.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
به خواب دیدهام امشب قرار میآید
خزان عمر مرا هم بهار میآید
شنیدهام به تلافیِ بوسهی گودال
برای دلخوشیام بیقرار میآید
بیا بساط پذیراییام همه جور است
همیشه شَه به سراغ ندار میآید
اگرچه یکیک انگشتها ز کار افتاد
برای شانهزدن که به کار میآید
چنان ز ترس زمین خوردهام که در گوشم
هنوز نعرهی آن نیزهدار میآید
ز تازیانه لباسم چه راهراه شده
چقدر بر تن من لاله زار میآید
چه حرفها که در اینجا به دخترت نزدند
صدای بیکسی از این دیار میآید
سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت
دوباره دور تو چندین سوار میآید
لبم ز «چوب ستمپیشه» سختتر نبُوَد
بیا که با تو لب من کنار میآید
ادامه مطلب
.jpg)
بابای خوبــــم
بگم از دل پر هیاهو برات؟
بگم از غلاف بازو برات؟
بذار تا نگم دردای شام رو
نگم از فروش النگو برات
همین که رقیه ات یتیم شد بابا
با دستای سنگی، منو میزدن
برا بردنم از تو گودال غم
دوتا مرد جنگی منو میزدن
زیر بار غمها ملایم شدم
منم مثل عمه م مقاوم شدم
تو بازار از ترس چشمای هرز
زیر چادر عمه قایم شدم
با اینکه تنت توی گودال موند
سرت ما رو تا شام سالم رسوند
تا میخواست چشمی به ما خیره شه
سرت روی نی، باز قرآن میخوند
یکی اومد از غیض دستامو بست
یکی با لگد دندهامو شکست
تو اون لحظه که"زجر" میزد منو
عمو جونم عباس چشماشو بست
نترسیدم از غُرش آسمون
نترسیدم از هیبت ساربون
منو کوچه شام بیچاره کرد
پر و بالمُِ ریخت زخم زبون
تو غوغای پایکوبی شهر شام
سرت از رو نی پرت میشد رو زمین
بنازم وفای علمدارت
سرش با تو هی پرت میشد رو زمین
محمد کاظمی نیا
ادامه مطلب
.jpg)
من الذی ایتمنی...
شمع ها می سوزد و زخمی ترین پروانه ام
عطر نان تازه دارد غنچه ی پیمانه ام
شانه های کوچکم از بس که می لرزد دگر
عمه زینب سر نمیذارد به روی شانه ام
حال که برگشته ای بابا به دختر ها بگو
من عروسک داشتم روزی میان خانه ام
"با"با" بابا زبان من نمی چرخد ببین
بهر هر کاری؛دگر محتاج تازیانه ام
دختر زهرایم و دیدی که آخر شام را
نیمه شب آتش زدم با نعره ی مردانه ام
راستی اصلا تو معنای کنیزی را بگو
حرمله با خنده می گفت ای کنیز خانه ام
من کبوتر بچه ای بودم پر و بالم شکست
جان زهرا زود برگردان مرا به لانه ام
آه یادم رفته اصلا ساکن نیزه شدی
آه یادم رفته دیگر ساکن ویرانه ام
گیسوانم سوختند و توی همه بسته شده اند
من که می دانم همه از دست من خسته شده اند
علی حسنی
ادامه مطلب
.jpg)
ای از سـفر برگشـته بابا ، پیکرت کو ؟
سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو ؟
بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی
حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو ؟
از من نمی پرسی چه شد این چند روزه ؟
از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو ؟
آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود
قربان قرآن خواندن تو ، حنجرت کو ؟
لب های من مثـل لبت دارد ترک ها
با این لب عطشان بگو آب آورت کو ؟
کاری ندارم که چه شد موی سر من
اما بگو بـابـای من موی ســرت کو ؟
می گفت عمه با عمامه رفته بودی
حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو ؟
بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!
من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو ؟
این چند روزه هر کسی سوی من آمد
فریاد می زد خارجی پس زیورت کو ؟
بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست
خیلی دلم تنگش شده ، پس اصغرت کو ؟
آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک
حوریه ای دیدم شبیـه مادرت ، کو (که او)
با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت
می گفت ای دردانه ی من ، معجرت کو ؟
دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد
من را ببــر ، گــر چه کبــوتر پر ندارد
مصطفی هاشمی نسب
ادامه مطلب
.jpg)
از شهر بی بابا بدم می آید اصلا
گاهی از این دنیا بدم می آید اصلا
از خار در صحرا بدم می آید اصلا
از نام بعضی ها بدم می آید اصلا
یک استخوان درد است بابا درگلویم
بر استخوانم ضربه دردی که می زد
آن سنگ دل در آن شب سردی که می زد
نیلی شد آن ناحیه ی زردی که می زد
شب بود دست مردِ نامردی که می زد...
با ضربه هایش آتشی تازه به رویم
در این سفر دارایی من حاصلم سوخت
آن قدر آتش بود که آب و گلم سوخت
از داغ پاهایم سراسر محملم سوخت
از ماجرای آن کنیزی که...دلم سوخت
عمه اجازه هست آن را هم بگویم؟
چشم عمو روشن که ما را خوار کردند
سیلی-لگد را دائما تکرار کردند
یک چشم را کور و یکی را تار کردند...
با ضرب سیلی تا مرا بیدار کردند
دیدم به روی نیزه هستی روبرویم
با باد آهی را به حسرت می کشم پس...
دستی به روی سر به سرعت می کشم پس...
از عمه جان خود خجالت می کشم پس...
از ریشه دردی بی نهایت می کشم پس..
شانه نزن با باد هم حتی به مویم
یا خون چکیده از من غم دیده یا اشک
آه است گاهی بغض گاهی بی صدا اشک
ای کوفه... ای شام بلا... ای کربلا...اشک
آن قدر گریه میکنم شاید که با اشک
خون لخته های دور لبها را بشویم
حسین صیامی
ادامه مطلب

بابا حسین...
دلخورم از شام آهم را تماشا كرده اند
چشمه ي چشمِ مرا از گريه دريا كرده اند
سخت بابا به غرورِ دخترت بر خورده است
با من از بس مردمِ بي خير بد تا كرده اند
كوچه گردي، ريسمان، نانِ تصدق، كعب نِي
خيلي از اين بدترش را بد دهان ها كرده اند
هر كجا در راه افتادم سرم آورده اند
با لگد، كاري كه با پهلويِ زهرا(س) كرده اند
صورتي از من نمانده بسكه خوردم پشتِ دست
هق هقم را از سرِ لج سخت دعوا كرده اند
آه، دندان هايِ من يك در ميان افتاده اند
بي هوا تا آستينِ غيظ بالا كرده اند
تا به حدِّ مرگ بعد از آنكه هر بارم زدند
از سرِ نو از خدا مرگم تمنّا كرده اند
ريشه ريشه فرشِ سرخِ گيسوانم ريخته
بر سرم با پا يهودي ها تقلّا كرده اند
شاميان نازِ يتيمانه نمي دانند چيست!
غيرِ اَخم و قهر و تندي كاري آيا كرده اند؟
دخترت را زَجر كُش كردند هَرزه چشم ها
غربتم را سنگ و خاكستر تسلّيا كرده اند
خوب شد بابا عمو با ما نيامد تويِ كاخ
تا نبيند پاي ماها را كجا وا كرده اند
مهربانِ من رفيقِ تازه پيدا كرده اي
خيزرانها بر لبِ تو جشن بر پا كرده اند
زيور آلاتِ حرم بازيچه هايِ دختران
چند سر اسباب بازيِ پسرها كرده اند
علیرضا شریف
ادامه مطلب

بعد از پدرم رو به حرم آوردند
صد زخم روى بال و پرم آوردند
ايكاش كه مي شد به پدر مي گفتم
با رفتن او چه بر سرم آوردند
اصغر چرمی
ادامه مطلب

دیدی آخر دخترم یک بار دیگر آمدم
شوق دیدارِ تو باعث شد که با "سر" آمدم
جان من، شیرین زبانی های خود از سر بگیر؛
طعم لبخند تو شیرین تر ز کوثر، آمدم
قول دادم از سر نی تا بیایم پیش تو؛
بعد صد بار از نی افتادن من آخر آمدم
همنشین عمه بودی در بلاها، دخترم!
من هم از پیش سر خونین اکبر آمدم
دیدم از بالای نی، سیلی فراوان خورده ای
روضه ی مکشوفه ی غم های مادر، آمدم
قدر یک شب هم شده امّ ابیها گشته ای
من پدر بودم که بر زانوی دختر آمدم
گرد خاکستر بگیر از صورت بابای خود
"ها" بر این آیینه ام کن،چون مکدر آمدم
غصه ی زخم لب و دندان بابا را مخور
تا که دیدم آستین ها گشته معجر، آمدم
مثل عمه لب بر این حلقوم پر خونم گذار
بوسه میخواهم که با رگ های حنجر آمدم
بغض در حلق تو بابا را پریشان می کند
جان بابا چشم خود وا کن و بنگر، آمدم
شاعر : حنیف منتظر قائم
ادامه مطلب

سر به سـرم نگذار من بابا ندارم
بال و پرم زخمیست حتی پا ندارم
جای کتک ها بر تنم خیلی سیاه است
از درد حتـی در صدا آوا نـدارم
حالا که پاهایم رفیق نیـمه راه است
نامرد نزن، من با کسی دعوا ندارم
از چشم هایم می توان فهمید راحت
دیگر به تن آن صورت زیبا ندارم
از بس که سیلی خورده ام این چند روزه
بابا برای ضربه هاشان جا ندارم
از شدت افتـادنم از روی نـاقـه
حالا برای زنده ماندن نا نـدارم
گوشواره هایم را پدر یادت می آید؟
یادش بخیر، میبینی آن ها را ندارم؟
چشم تو روشن پهلوی من را شکستند
دیگر نگویی ارثی از زهرا ندارم ؟
اصلا تمام این کبودی ها فدایت
من مشکلم این است که بابا ندارم
شاعر: جواد قمری
ادامه مطلب

"دارد زمان آمدنت دیر می شود"
کم کم سه ساله دخترکت پیر می شود
بر نی نشسته ای، به تو دستم نمی رسد
امّا نشسته ام که چه تقدیر می شود
وقتی بیای ای پدر آسمانی ام
رویای من کنار تو تعبیر می شود
با وضع حلق اصغر من زخم کاری
تیر و کمان حرمله تفسیر می شود
با این قد کمانی و این صورتم پدر
ایّام کودکی تو تصویر می شود
تا دست روی شانه ی دیوار می زنم
عمّه دچار حالت تغییر می شود
از دست زجر این لب من درد می کند
بوسیدن از لب تو زمانگیر می شود
شاعر: وحيد محمدي
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


