.jpg)
مرهمی نیست که بر تاول پا بگذارم
مانده ام بر روی زخمم چه دوا بگذارم
دوستدارم که کنار سر تو جان بدهم
نام خود را به کنار شهدا بگذارم
شام را با رجز گریه به هم میریزم
محشری بایدم ازخویش به جا بگذارم
آنقدر زخم به روی لب تو هست که من
مانده ام تا که لبم را به کجا بگذارم
میکشم دست به روی تو و بر موی خودم
میل دارم که زخون تو حنا بگذارم
باورم نیست که باید بروم از شام و...
روی این خاک سر پاک تو را بگذارم
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
نه نان، نه آب، مرا دیدن پدر کافی ست
برای سوختن من همین شرر کافی ست
به جای زانوی بابا سرم به دیوار است
برای من غم دنیا همین قَدَر کافی ست
نزن به جان من آتش، زبان طعنه ببند
مرا شرار همان موی شعله ور کافی ست
چه میزبان رئوفی که سیلی آورده ست!
مرا هراس ز سوغات این سفر کافی ست
نه... من نگفتم، او دید زخم گوشم را
برای بابا همین شرح مختصر کافی ست
چقدر خسته شدم، خسته از تو ای دنیا
اگرچه عمر من اندک ولی دگر کافی ست
کسی شبیه خودم گفت وقت رفتن شد
مرا شنیدن تنها همین خبر کافی ست
امیر اکبر زاده
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
با سرت دختر تو راز و نیازی دارد
رو به این قبله شبی قصد نمازی دارد
ساده لوح است و گمان کرده غذا می خواهم
با تو آدم به دو عالم چه نیازی دارد؟
تو نخور غصّه اگر پای شتابم زخم است
هم سفر! هر سفری شیب و فرازی دارد
نیست همبازی من کودکی اینجا؟ باشد
تا تو هستی چه کسی فرصت بازی دارد؟
روی این دامن خاکی کمی آرام بگیر
با سرت نیزه سر جنگ و نسازی دارد!
خواستم ناز کنم، دست کشی تا به سرم
دیدم این مویِ چنین سوخته نازی دارد؟!
عمّه هر جا که بلا بود سپر بود مرا
عمّه آغوش کریمانه ی بازی دارد
نیستم راضی از این وضع ولی حرفی نیست
حتماً این سختی و این دغدغه رازی دارد!
امیر اکبر زاده
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
بابا ببین حالا شدم من دختری که ...
مویش سپید است و ندارد معجری که ...
از عمه زینب موی خود مخفی نماید
اما تو هم امشب رسیدی با سری که ...
مثل دل خونی من آتش گرفته ست
با ابروی زخمی و با چشم تری که ...
در پشت ابر گریه ناپیداست یعنی
بابا تو هم چون عمه بر این باوری که...
در بین زهراهای تو زهراترینم
با صورت زخمی و دست لاغری که ...
از زهر چشم تازیانه سر به زیر است
سر بسته می گویم شدم نیلوفری که ...
باید نگویی گوشواره کو عزیزم
تا که نپرسم من هم از انگشتری که ...
سید محمد جوادی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
قلبم شکست اما، اندازه ی سرت نه
آشفته دیده بودم مانند پیکرت نه
تا شام غصّه خوردم با تو ولی نگفتم
ای کاش ساقی ات بود اینجا و خواهرت نه
پای تو ایستادم وقتی همه نشستند
پایت همه نشستند سرو تناورت نه
یک کربلا برایت تا کوفه گریه کردم
در اشک دیده بودم در خون شناورت نه
از ابرها گذشتیم با کاروان گریه
چشم همه سبک شد چشمان دخترت نه
در خواب پر گرفتم ای ماهِ مِه گرفته
تا عرش دیده بودم بالای منبرت نه
بین صفای آهت تا مروه ی نگاهت
عالم دویده اما همپای هاجرت نه
محمد بختیاری
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت-غزال
زدن نداره دختری که رمق به تن نداره
راه میرم آروم این پا که نای دویدن نداره
گفتم بودم: آب این دیگه ناراحت شدن نداره
خیال میکردم نماز خونه؛ دست بزن نداره
سه سالهمه من سه ساله دختر که زدن نداره
هیچ کسی تو شام ماه تر از بابای من نداره
بگم کی هستم ظاهر من جای سخن نداره
شاهزاده آخه پیراهن پاره به تن نداره
اومدی بابا! گلت که رنگ یاسمن نداره
موهای سوخته ببخش دیگه شونه زدن نداره
اسیر کوچیک جز آغوش باباش وطن نداره
دیگه رقیهت طاقت بی بابا شدن نداره
عمه! بمیرم بابای من چرا بدن نداره؟
گلاب و معجر کسی واسه غسل و کفن نداره؟
هیچ کسی اینجا جواب واسه سوال من نداره
قاسم صرافان
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
دیگر بس است زحمت عمه نمیدهم
حتی شده است منت دیوار می کشم
بابا تحمل نفسم مشکلم شده
از پهلویی که خورده زمین کار می کشم
با چوب خیزران پدرهای خود-درست
پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند
گهوارۀ علی،گلِ سر،کفشهای من
بابا برایشان فقط اسباب بازی اند
از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید
احوال خواهرت چقدر ریخته بهم
باید مرتبت کنم که نیزه نیست
رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم
یک سنگ از از میان دو نیزه عبور کرد
شکر خدا بجای سرت خورد بر سرم
جان رباب، شکر خدا سنگ دومی
جای سرِ پسرت خورد بر سرم
یک چند بار را که خود من شمرده ام
افتاده ای ز نیزه به روی زمینشان
جز نیزه دار همسفری داشتی مگر؟
بوی تو می دهد چقدر خورجینشان
پیشانی تو را که مداوا نکرده اند
قدری چکید خونِ جبینت به روی من
انگشتر تو داشت و زد روی گونه ام
افتاد نقشِ رویِ نگینت به روی من
دندان شیری ام که شکست و سرم شکست
هر کس که دید روی مرا اشتباه کرد
عمه به معجرم دو گره زد،کشیدنش
روی مرا کشیدن معجر سیاه کرد
ته مانده های گیسوی نازم تمام شد
در بین مشت پیر زنی گیر کرده است
لقمه به دست، حرمله می خورد نان ولی
با پشت دست، طفل تو را سیر کرده است
حسن لطفی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
من یتیمم که فلک خانه خرابم کرده
نیمه جان شمعم و هجران تو آبم کرده
غارت و آتش معجر سر جایش باقی
داغی ضربۀ سیلی چه کبابم کرده
با اشاره ز ورم های تنم خون ریزد
ضربه ها در یم غمها چو حبابم کرده
درد زانو به کجا داده مجالم بر خواب
یاد رویای تو آرام به خوابم کرده
کو علمدار سپاهت که ببیند دشمن
این چنین ملعبۀ بزم شرابم کرده
خسته ام بس که عدو همره هر ضرب لگد
خارجی خوانده مرا، برده خطابم کرده
کف پا تا به سرم بس که تورم دارد
زن غسالۀ این شهر جوابم کرده
قاسم نعمتی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
گوش هایم چند روزی هست سنگین تر شده است
زیر چشمانم کمی از سرمه مشکین تر شده است
غیر روی شانه هایم که کمی زرد است و سرخ
گونه هایم نیز از هر روز رنگین تر شده است
بعد آن مجلس که با هم رفته ایم و آمدیم
خط پیشانی تو انگار پر چین تر شده است
چشم شور مردم کوفه تو را از من گرفت
دخترت از آخرین دیدار شیرین تر شده است
وای بابا !سیلی امروز طور دیگری ست
دست های زجر از هر روز سنگین تر شده است
امیرحسین آکار
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
غیر اِحیا نمی کنم امشب
جز خدایا نمی کنم امشب
قُرب دختر به بوسه ی پدر است
جز تمنّا نمی کنم امشب
باید امشب کنار من باشی
بی تو فردا نمی کنم امشب
چند بوسه به من بدهکاری
صبر از آنها نمی کنم امشب
نوبتی هم بُود زمان من است
پس تماشا نمی کنم امشب
ناز طفل مریض بیشتر است
بی تو لالا نمی کنم امشب
خواب، بی بوسه ی پدر تا کی؟
دور از آن کام، در به در تا کی؟
الله الله عجب سحر دارم
سحری در بر پدر دارم
آنچه دیشب به طشت زر دیدم
حالیا در طَبق به بر دارم
دست افکنده ام به گردن او
عمه جان عمه جان پدر دارم
لیک چشمی نمانده بنگرمش
لیک دستی نمانده بردارم
آمده همرهش مرا ببرد
من از این ماجرا خبر دارم
تو مپندار ای پدر که کنون
سُرمه بر دیدگان تر دارم
لخته ی خون گرفته چشم مرا
لخته خونی که از سفر دارم
گِرِه در موی من چو ابروی توست
تو ز سنگ و من از شرر دارم
شمع هرجا که انجمن دارد
پر پروانه سوختن دارد
محمد سهرابی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


