مهدی نظری
حضرت زینب(س)-اسارت شام
زینب بساط کاخ ستم را به هم زده
زینب به روی قله عصمت علم زده
مثل حسینِ فاطمه محبوب قلب هاست
زینب درون سینه عالم علم زده
زینب نگو بگو همهٔ هیبتِ علی
کفار را به خطبه چو تیغِ دو دم زده
زینب به ناز شصت خودش در اسارتش
با دست بسته از ولی الله دم زده
ای بزدلانِ شام که خرما می آورید
زینب به لوح عالمه مهر کرم زده
با یک اشاره کاخ ستم را به باد داد
او بر رقیه نالهٔ برنده یاد داد
گر چه گه ورود به شهر ازدحام بود
او چادرش به لطف خدا با دوام بود
چشمان کور شهر حرامی ندید که
صدها یزید در بر زینب غلام بود
اصلاً یزید، پست تر از این کلام هاست
از بس که دخت فاطمه والا مقام بود
بعد از حسین سیف خدا بود، دست او
تیغش کلام گشته و در بین کام بود
وقتی شروع کرد یزید از غم آب شد
کار یزید و اهل و عیالش تمام بود
بی خود که نیست دختر زهرای اطهر است
بی خود که نیست زینب کبرای حیدر است
او در دو داغ نیمه شب تار را کشید
بر روی شانه اش همۀ بار را کشید
او گر چه ظاهراً به اسیری شام رفت
اما هماره جور علمدار را کشید
هر شب برای دخت علی سخت می گذشت
هر شب ز پای دخترکی خار را کشید
سنگین ترین غمی که در این چند روزه دید
درد اسیری سر بازار را کشید
هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود
هم روی دوش خود تن بیمار را کشید
زینب اگر نبود حسینی به جا نبود
او گر نبود مجلس روضه به پا نبود
ادامه مطلب
محمد رضا رضایی
ورود اسرا به شهر شام
نیزه داران پیام آوردند
رو به یك فكر خام آوردند
اول ماه بود و بر نیزه
ماه بدر تمام آوردند
تا ثواب جسارتی ببرند
شامیان، ازدحام آوردند
پشت دروازه بزرگ شهر
هر چه غیر از مرام آوردند
هر كسی فكر تازه در سر داشت
حرف مال و مقام آوردند
كینه داران خیبر و صفین
آتش انتقام آوردند
شهر آذین شده، هیاهو داشت
كاروان را به شام آوردند
پرده پوشان آل عصمت را
ساده، بی احترام آوردند
خون ببارید، چون كه زینب را
سوی بزم حرام آوردند
ادامه مطلب
محمد مهدی عبدالهی
ورود اسرا به شام
اولین روز از مه صفر و
سر ارباب ما به شام آمد
عید دشمن، بنی امیه پست
سر عباس هم، تمام آمد
×××
بی صفت مردم حرامی و پست
کرده اند شهر را پر از زیور
هر طرف رقص و هلهله، آواز
می نمایند، مرد و زن، زینت
×××
کاروانی پر از عفاف و حیا
آمده بر در ورودی شهر
سر ارباب در کنار حرم
موجب حیرت و تعجب دهر
×××
بین هر محملی، سری آمد
زینت آرای محمل خواهر
سر نورانی حسین است و
این چنین گشته، حامی و یاور
×××
وای من از یزید و آن مجلس
چوب می زد لبان عطشان را
زینبو آن نگاه دخترکان
چاک زد یکباره گریبان را
×××
وای از آن طشت و وجه نورانی
آه از آن سر ،که گرم قرآن است
اندکی آهسته تر بزن نامرد
خاطر فاطمه پریشان است
×××
زینب و ناله های محزونش
ای حبیب دل رسول خدا
ای برادر، عزیز مادر من
پاره قلب حضرت زهرا
ادامه مطلب
محسن عرب خالقی
اسرا در شام
عبور قافله را بین شام می بینم
و در حوالی آن ازدحام می بینم
مگر چه چیز تماشایی است در این جا
حضور این همه فردِ بنام می بینم
کجاست؟ شهر یهود است یا دیار کفر؟
به روی نیزه سر یک امام می بینم
در این زمین پی یک قطره معرفت بودم
ولی چه سود که قحط مرام می بینم
به چشم های پر از خون مردم شامی
نشان آتش یک انتقام می بینم
مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟
که بر یتیم کمک را حرام می بینم
خرید سنگ در این شهرِ سنگ دل غوغاست
و هر که سنگ گرفته به بام می بینم
به هر طرف که سر خویش را بچرخانم
غریب تشنه لبی را مدام می بینم
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام
دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام
این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام
یک آسمان ستارۀ آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غم های نا تمام
در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام
چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام
خاکستر است تحفۀ پس کوچه های شهر
بر زخم های سلسله، شد آتش التیام
بر ساحت مقدس لب های پرپری
با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام
پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهرۀ امام
با کینۀ علی همۀ شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام
ادامه مطلب
محمد امین سبکبار
اسرا در شهر شام
باید برای مجلسشان سر بیاورند
یا لاله های زخمی پرپر بیاورند
تا آتشی به جان کبودم بیفکنند
تا آه از نهاد دلم در بیاورند
دور از نگاه خیره شان این ذوات را
آیا نشد که از در دیگر بیاورند؟
اصلاً به ما مطاع تصدق نمی رسد
حتی اگر که چادر و معجر بیاورند
خشکش زده نگاه تر نازدانه ات
این ضربه ها چه بر دل دختر بیاورند
با پای چوب روی لبت راه می روند
شاید که ظرف صبر مرا سر بیاورند
قرآن بخوان ز حنجره ی آیه آیه ات
تا بر کتاب دین تو باور بیاورند
ادامه مطلب
وحید قاسمی
ورود کاروان به شهر شام
از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند
بر زخم كهنۀ پرمان سنگ می زنند
وقت نزولِ سوره ی توحید بر لبت
ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند
وقتی كه سنگشان به سر نی نمی رسد
سمت سكینه خواهرمان سنگ می زنند
از پای نیزه فاطمه را دور كن پدر!
