا كه به بن بست می رسم
دل را نصیب رزق كریمانه كرده است
گاهی دلم برای حرم تنگ می شود
شاید هوای مستی میخانه كرده است
باران چه با زمین عطشناك می كند؟
عشق حسین(ع) با من دیوانه كرده است
ادامه مطلب
عارفه دهقانی
امام حسین(ع)- در مسیر اسارت
خورشید،گرمِ دلبری از روی نیزه ها
لبخند می زند سَری از روی نیزه ها
دل برده است از تنِ بی جانِ خواهری
صوت خوشِ برادری از روی نیزه ها
آه ای برادرم چِقَدَر قَد کشیده ای!
با آسمان برابری از رویِ نیزه ها
گرچه شکسته می شوی و زخم می خوری
از هر چه هست، خوش تری از روی نیزه ها
گیسو رها مکن که دلِ شهر می رود
از یوسفان همه، سَری از روی نیزه ها
تا بوسه ای دهی به نگاهِ یتیمِ خود
خم شو به سویِ دختری از روی نیزه ها
قرآن بخوان... بگو که مسیرِ نجات چیست؟
ای سَر! هنوز رهبری از رویِ نیزه ها
ادامه مطلب
محمد علی بیابانی
حضرت زینب(س)-مسیر کوفه و شام
غروب می رود و آفتاب می ماند
و همچنان به دلم اضطراب می ماند
چه دیر سرزدی ای ماه من . . . نگفتی که
چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند
تنور وضع سرت را به هم زده اما
به موی سوخته عطر و گلاب می ماند
بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار
که پای دیده ام از این شتاب می ماند
سرم که هست برای ادای حق سرت
چه غصه دستم اگر در طناب می ماند
به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه
زمین هم از برکاتت خضاب می ماند
شکوه نیزه تو بهتر است پس غم نیست
کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند
به التماس دعاهای سنگ های جفا
سر و جبین و لبت مستجاب می ماند
میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند
به نیزه ای که نگاه رباب می ماند
لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ
و همچنان به لبت داغ آب می ماند
ادامه مطلب
حاج غلامرضا سازگار
اسارت
کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟
قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟
افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته
خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره
پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده
گه می کند زیارت، گه می کند نظاره
سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون
کز زخم سینه دارد گل های بی شماره
از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند
دارد به گوش خونین خون جای گوشواره
یک کودک سه ساله خفته کنار گودال
ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره
درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند
سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره
مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت
آب فرات می زد بر حنجرش شراره
چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟!
جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره
یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی
میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت زینب(س)-مسیر کوفه و شام
عیسی شدی که این همه بالا ببینمت
بالای دست مردم دنیا ببینمت
بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت
راضی نمیشود دلم الا ببینمت
اما چه فایده؟ خودت اصلا بگو حسین
وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟!
امروز که شلوغی مردم امان نداد
کاری کن ای عزیز که فردا ببینمت
شب ها چه دیر می گذرد ای حسین من!
ای کاش زود صبح شود تا ببینمت
حالا هلال تو سر نیزه طلوع کرد
تا ما "رایت، الا جمیلا" ببینمت
گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند
چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت
تو سنگ میخوری و سرت پرت می شود
انصاف نیست بین گذرها ببینمت
فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر
بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


