اسدی، حبیب عترت! گل باغ آشنایی!
چه سعادتی از این به، که شدی تو نینوایی
تو حبیب پاکبازی، تو هماره سرفرازی
به ولایت حسینی، به محبت خدایی
تو اسیر زلف یاری، همه عمر بی قراری
تو شدی ز نوجوانی، به هوای ما هوایی
که در این سیاهی شب، ببرد خبر به زینب
که حبیب، پیر کوفه، شده پیر کربلایی
زکرامت سرشتت، همه بوده سرنوشتت
که به پای عشق جانان، سر و جان کنی فدایی
به خدا قسم حبیبی، که تو یاور غریبی
چه خوش است با غریبان، شب غربت آشنایی
چو مرا غریب دیدند، همگان زمن بریدند
منم ودیار غربت، منم و غم جدایی
شده چشم هاجرانم همه چشمه های زمزم
به جز العطش ندارد لب خشکشان صدایی
شده قسمتت سعادت، زهی از چنین عبادت
که کند عذار سرخت، زحسین دلربایی
زمحبت تو میثم، به عنایتت زند دم
شب و روز، فکر و ذکرش شده منقبت سرایی

غلامرضاسازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

گر چه پیرم عاشقت هستم حسین

من ز جامِ عشقِ تو مستم حسین

در ركابت جانفشانی می كنم

وقتِ پیری هم جوانی می كنم

همچو قلب تو غریبم یا حسین

عاشقت هستم حبیبم یا حسین

عشق خود در دل پدید آورده ام

نزد تو موی سپید آورده ام

دم به دم زینب سلامم می دهد

شهد عشقت را به كامم می دهد

آمدم تا من شوم مهمان تو

تا شود جان و تنم قربان تو

یا حسین ای حضرت عشقِ حبیب

بر جمیع غصه هایم شو طبیب

یا حسین پیرم ولی هستم دلیر

از ازل بودم به چشمانت اسیر

یا حسین ذكرِ لبم نام تو است

آهوی  وحشیِ دل رامِ تو است

یا حسین اكنون تو فرمانم بده

یا حبیبی اذن میدانم بده

یا حسین گویم بدون واهمه

می روم اكنون به نزدِ فاطمه

یا حسین میرِ شهامت گشته ام

تشنه ی وقتِ شهادت گشته ام

یا حسین بن علی روحی فداك

من حبیبم سینه چاكِ سینه چاك

با نگاهت قهرمانم كرده ای

پیر بودم تو جوانم كرده ای

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دست در دستِ باد می ریزد

به روی شانه گیسوان سپید

موج در موج می تراود نور

از دو چشمش ، دو چشمه ی خورشید

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

این شنیدم چون به دشت کربلا

خیمـه زد سـرحلقـۀ اهـل ولا

بــر حبیب‌بن‌مظاهـر نامـه داد

نامـه نه! یـک کوه آتش از نهاد

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:13 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبیب آل طاهایم

محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم

نه تنها لاله‌گون کردم ز خون خود محاسن را

کمر بستم که از خون شست‌وشو گردد سراپایم

حبیبم من حبیبم من که از محبوب خـود باشد

هـزاران زخـم تیـر و نیـزه و خنجـر تمنـایم

حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ می‌خندم

که می‌غلتم به خون خـویش، پیش چشم مولایم

حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا

دعایـم کـرده تـا صـورت ز خون سر بیارایم

حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق

نباشـد لحظــه‌ای از آتـش سوزنـده پروایـم

حبیبم من حبیبم من غلام یـوسف زهرا

کـه آقایی بـه خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم

حبیبم من کـه مولایـم برایـم نامـه بنـوشته

که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاری‌اش آیم

حبیبم من حبیبم من که گیرم دست «میثم» را

به این اشعار جان‌سوزش شفیعش نزد زهرایم

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در عشق بازی از طفولیت نجیب است

یار غریبی های مولای غریب است

یک بار هم در کودکی جان داده بهرش

او زنده با انفاس یار و بوی سیب است

این پیر میدان دار مستان در حقیقت

بیمارعشق است و حسین اورا طبیب است

او مزه مردن برایش را چشیده

حالا چنین بر کنج میدان بی شکیب است

موی سفیدش تشنه خون است آری

او دومین تصویر از شیب الخضیب است

پیراست اما شیر، پیرش هم شجاع است

این عاشق دلداه عنوانش حبیب است

در کوی رندان پیش افتاده است در عشق

در سر هوای یاری خدالتریب است

خونین شدن در مسلخ دلدار عشق است

بی جامه بودن حسن یک جسم سلیب است

از بین زوار حریم شاه او هم

از این شکوه عشق بازی با نصیب است

شاعر: محمد علي رضاپور


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

تقدیم به حبیب ابن مظاهر 

 

چه خوش باشد که راه عاشقی تا پای جان باشد

خصوصاً پای فرزند علی هم در میان باشد

 

سر پیری عجب شوری است در چشمانت ای مومن!