این كورها به مادرمان سنگ می زنند
بغض علی بهانۀ خوبی برایشان
حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند
آن دختری كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهیزیه اش جفت و جور شد
گفتم: كه كاخ مستی تان پایدار نیست
مردم لباس خاكی ما خنده دار نیست
مردان ما به نیزه و در كوچه های شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نیست
ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می زنید
در دست های بسته ی ما ذوالفقار نیست
در سختی و بلا به خدا تكیه می كنیم
سر می دهیم در ره او، این شعار نیست
خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنید
پای سر بریده كه جای قمار نیست
خون گریه می كنی!؟ به تو حق می دهم عمو
دیگر وسط كشیده شده حرف آبرو
كار از تمسخر لب یحیی گذشته است
از خیزران بپرس چه بر ما گذشته است
ادامه مطلب
محمدمهدی عبدالهی
حضرت رقیه (س)-شهر شام
شهر شام و شروع ماتم بعد
همه در دست نیزه و نیرنگ
چه شده شهر غرق در شادی
آن طرف آتش و هزاران سنگ
............
ای امان از دل رباب حزین
دل زینب هماره بی تاب است
بید سرها ، سری بود کوچک
بر سر نی، علی که در خواب است
..............
کاروانی اسیر آمده است
هلهله، شادی و جسارت ها
بهر این قافله شده تکرار
قتل و غارت پی اسارت ها
.................
گویمت من هماره تکراریست
داستان سه ساله، زخم نمک
میخ در پشت فاطمه لرزاند
مادر و شهر شام و باغ فدک
....................
دختری که عزیز سقا بود
این رقیه همش زمین خورده
تا که نام عمو به لب آورد
تازیانه ز دست کین خورده
.....................
آه دور است چشم آب آور
آتشی دور خیمه ها افتاد
بعد عباس، سیلی و غارت
غصه بر قلب و جان ما افتاد
...................
دیدی از روی نی، پدر جانم
این همه احترام نامردان
پُر تاول شده، همه بدنم
بوده ام زیر تیغ بی خردان
ادامه مطلب
حسن كردی
ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام
كاروانی ز انتهای شفق
هم چو خطی شكسته می آمد
روزن نور بود و تا شهری
به سیاهی نشسته می آمد
همه آمادۀ پذیرایی
همه سرگرم شهر آرایی
در نگاه حرامیان پیداست
شده این كاروان تماشایی
ناقه ها بی عماری و پرده
رنگ و روی تمامشان نیلی
كودكان قبیله طاها
پاسخ هر سؤالشان سیلی
دور هر محملی كه می آمد
سر بر نیزه ای هویدا بود
هدف سنگ بازی مردم
هم سر بر نی و هم آن ها بود
در شلوغی سنگ اندازان
گاه یك سر ز نیزه می افتاد
تا دوباره به نیزه بنشیند
كَس و كارش دوباره جان می داد
در میان تمام سرها بود
یك سری روی نیزه بالاتر
برق چشمان غیرتی او
بود حتی به نیزه زیباتر
نیزه داران به فخر می گفتند
همه از قاتلین او هستند
بس كه از روی نیزه می افتاد
سر او را به نیزه می بستند
ادامه مطلب
محسن کاویانی
حضرت زینب(س)-شهر شام
وقتی برای عشق انگشتر نمانده
یعنی كه عباس و علی اكبر نمانده
حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
این بیشۀ خونین كه بی حیدر نمانده
با خطبهات از جا بكن این قلعه را تا
قوم یهودی حس كند خیبر نمانده
طوفان شد و پیچید بانگت بین مردم
آیا كسی با آل پیغمبر نمانده؟
جای تعجب نیست بعد از خطبههایت
دندان برای صورت یك سر نمانده
یک سر که روی آبشار گیسوانش
جز لخته های خون و خاکستر نمانده
امّا تو دریا باش در دشتی کویری
جز تو برای دین دگر یاور نمانده
حتّی اگر در ذهنتان هر روز و هر شب
جز خاطرات آن گل پرپر نمانده
هر شب شما در خواب هم می بینی انگار
چیزی به وصل حنجر و خنجر نمانده
حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
حالا که عباس و علی اکبر نمانده...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


