.jpg)
خاطرات زیارتی هرچند
از نظر غالباً نخواهد رفت
آخرین بار که حرم رفتم
هرگز از یاد من نخواهد رفت
یاد دارم در آخرین دیدار
در حرم ازدحام زائر بود
در نگاهم دوید دخترکی
به گمانم که از عشائر بود
دست در دست مادرش آرام
دخترک رفت روبروی ضریح
دست خود را گذاشت بر سینه
دست خود را کشید روی ضریح
با همان لحن کودکانه خود
گفت آرام:”دوستت دالم”
دو سه شب پیش که سه سالم شد
مادر گفت با تو همسالم
مادرم گفته می شناسیدم
ایلیاتی ام،اهل ایرانم
تا زبان باز کرده ام،اول
زیر لب گفته ام”حسین جانم”
مادرم گفته از تو باید خواست
آرزوی بزرگ و کوچک را
تاکه هم بازی ات شوم امروز
هدیه آوردم این عروسک را
مادرم گفته در کنار ضریح
حرف سوغاتی حرم نزنم
تشنه ام شد اگر،نگویم آب
حرف از گوشواره هم نزنم
مادرم گفته است بابایت
مثل بابای من شهید شده
راستی گیسوان من مشکیست
تو چرا گیسویت سپید شده
مادرم گفته پای تو زخمیست
همه همراه مرهم آوردند
نیست بابای ما ولی مارا
تا حرم چند محرم آوردند
باصدای بلند هم نشده
هیچ مردی مرا صدا بزند
بعد بابا چه بر سرت آمد
کی دلش آمده تو را بزند
به تن زخمی ات قسم هرگز
خال بر این حرم نمی افتد
قول دادم به مادرم چون تو
چادرم از سرم نمی افتد
ادامه مطلب
.jpg)
دوباره قافله رفت و رقیه جا مانده!
چه تند می رود! این ساربانِ وا مانده
خدا به خیر کند! باز گم شدم بابا
بیا ببین که فقط چند ردِ پا مانده
بگو چه کار کنم! تا به عمه ام برسم؟
توانِ پایِ پُر از زخم، کربلا مانده
خودت که داخلِ گودال گیر افتادی!
عمو کجاست بیاید؟ ببین کجا مانده؟
به یاد دردِ لگدهای شمر افتادم
دوباره چادر من دستِ خارها مانده
بگو به مرگ، به فریاد دخترت برسد
سه ساله فاطمه ای دست بر دعا مانده
کجاست خنجر کهنه به دادِ من برسد؟
به جان سپردن من چند ربنا مانده؟
به این کفن که سرم هست، اعتباری نیست!
پدر چه قدر برای تو بوریا مانده؟
ادامه مطلب
.jpg)
دیدم به خواب شمع خرابه شدی پدر
گفتم: چگونه بی تو شبم را سحر بُوَد ؟
گفتی: قرار آخر من با تو امشب است
بابا برای وصل تو، چشمم به در بُوَد
روزی به روی دوش عمو بود جای من
حالا به خاک سرد خرابه ست منزلم
حرف نگفته با تو بسی داشتم ولی
دیدم سر تو را و سخن مانْد در دلم
با دستْ اگرکه بر سرِتو دست میکشم
سیلی زجر چشم مرا تار کرده است
این دنده ی شکسته ی پهلوی من پدر
کار مرا برای بقا زار کرده است
حالا که برلبت اثر از خیزران نشست
در راه عشق من لب خود میکنم کبود
موی سرم چو موی تو،آتش گرفته است
دختر ندیده ام که شبیه پدر نبود
او با کمک ز عمّه دگر راه می رود
یک دختر سه ساله و افتادگی چنین ؟
لب را گذاشت بر لب بابا و جان سپرد
پایان گرفت قصه ی دلدادگی چنین؛
ادامه مطلب
.jpg)
دگر از ناز و ادایم خبری نیست که نیست
و از آن موی بلندم اثری نیست که نیست
هر چه تو بافته بودی همه اش سوخت که سوخت
همه اش سوخت،به جز مختصری نیست که نیست
سنگ ها رحم نکردند به حوریه ی تو
خواستم پر بکشم، بال و پری نیست که نیست
کمک از شانه ی دیوار گرفتم، نشد آه
پا شوم،راه روم، چون کمری نیست که نیست
به سرم دست بکش…بوسه بزن…بوسه بده
مانده ام چشم به راه پدری نیست که نیست
فرزاد نظافتی
ادامه مطلب

عمه بیا که بین طبق جانت امده
شادی میان کلبه ی احزانت امده
ماه تو در تنور اگر چه غروب کرد
اما بیا هلال درخشانت امده
ما غیر کعبه نی که ندیدیم بین راه
حالا بیا ببین شکرستانت امده
هرچند لهجه ی عربی اش عوض شده
اما دوباره قاری قرانت امده
حالا که امدی پدر من به من مگو
پیش از بهار عمر زمستانت امده
چوب یزید را به سرش خورد میکنم
اخر ببین چه بر سر دندانت امده
ادامه مطلب

سلام تازه ز ره امده گلویت کو
سلام همسفر نی سوار من بابا
چقدر حرف برای تو داشتم حالا
بیا کمی بغلم کن قرار من بابا
من از خرابه نشینی و گریه خسته شدم
تو هم ز سنگ لب بام و ضربه خسته شدی
منم شبیه رخ عمه ام شکسته شدم
تو هم ز نیزه نشینی پدر شکسته شدی
تمام درد تنم را ز یاد بردم من
تنور خانه ی خولی چه کرد با سر تو
تو چوب خوردی و من هم لگد عزیز دلم
فدای نرگس چشمت سه ساله دختر تو
شنیده ای سر بازار ها چه شد یا نه
شنیده ای سر بازار زیورم گم شد
مپرس معجر خود را چگونه گم کردم
فقط بدان سر بازار معجرم گم شد
به عمه گفته ام امروز شانه ای بزند
به گیسوان پریشان و مختصر مویم
از آن زمان که تو رفتی همه کسم شده است
تمام درد و دلم را به عمه میگویم
ادامه مطلب

حالا که با سر آمدی این بار یکدفعه
خیلی شدم خوشحال ازین دیدار یکدفعه
باید به استقبال تو می آمدم اما
برخواستم ، چشمان من شد تار یکدفعه
از عمه تا امروز یاری خواستم حالا
دارم کمک میگیرم از دیوار یکدفعه
وقتی عمو شد باغبان لاله های سرخ
او که نباشد میشود گل ، خار یکدفعه
چشم عمو عباس روشن ، در میان شام
مردم به من خیره شدند انگار یکدفعه
از گوشواره ، از النگویم نپرسیدی ؟
دیدم مرا دیدی سر بازار یکدفعه
در خواب بودم ، خواب میدیدم که خوابیدم
بابا در آغوشت ، شدم بیدار یکدفعه
دیدم عمو رفته تو رفتی عمه پیشم نیست
شد آسمان روی سرم آوار یکدفعه
علی قدیمی
ادامه مطلب

دختر است و بلندی مویش
می رسد تا حدود زانویش
از پدر صبح و شام دل برده
با همین پیچ و تاب گیسویش
چقَدَر روی زانوان عمو
ناز کرده ، نشسته پهلویش
سر خود را به خاک صحرا؟…نه!
تکیه می داده روی بازویش
دم ظهری میان خیمه کمی
خواب آمد به چشم جادویش
با خیال خوش پدر خوابید
زیر لب شد کمی دعا گویش
عمه اش چادرِ نمازش را
با لطافت کشید بر رویش
خاطرِ جمع، چشم خود را بست
که کنارش دوباره بابا هست
خواب می دید، خواب اینکه پدر
باز گشته ز راه دور سفر
سهم دختر از این سفر شده است
چادر و جانماز و یک گل سر
…چادرش را همین که بر سر کرد
همه گفتند آمده مادر
چقدر ذوق می کند بابا
از نگاه به قامت دختر
دختر چادری مراقبت باش
بالاخص پشت در، میان گذر
ناگهان گر اسیر شعله شدی
چادرت را بگیر بالاتر
جان بابا بیا در آغوشم
چقَدَر ناز داری ای دلبر
خواب دختر که رو به پایان شد
…سر بابا به نیزه مهمان شد!
دیده وا کرد، خیمه غوغا بود
خیمه ها غرق دود و آوا بود
جای مردان خیمه بر نیزه
وسط شعله جای زن ها بود
یک طرف تازیانه و یک سو
بر سر گوشواره دعوا بود
پشت سر خار بود و آتش بود
پیش رو سنگ های خارا بود
عمه جان چادر مرا بردند
چادرم یادگارِ بابا بود
بر تن بد قواره ی مردی
جامه ی دست دوز زهرا بود
به عمویم بگو که برگردد
سایه اش روی خیمه ها تا بود
خاطر اهل خیمه راحت بود
کی کسی در خیال غارت بود
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-در محکومیت تکفیری ها
من سه ساله سند ظلم به آل اللهم
آسمان علی و آل علی را ماهم
بی سبب نیست اگر راه به دلها بردم
عشق را ارثیه از حضرت زهرا بردم
نوهء حیدرم و در رگ من خون علیست
این بزرگی و شجاعت همه مرهون علیست
من همانم که ز اشکم به فلک ولوله بود
پای من بسته به زنجیر غم و سلسله بود
من همانم که زدم ناله و کردم فریاد
آبروی اموی پیش همه رفت به باد
عشق را با هنر گریه ام آمیخته ام
شام را بر سر کفّار فرو ریخته ام
باب حاجات شدم جود و کرم کار من است
عمویم حضرت عباس نگهدار من است
شیعیان در تب و تابند علی جان مددی
غیرت شیعه شده غیرت حجربن عدی
سخن از نسل یزید بن معاویه شده
پای یک عدهء کم ، باز به سوریه شده
یادشان رفته که کاخ اموی گشت خراب
یادشان رفته شکست علوی بود سراب
شام ، امروز اگر صحنۀ درگیری هاست
مُنجر ، این قصّه به سر کوبیِ تکفیری هاست
وای اگر باز ، رگ حیدریم برخیزد
باز ، شامات به یک لحظه بهم می ریزد
برسانید به گوش سلفی ها سخنم
که علمدار دفاع از حرم عمه منم
عمه خود فاتح میدان عراق و شام است
فکر فتح حرمش فکر و خیالی خام است
عمویم حضرت عباس به ما حساس است
چارهء کار به دست قلم عباس است
شیعه تا هست کسی قصد تقابل نکند
ایستادیم ، بگو فکر چپاول نکند
پرچم گنبد عمه همۀ عزت ماست
نام عباس که آید سند قدرت ماست
کور خواندند ، حرم جای حرامی ها نیست
یک اشاره که کند حضرت سقّا کافیست
ادامه مطلب

بین این شهر کسی نیست حریفِ سخنم
دخترت نیستم از طشت خلاصت نکنم
چه شد آخر که تو بی غسل و کفن دفن شدی؟
به تلافیش ببین؛چادر من شد کفنم…
پاره کرده لبِ زیباىِ تو را چوب یزید
حق بده با کف دستم بزنم بر دهنم
دختری پهلوىِ باباش به من میخندید
طعنه میزند که چرا پاره شده پیرُهنم
یک نفر بودم و یک شهر مرا سنگ زدند
جای سالم بخدا نیست دگر در بدنم
چند روزیست که لاغر شدم و تب کردم
دگر اندازه ى این پیرُهنم نیست، تنم
اولین کس که در عالم سر تو دق کرده است
بنویسید رقیه است بگویید منم…
حامد جولازاده
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


