.jpg)
نبود ماه در آن شب، نبود کوکب هم
به گریه گفت به عمه : نیامد امشب هم!
چه می کند اگر این صحنه را ببیند که
سر حسین شکسته ست و غرق خون لب هم
بگو – خدای من! – این مرتبه چه خواهد کرد
سه ساله با سر و با موی نامرتب هم؟
بگو که بشکند آن کاخ از کمر ویران
زبون و خرد شود آن مقام و منصب هم
بسوزد آن همه سجاده، آن همه مسجد
که بی حسین نیرزد به هیچ، مذهب هم
رقیه شام نخورده ست و شامیان سیرند
نزد به آب – خدا شاهد است – یک لب هم
چنان کشید و چنان برد معجرش را باد
که بر نداشت دگر دست از سرش، تب هم
نشان نداد دگر جای آن کبودی را
چرا که دید نهانی رباب و زینب هم …
ادامه مطلب

طفل یتیم بازی خود با خیال کرد
فرض نوازشی ز پدر را محال کرد
با اینکه بود جایگهش شانه مَلَک
کنج خرابه پیکر خود در زَوال کرد
آخر شبی به گریه پدر را بغل نمود
جان داد و فتح باب برای وصال کرد
علی احمدیان-جنت
ادامه مطلب

هیچ کس در شام با دردانه ات همدم نشد
هیچ کس جز عمه زینب همدم دردم نشد
حرف های عمه مرهم بود بر زخمم، ولی
هیچ کس بر زخم های عمه ام مرهم نشد
الأمان از کوفه و از شام، از غربت، پدر!
طاقت ما کم شد اما سنگ باران کم نشد
قد من کوتاه بود و نیزه ها خیلی بلند
خواستم بر زخم هایت بوسه بگذارم، نشد
ادامه مطلب

باوجودی که پدرجان گله خیلی دارم
نوه ی فاطمه ام حوصله خیلی دارم
وسط آن همه اسباب جسارت برما
نفرت ازسلسله و هلهله خیلی دارم
قد کشیدم بزنم بوسه به رویت بر نی
دیدم ازگونه ی تو فاصله خیلی دارم
عقب افتادنم ازقافله زجرآور شد
گفتم ای زجر نزن آبله خیلی دارم
باعث زحمت جمع اسرا من بودم
خجلت ازعمه دراین قافله خیلی دارم
با وجودی که سراز پیکر تو شمر برید
من شکایت ولی ازحرمله خیلی دارم
ادامه مطلب

یا رقیه (س) مددی خانم جان
رکن تمام عالم امکان رقیه است
تفسیر آیه آیه ی قرآن رقیه است
ای آنکسی که منکر بی بی ما شدی
کوری چشم کور تو سلطان رقیه است
تنها دلیل خلقت دنیا رقیه بود
والله عشق خالق منان رقیه است
در روضه های شاه شهیدان کربلا
تنها دلیل مستی مستان رقیه است
آنکه بهای عشق به جان و دلش خرید
مظلومه ی امام کریمان رقیه است
آن دختر سه ساله که در شهر کربلا
آواره شد میان بیابان رقیه است
طفل سه ساله ای که کف پای کوچکش
آزرده شد ز خار مغیلان رقیه است
حسین محبی
ادامه مطلب
.jpg)
نگاه کن که به رویم نشانه خورده
چقدر صورت من تازیانه ها خورده
زبانه می کشد آتش ز روی ماه من
چه از شراره و از این زبانه ها خورده
و ناگهان همه رو سوی دخترت کردند
و قصد سوختن موی دخترت کردند
به ناقه در دل شب تا تو را صدا کردم
لگد حواله پهلوی دخترت کردند
ادامه مطلب
.jpg)
شانه چه احتیاج که مویی نمانده است
بوسه نخواه ، مثل تو رویی نمانده است
هر آن چه هست ظاهر و باطن خودت ببین
دیگر برات ، راز مگویی نمانده است
از فرط اشک ، یک مژه بر چشم من نماند
سروی رشید بر لب جویی نمانده است
امشب به خاک گیسوی من کن تیممی
شرمنده ام که آب وضویی نمانده است
با چوب و سنگ ، ساغر ما را شکسته اند
ای ساقی صبور ، سبویی نمانده است
می خواستم که سیر تماشا کنم تو را
بر این نگاه ، مثل تو ، سویی نمانده است
بر چاک جامه لب من ، مثل تو ، پدر
جز خاک و خون و اشک رفویی نمانده است
موی سپید و قد هلال و تن کبود
اعلام می کند که عمویی نمانده است
از بوسه ات لبم چو جگر سوخت ای پدر
جز دود در خرابه که بویی نمانده است
ای جوهر صدام فدای گلوی تو
شکر خدا برام گلویی نمانده است
ادامه مطلب
.jpg)
بیا میان زمستان گل بهاره ی من باش
بیا و جان به تنم ده،، دم دوباره ی من باش
چه داشت خانه ی خولی که این خرابه ندارد
در این سیاهی مطلق دمی ستاره ی من باش
گرفت زینت من را شبی دو پنجه ی ملعون
دلم شکسته به فکر دو گوشواره ی من باش
بیا بگو که زمانی حریر بر تن ما بود
بیا به فکر رفوی لباس پاره ی من باش
نبوده ای که چه شبها بلند گفته ام از دل
آهای مرگکجایی بیا و چاره ی من باش
بلند مرتبه بابا نمی رسد به تو دستم
فقط یک امشب را هم قد و قواره ی من باش
ادامه مطلب
.jpg)
با خودت هیچ گفته ای یک بار
دختر نازدانه ای داری؟
بین این سوره های زندگی ات
کوثر عاشقانه ای داری؟
با خودت فکر کرده ای اصلاً
دخترت هم به خواب محتاج است؟
تا که از خواب می پرد شب ها
به یک آغوش ناب محتاج است؟
با خودت فکر می کنی شاید
خنده از روی همسرت رفته؟
یا تمام خیال او این شد
چه بلایی به پیکرت رفته؟
این که گفتم ، نتیجهٔ جهل است
شاعری که کمی هنر دارد
اوج مسئولیت پذیری اوست
که فقط از قلم سپر دارد
حرمی روی خون بنا شده است
با توام شاعر هوس پرداز!
به قلم هی نناز ، برتر نیست
ای به دریا به خار و خس پرداز!
هیچ فهمیده ای مخاطب تو
زادهٔ روضه های عاشوراست؟
زادهٔ قاه قاه مستی نه
زادهٔ های های عاشوراست؟
او که رفته است خوب می فهمد
گریه های شبانه یعنی چه
اصلاً او رفته تا بفهمد که
سیلی و تازیانه یعنی چه
رفته تا همسرش بفهمد که
دل اگر شد کباب ، یعنی چه
حیف ، هرگز نمی توان فهمید
آفتاب و رباب یعنی چه
چه نشستی؟ بلند شو شاعر
پیکری از دمشق آمده است
عقل خود را بیا زمین بگذار
چه نشستی؟ که عشق آمده است
ادامه مطلب
.jpg)
درِ این خانه که جبریل ارادت دارد
سگ دربار به یک شیر شرافت دارد
قلمم لال شد از وصف،چه گویم وقتی
کمترین نوکرشان حکم شفاعت دارد
ره صد ساله کند یک شبه طی با سرعت
هرکسی با علی و فاطمه وصلت دارد
ام اسحاق همان ام رقیه، جز او
کیست بر همسری شاه لیاقت دارد
شده روشن حرم وقلب حسین از قدمش
که از این حیث به او ماه شباهت دارد
غرق شد در صفت رحمت کشتی نجات
اینچنین شد که خودش باب کرامت دارد
هر فقیر از در او رفت خودش حاتم شد
بذل خانم به گدا نیز سرایت دارد
چند سالی شده هم دوش حسن،پس قطعا
با کریمان جهان سخت رقابت دارد
چقدر رفته در این باب به دختر،مادر
بسکه بر سینه زنان لطف و محبت دارد
فضلش این بس که شده آینه قدی او
دختری که قد یک کوه شهامت دارد
اینکه شد پیکر او بین یهودی ها دفن
خودش از غربت دردانه حکایت دارد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


