السلام علیک یا رقیه بنت الحسین

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم
یک روز خوش بعد از تو در دنیا ندیدم

هر چند که دیر آمدی عیبی ندارد
شکر خدا امشب به دلدارم رسیدم

خیلی شبیه مادرت زهرا شدم...نه ؟
با این دو چشم تار و گیسوی سپیدم

این زجر یاغی دخترت را زجر می داد
از ترس او در بین صحرا می دویدم

از روی ناقه تا زمین خوردم مرا زد
من ضربه ی دستان سنگینش چشیدم

در راه شام از خستگی خوابیدم اما
از خواب با ضرب لگدهایش پریدم

هم گوش من سنگین شده هم پلک هایم
طوری کتک خوردم که یک ماهه خمیدم

وقتی که دشمن برد ما را بین بازار
من هم شبیه تو خجالت می کشیدم

هر چند بالم سوخته با این همه باز...
...هر شب به یاد عمه و بزم یزیدم

یک مرد شامی بین مجلس حرف بد زد
آن حرف زشتی که به عمه زد شنیدم

خیلی تحمل می کنم درد کمر را
چاره ندارم...از علاجش ناامیدم

من را ببر با خود...نمی خواهم بمانم
بابا من از دنیای بی تو دل بریدم...

علی سپهری-94/8/24


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

من غیر از امشب محشری دارم ؟ ندارم!

یک ذره حال بهتری دارم ندارم

جز دیدن تو، عمه هم می داند این را

من آرزوی دیگری دارم ندارم

در بین صحرا نیمه شب فهمیدم این را

بهتر ز زهرا مادری دارم ندارم

مانند زهرا مادرت دستم کبود است

بابا بگو بال و پری دارم ندارم

وقتی که سنگ از هر طرف می آید این سمت

جز پشت عمه سنگری دارم ندارم

با آستین پاره رو می گیرم اینجا

یعنی پدر جان معجری دارم ندارم

از دست زجر و حرمله درطول این راه

بابا بگو من پیکری دارم ندارم

در کاروان نیزه ها در بین سرها

زخمی تر از این سر ، سری دارم ندارم

گو ، از سرت در طول این عمر سه ساله

من میهمان بهتری دارم ندارم

من یاس بودم از بدِ ایام ، حالا

غیر از گل نیلوفری دارم ندارم

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آخر کمی بخواب چرا گریه می کنی

با سینۀ کباب چرا گریه می کنی

با ناله نبض تو چقدر کُند می زند

با بغض درگلو نفست تُند می زند

آه ای رقیه، جان من آرام گریه کن

آهسته در سکوت دل شام گریه کن

با گریه های خویش قیامت به پا مکن

با ناله اینقدر پدرت را صدا مکن

ترسم برای گریۀ تو سر بیاورند

این جان مانده را ز تنت در بیاورند

ای وای من که محشر کبرا شروع شد

بار دگر قیامت عظما شروع شد

آرام شو ز گریه و شیون رقیه جان

بابا رسیده با سر بی تن رقیه جان

روپوش را ز چهرۀ بابا تو پس بزن

جانت به لب رسیده شمرده نفس بزن

از گریه های خویش به بابا سخن بگو

از آنچه دیده ای تو به صحرا سخن بگو

یکدم به سیل اشک روانت امان مده

رخسارۀ کبود به بابا نشان مده

بوسه زدی به لعل لب از جا بلند شو

دیگر بس است دیدن بابا بلندشو

عمه چرا صدای تو دیگر نمی رسد

غمناله ات به گوش من آخر نمی رسد

عطر گلی شنیدی و بیهوش گشته ای

حرفی نمی زنی و تو خاموش گشته ای

در گوش باب خویش چه گفتی که پر زدی

ما را گذاشتی و تو ساز سفر زدی

پرپر شدی و طاقت هجران نداشتی

بر روی داغ های دلم غم گذاشتی

بگذار تا بگریم و کوته سخن کنم

این نیمه شب برای تو فکر کفن کنم

بر دوش اهلبیت سه ساله بلند شد

خاموش شد«وفایی» و ناله بلند شد

 

سید هاشم وفائی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

 

از وقار عمه جان خود حجاب آموخته

او مودب بودنش را از رباب آموخته

 

با دو دست بسته تا شامات را یکسر گرفت

رزم را از فاطمه، از بوتراب آموخته

 

چشم بارانی او آموزگار اشک بود

گریه کردن بر لبت را او به آب آموخته

 

زلفهایت را ورق میزد شبیه مقتلی

روضه را از زخم جلد این کتاب آموخته

 

جمع زد زخم تو را با زخم های مادرت

با شمارش کردن آنها حساب آموخته

 

چشم بیدار شبش را چشم زد شام حسود

پلک هایش چند روزی هست خواب آموخته

 

زلف تو گفت از تنور و دخترت آتش گرفت

سوختن را پا به پایش آفتاب آموخته

 

گاه باید که ادب از بی ادب آموخت، پس

بوسه را از چوب در بزم شراب آموخته

 

محسن حنیفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد

از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد

 

غروب روز دهم بود عمه ام افتاد

عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد

 

تمام اهل حرم را سوار محمل کرد

عمو نبود... پدر، کارِ عمه مشکل شد

 

میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:

عقیله همسفر مشتی از اراذل شد

 

تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که

نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد

 

چکید خون سرت... خواهرت دلش خون شد

گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد

 

به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده

برای تک تک ما مثل شیر حائل شد

 

خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو

چگونه دختر حیدر به شام داخل شد

 

هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو

جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد

 

عقیله، کعبه ی غم، قبلةُ البرایا* بود

ز اشک نیمه شبش خاک دشت ها گِل شد

 

میان نافله ها یاد مادرش می کرد

همیشه روضه ی او برکت نوافل شد

 

اگرکه پیر شدم، عمه ام مقصر نیست

گمان نکن که دمی از رقیه غافل شد

 

* قبلة البرایا: از القاب حضرت زینب به معنای قبله و پیشوای ابرار

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

خوردم زمین بابا بگو چشم نظر چیست ؟

این آبله آین زخم این خون جگر چیست ؟

 

آشفته ام آشفته ی این کاکل سر

وقتی که مویم سوخته سنجاق سر چیست ؟

 

کردم تکلم با سرت بر نی چه مشکل

من تازه فهمیدم که این درد کمر چیست ؟

 

جز خواهرت زینب کس دیگر نفهمید

ضرب لگدهایی که خوردم بی خبر چیست ؟

 

در این خرابه دخترت هیئت گرفته

شیرین زبانت حیف که لکنت گرفته

 

هر شب صدایت کردم و مشتی به من خورد

حالا صدایم موقع صحبت گرفته

 

دستم به دیوار است و پهلویم شکسته

قدم شبیه مادرت حالت گرفته

 

بازار شام و گوشوار خونی من

از چشم من خواب خوش راحت گرفته

 

حالا منم با چشم های بی فروغی

ماها کجا دروازه ای با آن شلوغی

 

 آن دختر شامی به من حرف بدی زد

با نان خشک خویش حلوای مرا پخت

 

حوریه ات بودم کسی روی پرم رفت

آنقدر رقصیده اند بابا که سرم رفت

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در روز سوم محرم 94


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 بهمن 1395  | 10:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

گریه کردم گریه دارم مثل رود جاری ام

یک نفر هم نیست اینجا تا دهد دلداری ام

 

لحظه ای گر بایستم از پشت با پا میزنند

بعد تو محکوم بر این رفتن اجباری ام

 

گاه چوب نیزه از شلاق دردش بدتر است

آنقدر زد به تنم لبریز زخم کاری ام

 

از سرم تا به کف پایم تماما سوخته

هرکس آمد پیش من خندید بر بیماری ام

 

من همان یک بار خوابیدم برایم کافی است

از نگاه زجر میترسم پر از بیداری ام

 

حرف اگر بد میزنم دندان ندارم عفو کن

مشت محکم خورده ام در وقت گریه زاری ام

 

باورش سخت است میخواهند تحقیرم کنند

باورش سخت است بین عده ای بازاری ام

 

دختران بابای خود را هی نشانم میدهند

جان بابا نیمه جان از این یتیم آزاری ام

 

یک طبق آمد غذا آورده اند! اما چرا

بوی تو دارد غذای سفره ی افطاری ام

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی شب 23 محرم 94


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395  | 10:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)

 

عمه شب محبوبه امشب ، معلوم حالم خوبه امشب

میکوبه قلبم مثل گنجیشک ، عمه دلم آشوبه امشب

 

عمه ببین که جای اون دست سرخی هنوز رو گونه داره

بابام داره امشب میادش ای بچه ها کی شونه داره

 

تاریکه اما خیلی خوبه مهتاب امشب نیست عمه

بابام من و اینجور ندیده موهام مرتب نیست عمه

 

