سیدمحسن حسینی

ورود کاروان به کربلا

 

جمال دلبرم چون آفتاب است

چو گیسویش دلم در پیچ و تاب است

به بزم عشق هر کس را که دیدم

به یاد چشم او مست و خراب است

صفا و مروه را بی او صفا نیست

بدون مهر او زمزم سراب است

حرم شاهد بُود صاحب حرم اوست

حرم بی صاحبش در اضطراب است

طواف کعبۀ گِل هفت بار است

طواف کعبۀ دل بی شمار است

زمین کربلا دیده به راهش

صدف چشم انتظار دُرّ ناب است

شَود بانوئی از محمل پیاده

که بال صد ملک او را رکاب است

تماشا کن که زهرای سه ساله

به روی دامن عباس خواب است

زهر سو دیدۀ تیر سه شعبه

به زیر حنجر طفل رباب است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 9:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علیرضا لك

ورود کاروان به کربلا

 

لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من

سوخته از دست غم بال تپیدنهای من

می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام

بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من

نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند

وای از گودال و وای از داغ دیدن های من

سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین

از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من

یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود

از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من

با همه می آیم و تنها از اینجا می روم

مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من

داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم

می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 9:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاروانی پر از ستاره و نور

کاروانی پر از عزیز خدا

کاروانی رسیده از مکه

کاروانی رسیده از بالا

کاروانی پر است از حیدر

کاروانی پر است از زهرا

کاروانی ست خسته از مردم

کاروانی ست خسته از دنیا

کاروانی به سمت آزادی

کاروانی که دور از غم ها

ذکر لبهایشان همین آیه ست

قل اعو ذو به رب کرب و بلا


 

پا به روی زمین کرب وبلا

می نهند عرشیان قدم به قدم

مشکهاشان همه پر از آب است

لب آنها  پراست از شبنم

سمت یک محملی چه با عجله

میروند این عشیره هاشم

محملی پر ز نور زهرائیست

روی آن شاه بانوی عالم

بانوئی با جلال با جبروت

بانوئی بهتر از دوصد مریم

دور تادور او بنی هاشم

پای او روی زانوی سقا


 

پای خود را به روی فرش نهاد

آن زنی که فقط قمر طلب است

کیست او که میان این صحرا

چون علی شیر هاشمی نسب است

کیست او که تمام قافله را

خیره کرده و ذکر روز و شب است

صد هزار آسیه هزاران سال

پیش او؟ نه، هنوز هم عقب است

او گل فاطمه عزیز علیست

زینب است و عقیلة العرب است

پا به روی زمین همین که گذاشت

دل او را گرفت این صحرا


 

دل او بهر مادرش تنگ است

او هوای مدینه را دارد

زینب اینجا ندارد آرامش

چشم او بی قرار می بارد

لشکری که نشسته در آن سمت

قلب او را فقط می آزارد

او که می داند عاقبت باید

هستیش را به جای بگذارد

می رود کهنه پیرهن را که

داده مادرز خیمه می آرد

پیرهن را نگاه میدارد

تا رسد ظهر روز عاشورا....

 

 

شاعر : جواددیندار


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مهدی رحیمی

ورود کاروان به کربلا

 

آفتاب دوباره ای پیداست

روی دوشش ستاره ای پیداست

مشک بر روی شانۀ عباس

لب دریا کناره ای پیداست

این طرف غیر خار در دستی

وایِ من سنگ خاره ای پیداست

آن طرف حنجری عطش آلود

در پسِ گاهواره ای پیداست

این طرف با سه شعبه های خودش

روی اسبی سواره ای پیداست

آه از توی گودی گودال

سر دارالاماره ای پیداست

اگر این نیزه ها اجازه دهند

بدن پاره پاره ای پیداست

***

خاک این دشت سربلند شده

روی پایش اگر بلند شده

کاروانی ز دور می آید

آه از هر جگر بلند شده

چهرۀ ماهتاب این لشگر

روی دست قمر بلند شده

به قد و قامت علی اکبر

چشم نیزه نظربلند شده

وای تیر سه شعبه ای انگار

روی پاهای پر بلند شده

روی زانو نشسته حرمله و

روی دستی پسر بلند شده

سمت هرکس حسین در نقشی

گه عمو گه پدر بلند شده

این خمیده سه ساله کیست مگر-

-مادر از پشت در بلند شده

نجمه گوید که قد قاسم من

از جه رو اینقدر بلند شده

روی دست تو اکبر از پا؟ نه

از میان کمر بلند شده

***

گل به وقت گلاب نزدیک است

لحظۀ اضطراب نزدیک است

لحظه ای که عمو به خود می گفت

مشک بردار آب نزدیک است

بی گمان بین آب و ششماهه

لحظۀ انتخاب نزدیک است

لحظۀ رو گرفتن ارباب

از نگاه رباب نزدیک است

آه خفاش های بی مقدار!

کشتن آفتاب نزدیک است

لحظه های کشیدن دست و

روسری و نقاب نزدیک است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب دوم محرم

 

بدون تو خوشی روز فردا را نمیخواهم

نفس را، اشک را حتی دو دنیا را نمیخواهم

 

نمیخواهم بدانم نام این صحرای غمگین چیست

نمیخواهم بدانم بی تو غم ها را نمیخواهم

 

من از طفلی پرستار تمام خانه ام اما

پرستاری این طفلان تنها را نمیخواهم

 

به جای نخل و نخلستان فقط تیر است و سر نیزه

به رویت زخم ها را ردّی از پا را نمیخواهم

 

مزن خیمه که میترسم که بی عباس برگردم

نگاه دختر معصوم نو پا را نیمخواهم

 

اگرچه خاطراتم از مدینه تلخ و خونبار است

بیا برگرد شهر مادرت، کوفه دل آزار است

 

مرا مگذار بی تو دست گیر قافله باشم

اسیر زجر و خولی و سنان و حرمله باشم

 

ببینم خیمه را با جمع طفلانش زنند آتش

یتیمی را که میترسد به دامانش زنند آتش

 

یکی زنجیر بر حلقی به قصد کُشت میپیچد

یکی گیسوی طفلی را به گرد مشت میپیچد

 

بیا برگرد شهر مادرم هرچند غمبار است

که تیر حرمله دنبال چشمان علمدار است

 

ببین اشکم ببین دردم ببین زخمم ببین آهم

فراقت را نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاروانی پر از نسیم سحر

کاروانی ز خویش کرده سفر

 

در قیام ، آیه های مصحف صبح

در سجود، آینه برای سحر

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب دوم محرم – قاسم نعمتی

 

زمین کربلا اینجاست زینب

دیار پر بلا اینجاست زینب

 

تحمل می کنی؟ گویم برایت

فراق ما دو تا اینجاست زینب

 

صدایی آشنا آید به گوشم

که مادر قبل ما اینجاست زینب

 

چه سرهایی شکسته بین این دشت

مسیر انبیا اینجاست زینب

 

برای خواب پنجاه سال پیشت

دم تعبیر ها اینجاست زینب

 

همان جایی که گفته امّ أیمن

زمین نینوا، اینجاست زینب

 

بزن بوسه تمام سینه ام را

ضریح مصطفی اینجاست زینب

 

همان جایی که قرآنها بیفتد

به زیر دست و پا اینجاست زینب

 

ببین نرمی زیر حنجرم را

فرود نیزه ها اینجاست زینب

 

ببین این مهره های محکمم را

ذبیحاً بالقفا اینجاست زینب

 

تمام خاک این صحرا خریدم

همه سرّ خدا اینجاست زینب

 

به مسلخ پا گذاریّ و ببینی

غسیلاً بالدّماء اینجاست زینب

 

مبادا معجر از سر وا نمایی

عدوی بی حیا اینجاست زینب

 

حنا از خون به گیسویت بگیری

حجاب کبریا اینجاست زینب

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب دوم محرم – علیرضا لک

 

تا پا نهادم روی خاک داغ این جا

طوفان به هم زد ناگهان آرامشم را

 

یادم نمی آید چه شد از حال رفتم

آن لحظه که دیوار بغضم ریخت در جا

 

بند دلم شد پاره وقتی که شنیدم

چیزی شبیه ناله ی محزون زهرا

 

این جا گلوی کودکی لبخند دارد

بر آسمان خونی دستان بابا

 

یا دختری خوش بین، بگوید عمه زینب

من مطمئن هستم عمو می آید اما

 

هرگز خبر از آب و از ساقی نیاید

عباس شرمنده شود از خواهش ما

 

این جا صدای نیزه ها امری طبیعی است

این جا گل زیبای نجمه می شود وا

 

این جا جمال نوگلی می پاشد از هم

این جا پریشان می شود امید لیلا

 

این جا همه چشم طمع بر خیمه دارند

بر خاتم وخلخال و حتی روسری ها

 

ای کاش تشتی را مهیا می نمودم

وقتی حسینم یاد می آرد ز یحیی

 

این جا زمان بعثت من خواهد آمد

من می رسانم این خبرها را به دنیا

 

علیرضا لک


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مپرس از من چه مظلومانه رفتند

کبوترها به شب از لانه رفتند

حرامی ها چه با این زمره کردند؟

که حج خود بدل بر عمره کردند

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وصل عشاق از نگه پيدا شود

صبح از شام سيه پيدا شود

 

ره در آنجا كه به پايان مي رسد

اول دعواي ياران  مي رسد

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395  | 8:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید