رسیده موج موهایت به دست خسته ی ساحل

به دنبال تو می گشتم تمام این چهل منزل

 

به تو حق می دهم با سر به سوی دخترت آیی

که یک عاشق شبیه تو ندیدم شاه دریادل

 

به اشکِ چشم و مژگانم زنم من آب و جارویت

کمی خاک است و خاکستر میان ما شده حائل

 

ز دندانت خبر دارم، ز دندانم خبر داری؟!

هزارن دردسر دارد، همین یک بوس ناقابل

 

فقط قاری من باش و دگر قرآن نخوان جایی

اگر هم آیه ای بر تو به روی نیزه شد نازل

 

ز چشمت خواندم انگاری که پرسیدی ز احوالم

خبر داری که با صورت، زمین خوردم من از محمل؟

 

پدر بعد از عمو جانم، رسیده بر گلو جانم

زمین خوردم مرا از مو کشید آن رومی جاهل

 

عدو دنبالم افتاد و ز ترسش زیر لب گفتم:

أغثنی یا اباالقربة، أغثنی یا ابافاضل

 

لگد زد سمت پهلویم، ولی من در تکاپویم

چرا بوی تو را دارد شیار چکمه ی قاتل؟

 

پدر شیرین زبان بودم ولی دستان سنگینش

گرفت از من توان گفتن یک جمله ی کامل

 

شبیه مادرت دستم مرا از پا در آورده

نمازم دردسر دارد، قنوت من شده مشکل

 

ز دلسوزی زنی آمد به دستش نان و خرمایی

به من رو کرد و تعارف زد: "بگیر این لقمه را سائل"

 

اگر عمه نبود اصلا نمی دانم چه می کردم

جسارت کرد آن شامی در آن بزم و در آن محفل

 

شدم خسته دگر بابا، مرا باخود ببر بابا

هزاران حرف ناگفته، شود کتمان میان دل

 

***

 

تمام شاعران بی بی فدای تار گیسویت

هزاران چون فرزدق ها هزاران همچنان دعبل

 

محمد جواد شیرازی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رد چندین زخم بر هر زخم بود

پیکر تو زخم اندر زخم بود

از قفای نی نگاه انداختم

صورت ماهت سراسر زخم بود

لوح، جسم تو، قلم، شد نیزه ها

هر چه می دیدم به دفتر زخم بود

شمر کار عمه ام را سخت کرد

بوسه گاه عمه، حنجر، زخم بود

آسمان نیزه سهم من نشد

ای پدر بال کبوتر زخم بود

راستی بابا اگر که بود عمو

صورت من زیر معجر زخم بود؟!

من اگرچه لاله ام گلبرگ هام

مثل آن یاس معطر زخم بود

بین صحرا مادرت آمد هنوز

سینه اش از میخ آن در زخم بود

محمدحسین مهدی پناه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

عاقبت سایه بالای سرم می آید

پدر خوبتر از خوبترم می آید

مثل یک شاخه خشکم  که شکستند مرا

پدر از را ه رسد برگ و برم می آید

بی عصا روی زمین میکشم این پیکر را

به امیدی که ز ره بال و پرم می آید

باز هم میل تماشای فلک را دارم

با پدر نیز علمدار حرم می آید

نیست آهی به بساطم بخرم پارچه ای

پدرم گفته که چادر به سرم می آید

گوشواره و النگو به چه کارم آید

وقتی از عرشه نی ها گوهرم می آید

آبرویم نرود کاش در این وادی شام

همه جا گفته ام امشب پدرم می آید

منتظر مانده ام  وجان به لبم آمده است

خبری گرکه نیاید خبرم می آید

مو پریشانم و خاکستری و سوخته ام

هرچه امد به سر تو به سرم می آید

ای کسی که  به من و خواهر من  طعنه زدی

صبر کن صبر عموی قمرم می آید

 

موسی علیمرادی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:22 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

پس از تو کار من و دل فغان و شیون شد

هرآنچه غُصه جهان داشت قسمت من شد

خوش آمدی گل صدبرگ گلشن زهرا

زیُمن آمدن تو خرابه گلشن شد

نفس شمرده زدم تا رسد شب وصلت

اگرچه سخت برایم  نفس کشیدن شد

به چهـرۀ گُل تو گـر نشسته شبنم اشک

به شوق دیدن تو چهره ام مزّین شد

مرنج گر نشدم با خبر ز آمدنت

"چراغ دیده نمی داشت دیر روشن شد" *

پس از تو دوست ندیدم به هرکجا رفتم

زمانه با من ماتم رسیده دشمن شد

نگاه غرقه به خونت به چشم خونینم

نوید می دهد اکنون که گاه رفتن شد

رسیده عطر شهادت به من، که هاتف غیب

خبر رسانده مرا وقت جان سپُردن شد

ز شرح درد دل جـانگداز اهل البیت

همیشه کار"وفائی" فغان و شیون شد

 

*نظیری نیشابوری

 

 

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چشم تارم شبیه دریا شد 

قامتم زیر غصه ها تا شد 

ماه شبهای من هویدا شد 

دیده ام فرش راه بابا شد 

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:20 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بابا حسین...

لب های او جز ناله آوایی ندارد

دیگر برایش خنده معنایی ندارد

اکنون که اینجا آمدی باید بگوید

جز این خرابه دخترت جایی ندارد

باید بگوید از غم تنهایی خود

چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد

یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا

حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد

در کوچه های شام او با گریه می گفت

یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!

هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد

وقتی که فهمیدند بابایی ندارد...

 

محسن زعفرانیه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خوش اومدی مسافر من
شکسته این بال و پر من
زخم تموم پیکر من
از دست دشمن گله دارم
خاطره از قافله دارم
کف پاهام ابله دارم
بابای مهربونم
ببین رمق ندارم
تو رو چطور ببینم
با این چشای تارم
سه ساله هستم اما
ببین که خیلی پیرم
با دیدن سر تو
اروم اروم میمیرم
بدون تو ای تا رو پودم
یه نیمه شب گم شده بودم
حالا ببین چقدر کبودم
از معجر و گوشواره هامون
سوغاتی بردن ای باباجون
برای دختر بچه هاشون
با اشک خود می شورم
لب های پر زخونت
بزار که صورتم رو بابا بدم نشونت
ارزومه که یک بار
بابا بگم دوباره
لکنت زبون گرفتم
گل تو جون نداره

 

حمید کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان



دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد



درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند



هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم



مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد


امیررضا قدیری


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همینا که سر بابامو با طبق اوردن
یکی یکی گوشواره هامو دزدیدن و بردن
گرسنه ام اما دیگه از دنیا سیرم
زمونی اومدی که من خیلی پیرم
اروم اروم دارم بابایی میمیرم
گلایه تنها ندارم از این همه کبودی
گوشش کرده گوشواره ها مو دختر یهودی
شبیه قد عمه جون قدم خم شد
اتیش گرفته دامنم موهام کم شد
دخترکت همسفر نا محرم شد
اگر سخن گفتنم شده نامفهوم و خسته
بابا جون غذرم رو بپذیر دندونم شکسته
بابا بابا .م. من .من من لکنت دارم
کارم شده گریه و هر شب بیدارم
گریه برای تو همش گشته کارم
شبای این خرابه خیلی خیلی سرده
دلم کوچیکه ولی یک دنیای درده
هر کسی دید حال و روزم تا می بینه
اه می کشه برای من از توسینه
عاقبت یتیم شدن بابا اینه
خیلی سرم درد می کنه امشب بابا
ببین سه ساله ی تو شد عین پیرا
نه گیسویی مونده برام نه دست و پا
راستی شنیدی که یه شب گم شده بودم
ترسیدم و می لرزیدش همه وجودم
نیمه شب بیا بونا ترسم داره
اونم یه دختر یتیم که بیماره
ببین هنوز رو کف پام زخم خاره
دیدم که رفته قافله خیلی تنهام
گفتم اگر که بود عموم می کرد پیدام
یه وقت دیدم تو بغل گرم زهرام

 

محسن عرب خالقی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 18 بهمن 1395  | 11:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ﺳﻔﻴﺮ ﻋﺸﻘﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﺭ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺷﺎﻣﻢ
ﺭﻗﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺸﻖ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺍﻳﺎﻣﻢ
ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺷﺎﻩ ﻣﺸﺮﻗﻴﻨﻢ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ ﺣﺴﻴﻨﻢ ﻣﻦ
ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻠﻤﻴﻪ ﺣﻴﺎﺕ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﻄﻮﻁ  ﺻﻔﺤﻪ ﺯﺭﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﻧﮕﻴﺰﻩ ﻗﻴﺎﻡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺳﺮﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺩﻭﺭﻧﻤﺎﻱ ﺑﺪﻳﻊ ﻧُﻪ ﻓﻠﮏ ﺍﺳﺖ
ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻗﺼﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺪﮎ ﺍﺳﺖ


سید حسن خوشزاد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 17 بهمن 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید