
حضرت رقیه(س)-شهادت
از زندگی دوری ولی شیون نداری
خون گریه لازم نیست، نالیدن نداری
خیلی دل من تنگ آغوش تو گشته
افسوس ممکن نیست، دیگر تن نداری
با بوی آن شاید کمی جان می گرفتم
بابا! چرا پس جسم و پیراهن نداری
بابا چه کرده با لب و دندانت آن چوب؟
قاری قرآن! قوّت خواندن نداری
یک جای سالم در تمام صورتت نیست
دنیای زخمی، جای بوسیدن نداری
اما بدان که صورتم مثل تو زخم است
فرق زیادی ای پدر! با من نداری
یک دست سنگین رو کبودم کرده، دیگر
یک دخترک با صورت روشن نداری
من چاره ای جز آمدن با تو ندارم
پیداست اینجا نیّت ماندن نداری
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
کنون که گوشۀ ویرانه آشیان دارم
برای آمدنت باغی از خزان دارم
اگر چه بی پر و بال و به بند زنجیرم
برای شرح غمم با تو صد زبان دارم
به فصل کودکی ام پیری ام نگو زود است
شکسته لاله ام و داغ باغبان دارم
زبان گشا و سخن گو به جان تو بابا
به سنگ بر کف دست و نه خیزران دارم
چه شد به نیزۀ دشمن تو بوسه می دادی
ندیدی ام که به دل حسرتی از آن دارم
از آن شبی که هراسان ز ناقه افتادم
به چهره ام اثر دست ساربان دارم
ز غمگساری این شامیان همین کافی است
که جای لقمۀ نان درد استخوان دارم
به سان عمه اگر مو سپید و رنجورم
شبیه مادر تو قامتی کمان دارم
حسن لطفی
ادامه مطلب

آه خورشید پر از خون غریبستانم
خاطرات خوش وقت سحرم یادم هست
با همان دستِ پر از مهر که گاهی شبها
میزدی شانه به موهای سرم یادم هست

ادامه مطلب
.jpg)
حضرت عباس(ع)-حضرت رقیه(س)
تا دوش تو سَریر مُقام رقیه بود
عالم شبانه روز به کام رقیه بود
تا روی زانوی تو سه ساله قرار داشت
آغوش تو دوام و قوام رقیه بود
هرجا که صحبت از عمو عباس می شنید
بر عالمی تفاخُر نام رقیه بود
گاهی به لَحن با نمک و بچه گانه ای
بازیِ تو به خنده سلام رقیه بود
بالا نشین قافله بر شانه های تو
یعنی فراز عرش به نام رقیه بود
تنها ز جانبِ عمو عباس هم نبود
این همنشینیِ تو مرام رقیه بود
می گفت العطش ، ولی این هم بهانه بود
نام تو ذکر و وردِ کلام رقیه بود
وقتی ستون خیمۀ تو بر زمین فتاد
تازه شروع روز قیام رقیه بود
دیگر ز مشک ، آب سراغی نمی گرفت
انگار حرف ، آب حرام رقیه بود
وقتی به خیمه دست عدو بازِ باز شد
حکمِ فرار ، حکمِ امام رقیه بود
بر گوش او عدو که دو تا گوشواره دید
عمه به فکر حُسن ختام رقیه بود
***
محمود ژولیده
ادامه مطلب

یا رقیه...
دست کوچک میکند مشکل گشایی بارها
میشود با جلوه اش آسانترین دشوارها
این عروسک های بالای ضریحش میزنند
خط بطلان بر تمام شبهه و انکارها..
گفته اند اصلا نبوده دختری با این صفات
کیست پس آنکه دهد صحت به این بیمارها..
خواب ابراهیم و خواب دخترش کافی نبود؟
هرکسی را نیست فیض درک این اسرارها
مرجع تقلیدها پابوسی اش را میکنند
مینویسند از کراماتش همه اعصارها..
گرچه صحنش کوچک است اما بهشت اعظم است
طعنه بر ملک سلیمان دارد و دربارها
گرد و خاک چادرش کار مسیحا میکند
وقف او کردند دل را تا ابد دلدارها..
مرقدش نزدیک بازارست یعنی برده اند
دختر ارباب مارا کوبه کو بازارها..
ناگهان لب باز کرد و شکوه را آغاز کرد
وای بابا از یتیمی وای از انظارها..
آنقدر زخم است پایم که ز پا افتاده ام
زحمتم افتاده دیگر گردن دیوارها
راستی دیدی چگونه خیمه را آتش زدند؟
راستی دیدی که افتادم ز ناقه بارها؟
پهلویم افتاد دست قنفذ شام و شکست
نیست اینجا ضربه ی پا کمتر از مسمارها..
ادامه مطلب

می بافد از گیسوی بابا یش غزل ،دختر
می گردد آخر بر همه ضرب المثل، دختر
حی علی بابای او خیر العمل ، دختر
مستی بابا، دختر بابا ، عسل دختر
پیری انگشتان دختر دردسر می شد
در دامنش آخر همین سر دردسر می شد
گیسو پریشان دید، گیسو را پریشان کرد
آهسته می نالید اما شهر گریان کرد
با چند جمله کاخ های ظلم ویران کرد
بین خرابه یک شبه جنگی نمایان کرد
طوری که دشمن هم کنارش از نفس افتاد
وقتی قناری حرم کنج قفس افتاد
می خواست از جا پا شود، پای سر بابا
یک قطره از دریا شود، پای سر بابا
در قلب بابا جا شود، پای سر بابا
شانه زند، زیبا شود، پای سر بابا
هرچه تقلا کرد، ازجا پا نشد آخر
انگشتهایش خوب از هم وا نشد آخر
سر روی پایش بود، پایش درد می آمد
دندان شیری نیست، جایش درد می آمد
بی گوشواره گوش هایش درد می آمد
لمس نسیم از زخمهایش درد می آمد
با درد های چند روزش بین تب می سوخت
از حرف های نیزه دار بی ادب می سوخت
می گفت بابا بر زنان بد دهان لعنت
بر چشم های هیز خولی و سنان لعنت
بر خنده های تلخ جمع کودکان لعنت
اصلا ولش کن، راستی بر خیزران لعنت
با دستهایش شانه می زد باز مویش را
دارد نواز می کند زیر گلویش را
آهی کشید و گفت بابا آه پهلویم
عمه نگاهم می کند، باشد نمی گویم
نازم کنی می سوزد از ریشه سر و مویم
شانه نمی گردد شبیه قبل گیسویم
بابا شنیدی یک شب صحرایی من را
حالا تماشا کن رخ زهرایی من را
تو قول دادی تا ابد بابای من باشی
هر شب که می خوابم خودت لالای من باشی
ماهی تو باشم تو هم دریای من باشی
اصلا نمی گویم بیایی جای من باشی
یک شب برایت قصه می گویم تو لالاکن
امشب بیا و بند های قلب من وا کن
شاعر: محمد علي رضاپور
ادامه مطلب
.jpg)
با من و عمر ِكَمَم دست زمان بد تا كرد
موقع قد كشي ام بود كه پشتم تا كرد
دورهايت زدي و نوبت ما شد امشب
چشم كم سوي مرا آمدنت بينا كرد
لذتي دارد عجب بوسه ي دو لب تشنه
وقت برخوردبهم زخم دو لب سر وا كرد
نوه ي فاطمه بودم سندش را دشمن
با كف پا به روي چادر من امضا كرد
همه ي صورت من قدر ِكفِ دستي نيست
دور از ديده ي تو عقده ي خود را وا كرد
عمو عباس كجا بود ببيند آن شب
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا كرد
ناسزا گفت و به گريه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمي ام رسوا كرد
بي كفن دفن شدم اي پدر بي كفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم ليلا كرد
دختر بي ادبي مسخره ميكرد مرا
دو سه تا پارگي از روسري ام پيدا كرد
عمر يك ظرفِ ترك دار به ضربي بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا كرد
عمه هربار كه با گريه بغل كرد مرا
ياد آن صورت نيلي شده ي زهرا كرد
قاسم نعمتی
ادامه مطلب

کنون که گوشه ی ویرانه آشیان دارم
برای آمدنت باغی از خزان دارم
اگر چه بی پر و بال و به بند زنجیرم
برای شرح غمم با تو صد زبان دارم
به فصل کودکی ام پیری ام نگو زوداست
شکسته لاله ام و داغ باغبان دارم
زبان گشا و سخن گو به جان تو بابا
به سنگ برکف دست و نه خیزران دارم
چه شد به نیزه ی دشمن تو بوسه می دادی
ندیدی ام که به دل حسرتی از آن دارم
از آن شبی که هراسان زناقه افتادم
به چهره ام اثر دست ساربان دارم
زغمگسار ی این شامیان همین کافی است
که جای لقمه ی نان درد استخوان دارم
به سان عمه اگر مو سپید و رنجورم
شبیه مادرتو قامتی کمان دارم
حسن لطفی
ادامه مطلب

دستگیر عالمم اما دوستم بر سر است
من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است
گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور
صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است
شام را ویران کنم ورنه رقیه نیستم
ذکر صبح و شام اینان سب جدم حیدر است
غائبین کوچه بر من عقده خالی میکنند
هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است
می شود فهمید از این حمله ی مرکب سوار
آمده گیسو کشد کی در شکار معجر است
یک نسیم از این همه طوفان که من دیدم اگر
در گلستانی فتد بر یک اشاره پر پر است
قد و بالای سه ساله دختری زانو بغل
از کف یک چکمه زجر حرامی کمتر است
گر زمین گیرم به عمه اقتدا خواهم نمود
چاره ی دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است
وجه تشبیه سر من با سر تو این بود
هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است
قاسم نعمتی
ادامه مطلب

خوب شد امدی و فهمیدم
سرِ در خون خضاب یعنی چه
خیزران را که خوب حس کردم
اه بابا شراب یعنی چه؟
خواهرم بعد مجلس ان روز
گوشه ای بهت کرده می لرزد
من نفهمیده ام چرا اینقدر
او از اسم کنیز می ترسد
قاریِ نیزه ها ،مسافر من
زیر چشمت ردِ کبودی چیست؟
راستی ای سلاله ی حیدر
قصه ی خیبر و یهودی چیست؟
یادگاریِ ان شبِ صحرا
استخوان درد و این کبودی هاست
ولی این زخم تاول دستم
اثر کوچه ی یهودی هاست
حرکت دست هام علتش این است
تار گردیده چشم کم سویم
گیسوی من که خوب یادت هست
نیست حالا ولی نمی گویم...
ازدحام و شلوغیِ بازار
ملآ عام و رقص و خوشحالی
دور تا دورم از غریبه پر
حیف جای عمویمان خالی
پرِ خاکستر است رگ هایت
جای سر که تنور روشن نیست
طاقت من زیاد گشته بگو
قصه ی ذبح از قفایت چیست؟
شاعر: حسن كردي
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