جوان بودن به ظاهر نیست، باید دل جوان باشد

 

چنان آتش شدی، گفتند دود از کنده بر خیزد

همان دودی که باید خار چشم کوفیان باشد

 

چکید از دیده ی تر اشک شوقت، تیغ آوردی

کشیدی تیغ بی تردید تا خط و نشان باشد

 

کمر خم کرده بودی فکر می کردند از پیری است

چنان تیری شدی، جَستی، که پنداری کمان باشد

 

تو آن کوه کهنسالی که می گفتند خاموش است

دهان وا کردی و دریافتند آتشفشان باشد

 

تو آن مردی که «قوت لا یموتش» عشق شد، آری

نمک گیر است از این سفره هر کس، جاودان باشد

 

به فیض دوستی نائل شدن چندان هم آسان نیست

«حبیب» است آن که پای دوستی تا پای جان باشد

 

علی فردوسی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

ای گشته پیر مکتب ایثار ما، حبیب

در یک جهان غم آمده، غمخوار ما، حبیب

زینب دعات کرده، رسانده تو را سلام

زیرا شدی به غربت ما یار ما حبیب

با روی سرخ و موی سفید، این شبِ سیاه

روی تو گشته شمع شب تار ما حبیب

نه روز پیریَت، که ز دوران کودکی

بودی همیشه طالب دیدار ما حبیب

بازار ظلم و کفر، رواج است مرحبا

با، زاری، آمدی تو به بازار ما حبیب

پیری و لیک شیر حسینی، چه می‌شود

باشی در این دیار، علمدار ما، حبیب؟

از لحظۀ وفات رسول خدا، مدام

بوده زمانه، در پی آزار ما حبیب

پرسی اگر ز حال دل ما عیان بُوَد

از کام خشک و دیدۀ خونبار ما حبیب

در اجر تو بهشت چه قابل، بهشت تو

باشد به زیر سایۀ دیوار ما، حبیب

"میثم" از این سروده برای حبیب ما

اجرش وصال میثم تمّار ما، حبیب

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب ابن مظاهر

 

چه خوش باشد که راه عاشقی تا پای جان باشد

خصوصاً پای فرزند علی هم در میان باشد

سر پیری عجب شوری است در چشمانت ای مومن!

جوان بودن به ظاهر نیست، باید دل جوان باشد

چنان آتش شدی، گفتند دود از کنده بر خیزد

همان دودی که باید خار چشم کوفیان باشد

چکید از دیده ی تر اشک شوقت، تیغ آوردی

کشیدی تیغ بی تردید تا خط و نشان باشد

کمر خم کرده بودی فکر می کردند از پیری است

چنان تیری شدی، جَستی، که پنداری کمان باشد

تو آن کوه کهنسالی که می گفتند خاموش است

دهان وا کردی و دریافتند آتشفشان باشد

تو آن مردی که «قوت لا یموتش» عشق شد، آری

نمک گیر است از این سفره هر کس، جاودان باشد

به فیض دوستی نائل شدن چندان هم آسان نیست

"حبیب" است آن که پای دوستی تا پای جان باشد

 

علی فردوسی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اصحاب امام حسین(ع)-جناب حبیب بن مظاهر

 

در عشق بازی از طفولیت نجیب است

یار غریبی های مولای غریب است

یک بار هم در کودکی جان داده بهرش

او زنده با انفاس یار و بوی سیب است

این پیر میدان دار مستان در حقیقت

بیمار عشق است و حسین او را طبیب است

او مزۀ مردن برایش را چشیده

حالا چنین بر کنج میدان بی شکیب است

موی سفیدش تشنۀ خون است آری

او دومین تصویر از شیب الخضیب است

پیر است اما شیر، پیرش هم شجاع است

این عاشق دلداه عنوانش حبیب است

در کوی رندان پیش افتاده است در عشق

در سر هوای یاری خدالتریب است

از بین زوار حریم شاه او هم

از این شکوه عشق بازی با نصیب است

 

محمد رضا علی پور


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 آذر 1395  | 8:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید