
روزي امام حسين عليهالسلام به همراه بعضي از يارانش به باغ خود رفت. در باغ آن حضرت غلامي به نام «صافي» باغباني ميكرد. همين كه نزديك باغ رسيد، غلام را ديد كه نشسته و نان ميخورد، امام حسين عليهالسلام در كنار يكي از نخلها و در جايي كه غلام او را نميديد، نشست و مشاهده كرد كه غلام لقمه ناني را گرفته، نصف آن را جلوي سگ ميافكند و نيمه ديگر را خود ميخورد.
چون از خوردن نان فارغ شد، دست به دعا برداشته و گفت: «الحمدللّه ربّ العالمين اللّهُمَّ اغْفِرلي و لِسَيِّدي وَ بارِكْ لَهُ كَما بارَكْتَ عَلي اَبَوَيْهِ يا اَرْحَمَ الرّاحمين؛ تمام حمد و سپاس مخصوص پروردگار عالمين است. خداوندا! مرا بيامرز و آقايم را بيامرز و بر او خير و بركت خود را ارزاني دار، همان گونه كه به پدر و مادر او خير و بركت خود را ارزاني داشتهاي، اي مهربانترين مهربانان!»



