حضرت رقیه(س)-شهادت


به آشنا نگه آشنا نمی افتد؟!

چرا به ما گذر هل اتی نمی افتد؟!

قسم به سوره ی یس، به فجر و اعطینا

که لحظه ای دلم از تو جدا نمی افتد

کسی برای یتیمت میان این مردم

در این خرابه به فکر غذا نمی افتد

سرت اگر چه شکسته اگرچه خونین است

برای دختر تو از بها نمی افتد

سر تو را که به نی بست با خودم گفتم

اگر تکان دهدش ناشیانه، می افتد

دوباره نام تو را برده ام به لب حتما

به صورتم اثر تازیانه می افتد

خودت بیا و ببین زجر لعتنی هر روز

به جان دختر تو وحشیانه می افتد

چنان مرا به ستم پشت قافله زده است

که خود به خود سر من روی شانه می افتد

از آن زمان که شدم من شبیه مادر تو

دهان دشمنت از ناسزا نمی افتد

ز صورتم کف دستش بزرگتر بوده

کبودی رخ من با دوا نمی افتد

به من بگو که اسیری به دست بسته ی خود

اگر لگد بخورد بی هوا نمی افتد؟؟

اگر چه آبله در پای من فراوان است

ولی به عشق تو این تن زپا نمی افتد

خدا به خیر کند حال و روز زینب را

که از سرش تو و طشت طلا نمی افتد

حجابِ نور بوَد دور ما خیالت تخت

که سمت ما نگه بی حیا نمی افتد  

 

مهدی علی قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-مناجات شب سوم محرم

 

از غم هجر کنم ترک جماعت گاهی

می زند بر دل من شور محبت گاهی

شب جمعه شد و یاد حرمت افتادم

می چشم از غم هجران تو تربت گاهی

سائلم... هر سحر از دور سلامت دادم

شهریارا نظری کن به گدایت گاهی

عبد دربار توام شکر، خدا را... اما

کربلایی بده از باب رفاقت گاهی

حاجتم چیز کمی نیست به من حق بده که

می کشانم سخنم را به شکایت گاهی

مرغ بی بال و پرم دانه نمی خواهم که

بده در کنج حرم اذن اقامت، گاهی

بدم اما تو کریمی و برای تو بد است

ندهی دست گدا برگ زیارت، گاهی

در حریم تو کریمان همه زانو زده اند

چه حریمی... چه بهشتی... چه زیارتگاهی

زاهدی گفت حرم جای کسی مثل تو نیست

جای سگ نیست مگر کهفِ عبادتگاهی؟

هدف عاشق بیچاره مقرب شدن است

گاه با روضه و با ذکر فضیلت گاهی

کوه کَن گشتنِ فرهاد به ما ثابت کرد

می رسد در ره معشوق مشقت گاهی

بعد از این جای ضریح تو که رؤیام شده

می زنم بوسه بر این پرچم هیئت گاهی

اثرش بیشتر است از همه ی نافله ها

با توسل به شما اشک مصیبت گاهی

هر دو سخت است دلم را زده آتش، گاهی...

...روضه ی تشنگی و روضه ی غارت گاهی

نیزه دار آمده پس لب نگشا بهر دعا

می گذارد اثرش را خود نیت گاهی

از تعجب همه گفتند: "رقیه... او بود؟!"

کودکِ پیر شود موجب حیرت گاهی

دق‌ دهد دیدن نعش پدری دختر را

بدتر از درد یتیمی و اسارت گاهی

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گفتم به دست خویش بغل می کنی مرا

دستِ نبوده ات جگرم را کباب کرد

بود آرزوی من که ببوسم لب تو را

زخم لب تو آرزویم را خراب کرد

 

آن بوسه ای که از روی نی داده ای به من

بابا تمام عمر مرا زیر دِین بَرد

می خواستم که قرض خودم را ادا کنم

زخم لب تو لذت آن را ز بین برد

 

جای لبت به حنجر تو بوسه می زنم

این راه را به دختر تو عمه یاد داد

می خواستم که سیر ببینم رخ تو را

این چشم تار آرزویم را به باد داد

 

گرصورت تو خوب ندیدم تمام آن

تقصیر ، گردن من و این چشم تر نبود

بابا برای روشن و واضح ندیدنت

خاکستر تنور تو هم بی اثر نبود

 

می خواستم گله کنم از دست شامیان

بیهوده نیست بغض گلویم اگر شکست

شرمنده ات شدم به خدا دیدمت که تو

پیشانی ات ز سینۀ من بیشتر شکست

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

امشب به دامن من خورشید آرمیده

یا ماه آسمان ها در کلبه ام دمیده

دختر همیشه جایش آغوش گرم باباست

کس روی دست دختر رأس پدر ندیده

از دل، چراغ گیرم از اشک، گل فشان

از زلف، مشک ریزم بابا زره رسیده

از بس که چون بزرگان بار فراق بردم

در سن خُردسالی سرو قدم خمیده

بابا چه شد که امشب با سر به ما زدی سر

جسمت کدام نقطه در خاک و خون طپیده؟

هم کتف من سیاه است، هم روی من کبود است

هم فرق من شکسته، هم گوش من دریده

داغم به دل نشسته آهم زسر گذشته

چشمم براه مانده اشکم به رخ چکیده

از بس پیاده رفتم پایم زراه مانده

از بس گرسنه خفتم رنگ زرخ پریده

تو رفع تشنگی کن از اشک دیدۀ من

من بوسه می ستانم از حنجر بریده

انگشت های عمّه بگرفته نقش گُلزخم

از بس نشسته و خار، از پای من کشیده

جسمم رود شبانه در خاک مخفیانه

یاد آورد ز زهرا دفن من شهیده

خفتم خموش و دادم بر بیت بیت (میثم)

صد محنت نگفته صد راز ناشنیده

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

شد قامت پغمبر از این اجر خمیده

بر صورت معصوم تو زد "زجر" کشیده

بعد از تو به هر کس که ستم دید به ناحق

گفتیم خدا رحم کند، "زجر کشیده"

 

محمد کاظمی نیا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

شعله های خیمه ها موی سرش را...  بگذریم

رد این زنجیرها بال و پرش را... بگذریم

یک پدر با چشمهایی  نیمه باز از روی نی

سیلی زجر آوری بر دخترش را ... بگذریم

هر زمان چشمش به سرها می خورد در بین راه

شمر پیش چشمهایش خنجرش را ... بگذریم

درد پایش هیچ؛ وقتی درد پهلو می گرفت

با لگد آرام شد تا مادرش را ... بگذریم

در دلش گل کرد حس خواهرانه بین راه

خواند لالایی که قدری اصغرش را...  بگذریم

با عمو عباس گفت آخر نمی بینی مگر

خواهرت نامحرمان دور و برش را  ... بگذریم

**

با وجود زخم تاول زخم گوش و زخم دست

دلخوش است از اینکه بر سر معجرش را... بگذریم ...

 

سجاد احمد لو


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آرام جان خسته‌دلان پیکرت کجاست؟

جانم به لب رسیده پدر جان سرت کجاست؟

جسمت اسیر فتنه‌ی یغماگران شده

پیراهن امانتی مادرت کجاست؟

از چه جواب دختر خود را نمی‌دهی

بابای با محبّتم! انگشترت کجاست

در خیمه هر چه بود به تاراج فتنه رفت

خاکم به سر عمامه‌ی پیغمبرت کجاست؟

سوز عطش ز خون تنت موج می‌زند

ای تشنه لب، برادر آب‌آورت کجاست؟

از دود خیمه تربت شش ماهه گم شده

بابا بگو مزار علی اصغرت کجاست؟

ما را میان این همه دشمن نظاره کن

دیگر مپرس دخترکم، معجرت کجاست

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

پنهان به خاك كردم رازی به آب دیده

با كس نمی توان گفت سرّ دل رمیده

وقت سحر دعایم شد عاقبت اجابت

بر شام تار ما هم سر زد شبی سپیده

پرواز بردم از یاد بالم چو شد شكسته

این است حال و روز مرغ به خون تپیده

شادابی گذشته از من مخواه دیگر

برگشت ناپذیر است رنگ ز رخ پریده

قوت نداشت پایم تا پیش تو بیایم

از بس كه دختر تو در خارها دویده

شب بود و دشت وحشت پر شد وجودم از ترس

صحرا چه می شناسد طفل پدر ندیده

بسیار رنج بردم در راه عشقت اما

بار سفر كشیدم با قامتی خمیده

وضعیتی است وضع راس تو و سر من

مجنون سر شكسته ، لیلای سر بریده

 

مهرداد طوماری


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395  | 11:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آتش کسی به بال کبوتر نمی زند

مردی تشر به کودک مضطر نمی زند

سیلی کسی به صورت دختر نمی زند

گم گشته را که خصم مکرر نمی زند

ترساندن یتیم دل شب عجیب نیست

گریاندن غریب مرتّب عجیب نیست

گیسو کشیده را که به گیسو نمی کشند

قد خمیده را که به هر سو نمی کشند

طفل یتیم را به سر مو نمی کشند

دخت سه ساله را که به زانو نمی کشند

حقّش نبود خنده به چشم تَرَش دهند

گریان به دست عاطفۀ مادرش دهند

از پا فتاده را به تهاجم نمی زنند

لکنت گرفته به تبسّم نمی زنند

جا مانده به جای ترحم نمی زنند

تنها به جرم یک دو تکلّم نمی زنند

با گریه گفت: شیخ! یتیمم مرا نزن

من خود میایم از پِیِ تو ، بی هوا نزن

با گوشواره بچّه کشیدن شجاعت است؟

یا بر یتیم نعره کشیدن شجاعت است؟

او را شبیه برده کشیدن شجاعت است؟

یا هر طرف به خنده کشیدن شجاعت است؟

شکر خدا که عمه به این درد سر نخورد

از قافله نماند  و  به رویش تشر نخورد

**

یک شب دوباره باز پریده ز خواب ناز

بابای خویش را طلبیده به رمز و راز

نقش پدر به دیده کشیده به صد نیاز

می خواند گه به قدّ خمیده کمی نماز

گفت ای پدر ببین به رخِ نیلی ام زدند

گوشم نمی شنید ز بس سیلی ام زدند

حیرت زده مقابل بابا نشست و دید

شد باز پلک زخمی بابا و بست و دید

تا دست زد بر آن لب و دندان شکست و دید

دستی به ابرویش زد و از هم گسست و دید

این سر دگر برای پدر سر نمی شود

رأس بریده مرهم دختر نمی شود

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

السلام ای حقیقة الزینب

السلام ای حبیبة الزینب

ای حریم تو مهبط الانوار

وی وجود تو مخزن الاسرار

چقدر تو شبیه زهرایی

مثل عمه نظیر مولایی

تو سه ساله ولی به سِیر دقیق

پیر راهی برای اهل طریق

ای معلم برای رهبرها

تو چه کم داری از پیمبرها

کوچک امّا بزرگ ، سلطانی

اوجی از قلّه های قرآنی

آسمان مَفرشِ قدمهایت

عرش مهمان نیمه شبهایت

ای بنازم به نالۀ شب تو

پای احیای عمّه زینب تو

ای نمازت به نیمه شب غوغا

وی نیاز تو حضرت بابا

تو که هستیکه این چنین در شام

در شب اقدام می کنی به قیام

رأس بابا مقیم دامن تُست

رحلِ قرآن حریم دامن تست

نزد موسی چنین نیامده نور

کوه سَینا چنین نشاید طور

صبح،نزد تو شام می آید

محضر تو امام می آید

خطبة تو فغان و شیون و شین

طَیِبَ الله روضه خوانِ حسین

پیش بابا عزای خود نکنی

شِکوه از زخمِ پای خود نکنی

چه قنوتی تو تا سحر بُردی

دست در گیسوی پدر بُردی

در مناجاتِ قاضیُ الحاجات

اشک باریدی ای حمیده صفات

با خراباتیان که گرییدی

زخم پیشانی پدر دیدی

جای چوبی که دشمنش زده بود

لب لعل تو مرهمی شده بود

چون لقاء خدا نصیبت شد

نفسِ آخَرَت مجیبت شد

**

گر سری در سرای ما بزنی

نفسی هم برای ما بزنی

راستی جمله ای به ناز بگو

گوشه ای از تمام راز بگو

چه شد از قافله عقب ماندی

طعمة خصمِ بی ادب ماندی

ایکه شاگرد چند اُستادی

چه شد از پشت ناقه افتادی

خم شدی زائرِ پدر بشوی

تو نگفتی که دربدر بشوی

این همه تازیانه می اَرزید

پس چرا دست و پات می لرزید

ترس را در وجود تو ره نیست

بی کبودیِ روی تو مَه نیست

ایکه شیرین زبانِ بابایی

وقتِ لُکنَت زبان چه غوغایی

آری ای طفلکِ زبان بسته

دشمن از ناله اَت شده خسته

نالة تو شبیه طوفان شد

کاخِ ظلم یزید ویران شد

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395  | 11:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید