
پیچید اگر به دور تنت بوریا کسی
صد دست شد سرت که رسد دست ناکسی
دست تو را به صوت حجازیت خوانده ام
هرگز نبود جز پدرم خوش صدا کسی
تنها چرا به دیدن این خسته آمدی؟
همراه تو نبود مگر آشنا کسی؟
زخمی شدی چرا؟ مگر از جنگ آمدی؟
ما که نداشتیم سر جنگ با کسی!
بابا! بیا ببین که تنم درد می کند
با دست خویش زد به پرم، هر کجا، کسی
چشمم به چشمهای عمو بود و ناگهان
زد با لگد به پهلوی من بی هوا کسی
آنقدر کینه ی تو به دل داشتند که....
با نیت تن تو به من تاخت ناکسی
می زد به تازیانه مرا زجر، چون نبود
جز من به تو شبیه در این بچه ها کسی
قد خمیده ام اثر حب فاطمه ست
جز من نکرده است به او اقتدا کسی
از فرط ناله های پیاپی صدام رفت
نشنیده است حرف مرا جز خدا کسی
چنگی به دل نمی زند این موی کم شمار
از بس که چنگ زد سر زلف مرا کسی
بابا!بس است روضه، بگویم همینقدر
سالم نیامد از سفر کربلا کسی
▫▫▫
بابای من تک است...شما! دختران شام!
دارد میانتان پدر سر جدا کسی؟
شاعر: مظاهر کثیری نژاد
ادامه مطلب
.jpg)
زلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت
هر چه زیبایی خدای تو به مویم داد....رفت
من سند آورده ام از زجرهای زجر،حیف!
باد با خود برده موهای مرا...،اسناد رفت
پابرهنه می دویدم گرچه با قصد فرار
ذهن من ناخواسته تا "انک بالواد..." رفت
از عروسک های من چیزی نمانده پیش من
اکثرش وقت فرار از دست من افتاد رفت
کربلا تا شام،قطره قطره شمعم آب شد
شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد رفت
چند روزی می شود چیزی نخورد غیر آب
دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت
قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من
صفر تا صد، کاف و ها و یا و عین و صاد رفت
شاعر: مظاهر کثیری نژاد
ادامه مطلب
.jpg)
به دخترت زده اي سر فداي سر زدنت
فداي آتش داغي كه بر جگر زدنت
چقدر ناله كشيدم دگر نخوان قرآن
ولي تو خواندي و با سنگ اي پدر زدنت
به هيچ جاي سر تو كه جاي سالم نيست
ز بس كه هر سر بازار و هر گذر زدنت
خودت بگو سر نيزه چه بر سرت آمد؟
به روي نيزه كه بودي چرا مگر زدنت؟
ميان مجلس و در پيش روي عمه ومن
براي كشتن ما بوده بيشتر زدنت
شاعر : محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب

زیر نور بریده ی مهتاب
روی خاک خرابه ای تاریک
خواب رفته سه ساله ای زیبا
رشته ی عمر او چو مو باریک

ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
دستگیر عالمم اما دو دستم بر سر است
من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است
گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور
صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است
شام را ویران کنم ورنه رقیه نیستم
ذکر صبح و شام اینان سب جدم حیدر است
غائبین کوچه بر من عقده خالی میکنند
هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است
می شود فهمید از این حمله ی مرکب سوار
آمده گیسو کشد کی در شکار معجر است
یک نسیم از این همه طوفان که من دیدم اگر
در گلستانی فتد بر یک اشاره پر پر است
قد و بالای سه ساله دختری زانو بغل
از کف یک چکمه زجر حرامی کمتر است
گر زمین گیرم به عمه اقتدا خواهم نمود
چاره ی دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است
وجه تشبیه سر من با سر تو این بود
هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است
قاسم نعمتی
ادامه مطلب
.jpg)
بی حـیا با تازیانه می زند
بـا بـهانه بی بـهانه می زند
می چکـد خـون از سرِ شلّاقِ او
بس که سنگـین تازیانه می زند
بر تن و بر گردن و بر صورت و
بر سر و بر کتف و شانه می زند
آتـشِ بغـضِ عل و آلِ او
از دلِ سنگـش زبانه می زند
تا که می گـوید رقیّه یـا اَبَه
زجـرِ ملعـون وحشیانه می زند
روزهـا که جای خود دیگر چـرا
بنتِ زهـرا را شبانه می زند
حمیدرضاگلرخی
ادامه مطلب
.jpg)
بیا بیا دلمان را تکان بده شب اول
بیا و رزق فراوان مان بده شب اول
همیشه شرط وصال شما طهارت نفس است
برای توبه نمودن زمان بده شب اول

ادامه مطلب
.jpg)
"یتیمی درد بی درمان..." نخوانید
"یتیمی خواری دوران..." نخوانید
" الهی طفل بی بابا نباشد"
کنار دختری گریان نخوانید
دوباره گریه اش میگیرد امشب
بیایید از غم هجران نخوانید
شب سوم شب خانم رقیه ست
به غیر از روضه ی ایشان نخوانید
تقاضا میکنم سربسته باشد
ز نامردی نامردان نخوانید
" رقیه جان " فقط مخصوص باباست
دگر او را به این عنوان نخوانید
زمین خورد از بلندی را بگویید
ولی از تاول سوزان نخوانید
خبر داریم پهلویش شکسته
مقاتل را برایمان نخوانید
اگر از روسری پاره گفتید
محبت کرده بیش از آن نخوانید
نگویید از سر بر روی نیزه
از آن زخم لب و دندان نخوانید
تنش پامال چکمه گشت اما
از آن غساله ی حیران نخوانید
بیایید امشبی را روضه خوان ها
" یتیمی درد بی درمان..." نخوانید
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
.jpg)
از خرابه می رسد آوای دختر بچه ای
میکشد آخر مرا غم های دختر بچه ای
در میان غصه ها یک روز خوش بر خود ندید
پر شد از درد وبلا دنیای دختر بچه ای
با یقین میگفت بابایم میاید از سفر
عالمی در حیرت از رویای دختر بچه ای
من نفهمیدم چرا شد همچو دندانش سپید
گیسوان مشکی زیبای دختر بچه ای
هرچه من با خود دو دوتا میکنم انصاف نیست
بشکند یک مرد جنگی پای دختر بچه ای
زیر دست شوم بی ناموس ها از دست رفت
صورت زیباتر از زیبای دختر بچه ای
با اشاره بعد از این با عمه میگوید سخن
در نمی آید صدا از نای دختر بچه ای
گیرم آغوش پدر هم سلب شد دیگر چرا
گوشه ی ویرانه ای شد جای دختر بچه ای
بگذرم از روضه ها این خط آخر کافی است
میرسد در یک طبق بابای دختر بچه ای
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
.jpg)
بابا حسین...
من ماندم و خونابه و پاهای زخمی
روی پرو بالم نشسته جای زخمی
دنبال تو شیرین ترین بابای دنیا
منزل به منزل میروم باپای زخمی
دیروز و امروزم پراز درد است بابا
تو نیستی میترسم از فردای زخمی
از بامها آتش بروی معجرم ریخت
یادم نرفته سوزش و گرمای زخمی...
که باعث کمپشتی موهای من شد
خون لخته شد در بین این موهای زخمی
یک دختر زخمی نشسته چشم بر در
درانتظار دیدن بابای زخمی
بابا خودت گفتی که من دنیات هستم
حالا ببین جان میدهد دنیای زخمی
بابا بیا درلحظه های آخر من
مادر بزرگم آمده زهرای زخمی
من مثل یک رود پراز خونم ولی تو
ای وای من بابای من دریای زخمی
با نیزه آمد پیکرت را زیر و رو کرد
پاشیده ای در دشت ای صحرای زخمی
درقاب چشمان کبود عمه زینب
من ماندم و خونابه و پاهای زخمی...
مهدی امامی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