عمه از درد لبهام زیر دندون زخم توی لبهام میسوزه

شبا چقدر سرده خرابه عمه کف پاهام میسوزه

 

کاشکی مدینه بودیم عمه ای کاش نا محرم نداشتیم

مرهم نداریم کاش میشد معجر رو زخمامون میذاشتیم

 

عمه بابام بیاد خرابه منم باهاش میرم ایشاالله

بابام بیاد میگم بهش که عمه یه پا مرده ما شاالله

 

میگم بهش وقتی که رفتی عمه به جای ما کتک خورد

افتادم از رو ناقه اونشب با مشت دندونام ترک خورد

 

افتادم و از حال رفتم من خواب بودم با لگد زد

اصلا نفهمیدم که چی شد بابا خلاصه خیلی بد زد

 

خیلی دیگه بی حوصلم من بابام خیلی دیر کرده

کاری براش پیش اومده یا موهاش به نیزه گیر کرده

 

یه حسی داره میگه الان جونم به روی لبهام اومد

 عطر بابامه بوی سیبه عمه کمک کن بابام اومد

 

گم کردم عمه دست و پام و جونی نمونده توی دستام

عمه مراقب باش نیفته بابام و بگذار روی پاهام

 

 بابا سلام ویرونمون و امشب چراغون کردی بابا

 سنگین شده سایت عزیزم یاد غریبون کردی بابا

 

نیاوردی عموم و شکوه به عباست کنم من

چشمام نمی بینه که باید با دست احساست کنم من

 

چشمام نمی بینه که با دست دارم پی چشمات میگردم

تو حسرت یک بوسه مردم دارم پی لبهات میگردم

 

من چی شدم تو چی شدی وای بر باد رفته آرزوهام

تو بوی خون روی موهات من بوی دود روی موهام

 

بابا دروغ هر کی گفته ما پیش دشمن کم آوردیم

بابا خیالت جمع باشه بابا غذا دادن نخوردیم

 

تو کوچه های شام تا مرگ با عمه ها صد بار رفتم

از تو چه پنهون تا رسیدیم بابا بگم بازار رفتم

 

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در شب سوم محرم 94


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395  | 10:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با چشم تر پروانه بودن مزه دارد

مست دو تا پیمانه بودن مزه دارد

 

شأن مساجد بی حد و حصر است اما

پاگیر این میخانه بودن مزه دارد

 

هرچند عاقل هم بیایی فیض بردی

در روضه ها دیوانه بودن مزه دارد

 

هرکس خراب روضه ها باشد درست است

یعنی فقط ویرانه بودن مزه دارد

 

باید شبیه احمد دیوانه باشیم

کلب در این خانه بودن مزه دارد

 

این دست های سینه زنها دستگیر است

با انبیا هم شانه بودن مزه دارد

 

خوش بخت یعنی ما که انصار الحسینیم

از دیگران بیگانه بودن مزه دارد

 

وقتی که روزانه تفضل کرده بر ما

کارگر روزانه بودن مزه دارد

 

چه سفره ای امشب رقیه باز کرده

ریزه خور دردانه بودن مزه دارد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب 23 محرم 93


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در میان میکده ساغر به دردم می‎خورد

باده وقتی می‎شود کوثر به دردم می‎خورد

 

دست‎های خالی‎ام خالی بماند بهتر است

این که هستم پیش تو نوکر به دردم می‎خورد

 

گریه وقتی می‎کنم زهرا دعایم می‎کند

پس محرم چشم‎های تَر به دردم می‎خورد

 

خوب می‎دانم که در تاریکی قبرم، حسین

دستمال گریه‎ام آخر به دردم می‎خورد

 

بی‎خیال نسخه‎های بی‎دوای این و آن

بوسه بر شش گوشه‎ات بهتر به دردم می‎خورد

 

دخترت وقتی بخواهد خاک چادر پاره‎اش

بیشتر از کیسه‎های زر به دردم می‎خورد

 

دخترِ زهرا، خودش زهراست ثابت می‎کند

دست‎های کوچکش محشر به دردم می‎خورد

 

بابا، از تمام یادگاری‎های تو

چادر و سجاده‎ی مادر به دردم می‎خورد

 

آستین پاره‎ام را نخ‎نماتر کرده‎اند

حرف سوغاتی شده معجر به دردم می‎خورد

 

مُردم و زنده شدم در کاخ مثل خواهرت

دشمن تو گفت این دختر به دردم می‎خورد

 

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سوم محرم 94


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید