نه فقط خار به صحرای بلا زجرش داد
بلکه با کرب و بلا “کربـُبلا”زجرش داد

مقتل این گونه نوشته ست که “مٰاتَتْ کَـمِدْا”
بس که آن طایفه ی “بی سر و پا” زجرش داد

داغ قنداقه ی خونین کمرش را تا کرد
طرزِ برگشتِ علی بین عبا زجرش داد

خبر رفتنِ عبّــاس زمین گیرش کرد
کمرِ خَم شده ی خونِ خــدا زجرش داد

دست سنگین کسی روز رُخش را شب کرد
دیگری آمد و با ضربه ی پا زجرش داد

پشت دروازه ی ساعات وَ در بزم شراب
این نگه داشتنِ فاطمه ها زجرش داد

سر بابا، سر نی هر چه هوایش را داشت
با نشستن به دل طشت طلا زجرش داد

روز، گلبرگ لطیفش ز تب گرما سوخت
شب ویرانه و سرمای هوا زجرش داد

خواست با زحمت بسیار کمی راه رود
پای بی جان و قدِ گشته دو تا زجرش داد

گرچه تر شد لب خُشکیده اش از بوسه ولی
زخم لب های شهیدُ الشُّهدا زجرش داد

شاعر:محمدقاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دیگر نمی پیچد صدایش در خرابه
دَمْ نوحه ی “بابا بیایش”در خرابه

بوسید وقتی کعبه ی بین طَــبَق را
دید استجابت را دعایش در خرابه

بر قلب آن خشتی که بوده بالش او
ردّی ست از خون گریه هایش در خرابه

طفلی گرسنه جان سپرد و أمّ کلثوم
—مرثیه می خواند برایش در خرابه
چون حلق اصغر،قاتل جان رباب است
گل زخمهای دست و پایش در خرابه

جای سپر تا شام از او دفع خطر کرد
آن دستها که شد عصایش در خرابه

همبازیانش دور قبرش در طوافنــد
حالا که خالی مانده جایش در خرابه

از بسکه سنگین است داغش،شک ندارم
خَم می شود صاحب عزایش در خرابه…

شاعر:محمد قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم –  مجید خانی

 

بابا مرا خولی به قصد کُشت میزد

این حرمله بر صورتم با مُشت میزد

یک بار بین دو حرامی گیر کردم

زجر از جلو میزد سنان از پُشت میزد

 

از بس لگد زد شمر پهلویم شکسته

از ضرب سنگین کنج ابرویم شکسته

 

از دست سنگین دستها دستم کبود است

مُشت عدو سنگین تر از ضرب عمود است

بابا اگر کرده وَرَم زیرِ دو چشمم

این یادگارِ مَردُم آل یهود است

 

 بابا هر آنکس که رسید از رَه مرا زد

از پشت من را یک یهودی بی هوا زد

 

آیینه ی لبهای خندانم شکسته

خیلی دلِ زار و پریشانم شکسته

پهلو شکسته... پا شکسته... سر شکسته

مانند دندان تو دندانم شکسته

 

 بر صورتم جای ردِ انگشت افتاد

دندان شیری اَم به ضرب مُشت افتاد

 

مانند زهرا مادرت قامت کمانم

در سومین سالِ بهارم در خزانم

دختر لطیف و استخوانش هم لطیف است

له شد به زیر دست و پاها استخوانم

 

قهر است گویا با لبانم خنده هایم…

از بس کُتَک خوردم شکسته دنده هایم

 

من دختر شاهم ولی رفتم اسارت

بعد از تو خیلی شد به من بابا جسارت

هم گوشواره، هم النگو، هم گُلِ سر

هم معجر و خلخال من رفته به غارت

 

 خیمه گرفت آتش تمام پیکرم سوخت…

هم معجرم آتش گرفت و هم سرم سوخت

 

هر جا که آوَردم پدر اسم تو بر لب

سیلی و مشت از دشمنت خوردم مرتب

هر دفعه که می رفت بالا تازیانه

فورا سپر می شد برایم عمه زینب

 

دیگر برای عمه ام سربار هستم

خیلی برایش مایه ی آزار هستم

 

مو سوخته ، سنجاقِ مویم بود ای کاش

سیلی نه ، دست تو به رویم بود ای کاش

آن لحظه که حرف از کنیزی زد عدویت

گفتم به عمه که عمویم بود ای کاش

 

 گفتم عمو چشم تو روشن ، چشم هیزی

می خواست ناموس تو را بهر کنیزی

 

مجید خانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم

 

نپرس از من ، از یک دختر بپرس ، چرا ؟

جون میده تا باباشو کسی ازش نگیره

 

نپرس از من ، از یک پدر و مادر بپرس ، چرا ؟

بچه گرسنه باشه ولی عطش نگیره ؟؟

 

نپرس از من ، از اون که سرش اومد بپرس ، چرا ؟

بدن شکسته باشه ولی آتش نگیره ؟

**

دختری آتیش نگیره ، اگه گرفت نشه فراموش

ترسش نَدَن تا بِدَوه... بگه خدا...سوختم... بابام کوش...

 

یکی به دادش برسه ، نرسه آتیش به سر و موش

هرکی اونو دید نکنه با لگدش آتیشو خاموش...

 

اگه لگد هم میزنه مرد باشه و نزنه به پهلوش...

لگد به پهلوش بزنه بگذره از گوشواره و گوش...

**

اینجا رسمه طفلی که باباشو از دست میده

دست رو سرش کشیدن اما نه با کشیدن...

 

اینجا رسمه دور و بر یتیمو شلوغ کنن

فقط برا محبت نه که برا خندیدن

 

اینجا رسمه یتیمو به بازار میبرنش

نه که برا فروختن بلکه برا خریدن

**

چرا باید سه ساله ای همش بپرسه روزه یا شب

یه اتفاقی افتاده خون میریزه از گوشه ی لب

 

وقت راه رفتن میگیرن زیر بغل هاشو مرتب

چرا برا قد کوتاهیش ، حلالیت میخاد ز زینب

 

از وقتی گیر زجر افتاد همش میگه وای سم مرکب


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم –  حامد عسگری

 

تاول دستامو نگا کن، سوخته موهام شونه نمی شه

سر که واسم بابا نشد پس، خرابه هم خونه نمیشه

 

عروسکم رو یکیشون برد، گوشوارمو یکی کشیده

گوشوارمو عیبی نداره ، عروسکو عموم خریده

 

بابای من دختر نازت اسیر یه گله گرگه

پاشو ببین قد منم مثل قد مادر بزرگه

 

عمه فقط کنار من بود تموم گریه هامو می شِنُفت

بعد نماز به جای تسبیح با تاولام ذکراشو می گفت

 

چند شبه که به جای بازوت ، سرم روی بالش ریگه

چند شبه که بوسم نکردی، هیچکی برام قصه نمیگه

 

یه حرفایی خورد به گوشم که حال من خیلی خرابه

من میگم انشاله دورغه دشت سر تشت...

 

سرش رو نیزه که دیدم بازم دلم واسه عموم رفت

 گل سر منو کشیدن، با گل سر یه دسته موم رفت

 

سه ساله و ضربه سیلی؟ سه ساله و زخمای کاری؟

دخترای شامی با طعنه بهم میگن بابا نداری

 

پاشو با اون نوازشات باز دوباره کاممو عسل کن

شیرین زبونیام تموم شد، بابا پاشو منو بغل کن

 

فدا سرت سیلی زجر و فدا سرت اینهمه غربت

بابای من فدای اسمت، بابای من سرت سلامت

 

حامد عسگری


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم – احمد علوی

 

دیگر شکستن ندارد، بال و پر کوچک من

می ترسم از هم بپاشد، این پیکر کوچک من

 

آه ای سر روی زانو! ای ماه آشفته گیسو!

دیشب خودت روضه خواندی، بر منبر کوچک من

 

این درد درمان ندارد، میدانم امکان ندارد

زخم سرت را ببندی، با معجر کوچک من

 

غارتگران دل نکندند، از گوش و از گوشواره

انگشت و انگشتر تو، انگشتر کوچک من

 

آتش به جان جهان زد، دستی که با خیزران زد

یا برلب خونی تو، یا بر سر کوچک من

 

بابا برایم دعا کن، شام مرا کربلا کن

یک بار دیگر صدا کن: ای دختر کوچک من!

 

احمد علوی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

منم مجنون و دلتنگت،تویی دلبر تویی لیلا
رسیدی کنج ویرانه،قرار این دل شیدا

در این ایام تنهایی،قسم بر جان بابایی
برای دخترت هرشب،تویی شیرین ترین رویا

 

عمو رفت و تو رفتی و نگفتی بی تو می میرم
نگفتی دختری داری؟نگفتی می شوم تنها؟

لب و دندان من مثل لب و دندان تو زخم است
از این وجه شباهت عاشقی من شده معنا

تو رفتی وقت غربت شد،تمام خیمه غارت شد
به دخترها جسارت شد،ولی سقا نبود آنجا

ز روی نیزه افتادی،ز روی ناقه افتادم
تو را با سنگ می زد دشمنت اما مرا با پا

میان این همه دشمن چقدر این زجر بی رحم است
مرا زد در دل صحرا،به پیش نیزه ی سقا

کف دستان سنگینش به قدر صورت من بود
ببین سنگینی پلک دو چشمان مرا بابا !

دو چشمم تار می بیند،دو بازویم پر از درد است
شدم در کودکی بابا،شبیه مادرت زهرا

گمانم گوشوار من به گوش دختر شمر است
ولی هر قدر هم گشتم النگویم نشد پیدا

به هر پهلو که می خوابم،تن من درد می گیرد
مکافات است خواب من برای عمه این شبها

برای عمه ام زینب،فقط زحمت هر شب
مرا با خود ببر دیگر،پدر سیرم از این دنیا

شاعر:علی سپهری


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجنونم خنده ی لیلامو میخوام
بی خوابم صدای لالامو میخوام
عمه پس کی سفرش تموم میشه
خسته ام من دیگه بابامو میخوام

 

بگو عمه بابام اومد به همه
اینکه رو گونمه اشک شوقمه
نمیذارم کسی اذیتش کنه
دیگه امشب بابا پیش خودمه

بابا اومدی چی شد پیکر تو
چه بلایی اخه اومد سر تو
دیگه از لبات سوالی ندارم
پس توام نپرس چی شد معجر تو.
باباجون ارزوهامو یادته
چادر و النگوهامو یادته
چقدر موهامو دوست داشتی بابا
راستی باباجون موهامو یادته

اومدم پر بزنم پرم شکست
باباجون سنجاق رو سرم شکست
تو بیابون با لگد پهلوی من
شبیه پهلوی مادرم شکست

بال پروانه شکستست نمیشه
گریه با چشمی که بستست نمیشه
دیگه دستام بابا قوت نداره
دیگه این دست واسه من دست نمیشه

بابا خسته شدم از درد کمر
دیگه نه لالا میخوام نه گل سر
خیلی عمه رو اذیت میکنم
دیگه دخترتو با خودت ببر
امیر علوی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کبوتر دل زخمی به آشیانه رسید
پدر رسید،دوباره میان خانه رسید

میان یک طبق از نور خانه داری تو
بپای تشت،دل من به این بهانه رسید

زبانحال تمامی کاروان این بود:
غلاف رفت ولی آه،تازیانه رسید

منی که تا کمرم گیسوی بلندم بود
ببین تو حال پدرجان اگر به شانه رسید...

مرا غمیست که می گویمت پدر با اشک
به دست های کریمت اگر که شانه رسید_

_بیا و موی سرم را کمی مرتب کن
بیا و رحم به حال نزارِ زینب کن

تمام لشکرشان غرق آه می کردم
اگر که روبه سوی قتلگاه می کردم

ببین که نیست دگر سو به چشم های ترم
وگر نه روی تو را من نگاه می کردم

نکرد عمه مرا باخبر که می آیی
وگرنه موی سرم روبراه می کردم

نبود چاه، و الا شبیه بابایت
تمام درد دل خود به چاه می کردم

به گریه های شبم کوفه منقلب می شد
به گریه کار هزاران سپاه می کردم

من آسمان تو ام که ستاره ام افتاد
به غارت حرمت گوشواره ام افتاد

تنت به خاک و سرت را به آسمان دیدم
تو را به زیر سم اسب هایشان دیدم

نشست شمر روی سینه ی پر از غم تو
نشاند بر تن تو نیزه ای سنان دیدم

بهار دخترکت بودی و به گودالی
تو را شبیه درختان در خزان دیدم

برای تو ز دل خود عقیق آوردم
چو خاتم تو به دستان ساربان دیدم

میان سلسله از پشت آن ستون بلند
لبت به زیر لگد های خیزران دیدم

ز بعد این همه داغی که دیدم ای پدرم
تو حق بده که نبینند چشم های ترم

به این امید که بابا دوباره می آیی
نکرد دختر تو هیچ نا شکیبایی

به گاهواره ی خالی دلش چه خوش شده بود
رباب بود و خیال و صدای لالایی

شنیده اند یتیمم؛تمام دخترها
به محض آمدن من شدند بابایی

نه دست مانده سر بی بدن!برای تو
نه موی مانده برایم که تو بیارایی

ولی چرا تو سرت نامرتب است پدر
تو بضعة النبي و يادگار زهرایی

چه بر سر پسر بوتراب آوردند
سرتو را ز چه پیش شراب آوردند؟


علی مشهوری"مهزیار"


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:48 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید