
بابای خوبم...
پس ازتوکارمن ودل فغان وشیون شد
هرآنچه غُصه جهان داشت قسمت من شد
خوش آمدی گل صدبرگ گلشن زهرا
زیُمن آمدن توخرابه گلشن شد
نفس شمرده زدم تارسدشب وصلت
اگرچه سخت برایم نفس کشیدن شد
به چهـرۀ گُل توگـرنشسته شبنم اشک
به شوق دیدن توچهره ام مزّین شد
مرنج گرنشدم باخبر زآمدنت
«چراغ دیده نمی داشت دیرروشن شد» *
پس از تو دوست ندیدم به هرکجا رفتم
زمانه با من ماتم رسیده دشمن شد
نگاه غرقه به خونت به چشم خونینم
نوید می دهد اکنون که گاه رفتن شد
رسیده عطرشهادت به من،که هاتف غیب
خبررسانده مرا وقت جان سپُردن شد
زشرح درد دل جـانگداز اهللبیت
همیشه کار«وفائی»فغان وشیون شد
سيد هاشم وفايي
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
دریای بی انتهائی است پیمانه ی کوچک من
کوهی است با یک فلک صبر بر شانه ی کوچک من
از زلف خود گسترم فرش و زاشگ شویم زمین را
چون میهمان بزرگی است در خانه ی کوچک من
باید که در این دل شب بر ماه گردون کنم ناز
کامشب شده بزم خورشید کاشانه ی کوچک من
دیشب به رؤیا شنیدم می گفت باب شهیدم
فردا تویی میهانم ریحانه ی کوچک من
من روی نی شمع بودم یک مشت پروانه ی دورم
دیدم که بال و پرش سوخت پروانه ی کوچک من
آخر زجور زمانه مانند زهرا شبانه
در خاک ویرانه شد دفن دُردانه ی کوچک من
من خردسالی غریب ام بر درد جان ها طبیب ام
صد کاروان دل شده گم در لانه ی کوچک من
با شعر جانسوز «میثم» گرید به من چشم عالم
سرمیت کرده جهان را پیمانه ی کوچک من
ادامه مطلب

زنده هستم به عشق دلداري
به اميد طلوع ديداري
گاه دنبال زندگي هستم
گاه دنبال چوبه ي داري
جرعه اي نور ، كاسه اي خورشيد
مرحمت كن به قلب بيماري
با خيال تو دائم الذكرم
موقع خواب و وقت بيداري
ما گرفتار عشق مولائيم
اي به قربان اين گرفتاري
شعلهي عشق خانمان سوز است
عشق در اصل آتش افروز است
مثل صبح بهار بيدارم
دور تو در مدار تكرارم
لب به لب ابر و باد و بارانم
آسمانم ولي نميبارم
در تكاپوي نور سرزدهام
تازهام ميل عاشقي دارم
از همان اول تولد، نه
قبل از آن كردهاي گرفتارم
چه بهشتي چه دوزخي باشم
دست از اين عشق برنميدارم
خاك عاشق به گريه گِل شده است
دل ما با رقيه دل شده است
پريِ قصههاي رؤيايي
چقدر تو شبيه زهرايي
زانوي غم بغل نگير عشقم
زخم داری ولي مسيحايي
عمه قربان اشك چشمانت
كه عزادار مشك سقايي
من كه گفتم پدر سفر رفته
از چه درانتظار بابايي
ناگهان يك طبق رسيد از راه
با چه شوري و با چه غوغايي
محمد بختیاری
ادامه مطلب

ویراننشین شدم که تماشا کنی مرا
مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا
گفتم میآیی و به سرم دست میکشی
اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا
آن شب که گم شدم وسط نیزهدارها
میخواستم فقط که تو پیدا کنی مرا
از آن لبی که دور و برش خیزرانی است
یک بوسهام بده که سر و پا کنی مرا
با حال و روز صورت تغییر کردهات
هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا
معجر نمانده است ببندم سر تو را
پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا
وقتی که ناز دخترکت را نمیخری
بهتر اسیر زخم زبانها کنی مرا
حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیمها
باید زبان بگیری و لالا کنی مرا
عمّه ببخش دردسر کاروان شدم
امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا
احسان محسنیفر
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
نام تو هر قدر آمد بر زبانم بیشتر
می شدند انگار کم کم دشمنانم بیشتر
دشمنانی که یکی شمر و یکی شان حرمله است
دشمنانی که شدند از دوستانم بیشتر
بی تو ماندن توی این دنیا عذابم می دهد
بی تو در دنیا نمی خواهم بمانم بیشتر
دردسر هایم برای قافله اندک نبود
از همه شرمنده ام، از عمه جانم بیشتر
در مسیر شام و کوفه با حضور زجرها
پوستم می سوزد اما استخوانم بیشتر
نان خیراتی که در کوفه به سمتم پرت شد
عمه می داند، زده آتش به جانم بیشتر
بارها از ناقه افتاده ولی دیدم که از
نیزه می افتد عموی مهربانم بیشتر
امیر عظیمی
ادامه مطلب
.jpg)
عشق کاری به قیل و قال ندارد
عاشقی حرف جز کمال ندارد
شاه عشّاق که مثال ندارد
باغ او میوهای کال ندارد
نخلهای علی نهال ندارد
غیر راه علی مسیر ندیدم
داخل خانهاش صغیر ندیدم
سر بلندند؛ سر به زیر ندیدم
من در این خانه غیر شیر ندیدم
شیر بودن که سنّ و سال ندارد
چون شده حیدری تبار؛ رقیّه
هست اعجوبهی وقار؛ رقیّه
مثل عمّه شد استوار؛ رقیّه
گرچه دیده سه تا بهار؛ رقیّه
در کمالات؛ او مثال ندارد
بر رخ او خدا نقاب کشیده
روی او پردهی حجاب کشیده
جای چشمانش آفتاب کشیده
صورتش به ابوتراب کشیده
حیف در زندگی مجال ندارد
خوشی از عمر خویش دیده؟ ندیده
نازدانهست ناسزا نشنیده
پابرهنه به روی خار دویده
گرچه کودک، ولی شدهست خمیده
او الفباش غیر دال ندارد
مثل یک شیشهی بلور، شکسته
همچو خشتی که در تنور شکسته
سنگ خورده ولی غرور شکسته
زیورش را کسی به زور شکسته
نزن او با کسی جدال ندارد
بر سرش ریخت آسمان خرابه
زخمها خورد از زبان خرابه
معجر پاره؛ تازیانه؛ خرابه
آه؛ پروانه در میان خرابه
جای سالم به روی بال ندارد
بین انظار رفت مسخره کردند
سر بازار رفت مسخره کردند
دست به دیوار رفت مسخره کردند
کوچه هر بار رفت مسخره کردند
معجر پاره قیل و قال ندارد
زجر ولکن نبود؛ حرمله میزد
دخترک را بدون فاصله میزد
گردنش را گرفت سلسله میزد
گفت جاماندهام ز قافله میزد
طفل ترسیده که سؤال ندارد
کنج ویرانه غصّه دور و برش ریخت
خشتها بالشی به زیر پرش ریخت
دختر شاه بود و موی سرش ریخت
گریهها وقت دیدن پدرش ریخت
خواهشی او جز وصال ندارد
محمدجواد پرچمی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
سر آمد شام غم هایم، مه عیدم كجا بودی
شب آرامش من، صبح امیدم كجا بودی
سفر اینقدر طولانی؟ نگفتی دختری داری
نمی دانی چقدر از عمه پرسیدم كجا بودی
مغیلان چیست میدانی؟ فقط این را بگو بابا
ز پایم دانه دانه خار میچیدم كجا بودی
نه لالایی نمی خواهم دگر، اما در این مدت
كه من از درد یك شب هم نخوابیدم كجا بودی
نمی خواهم بگویم كه كجا رفتم، نمی خواهم
بپرسم از تو در بازار چرخیدم كجا بودی
نمیخواهد بگویی كه كجا رفتی، نمیخواهد
كه از خاكستر گیسوت فهمیدم كجا بودی
به زحمت روی پنجه ایستادم در میان بزم
خودم با چشم خود دیدم، خودم دیدم كجا بودی
محمد رسولی
ادامه مطلب

زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً
آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً…
…مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً…
…کار من چیست ؟ نشستن به روی زانوی تو…
کار تو چیست ؟ بگو …شانه به موها مثلاً…
یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً
جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً...
ادامه مطلب

اشعار شهادت حضرت رقیه(س)
به لبانم سخن نمی آید
به پرم سوختن نمی آید
من سر شانه ی عمو بودم
پس دویدن به من نمی آید
مثل زهرا به دخترت بابا
قد خمیده شدن نمی آید
بس که لاغر شدم پدر دیگر
به تنم پیرهن نمی آید
بدنت شکل تازه ای دارد
به سرت آن بدن نمی آید
از زمانی که بی کفن شده ای
به من اصلا کفن نمی آید
از روی ناقه تا زمین خوردم
عمه جانم نبود میمردم
غصه ای را که بغض پهنان کرد
آهِ سینه شبی نمایان کرد
چنگ زد هرکسی به گیسویم
گیسویم را همو پریشان کرد
هر که جامانده بود در کوچه
عوضش شام خوب جبران کرد
میشناسم زنی که من را زد
عمه او را خودش مسلمان کرد
مردم آن لحظه ای که نامردی
صحبت از خیزران و دندان کرد
به سر نیزه ای عمویم بود
دیدنش باز آرزویم بود
ای پدر کاش غصه سر میشد
شام زجر آورم سحر میشد
عمه ام را چقدر زحمت داد
گیسوانی که شعله ور میشد
گریه ام هرچقدر شدت داشت
شدت ضربه بیشتر میشد
لحظه هایی که سنگ می بارید
عمه جانم خودش سپر میشد
عمو عباس را خجالت داد
سنگ هایی که درد سر میشد
میروم چشم غصه می بارد
عمه ام را خدا نگهدار
ادامه مطلب
.jpg)
همه شادند دخترت گريان
همه خوابند دخترت بيدار
خيلي امروز مردم اين شهر
دادنم با نگاهشان آزار
دخترت را ببر به همراهت
خسته از دست روزگار شده
يا كه تشخيص تو شده مشكل
يا دو چشم رقيه تار شده
گر به دور سرت نمي گردم
پر پرواز من شكسته شده
مثل سابق زبان نمي ريزم
دو سه دندان من شكسته شده
وسط ازدحام وخنده ي شام
بغض تنهايي ام ترك ميخورد
هركجايي كه گريه ميكردم
عمه ام جاي من كتك ميخورد
دختري چند كوچه بالاتر
به من وحال و روز من خنديد
بين دستش عروسكي هم داشت
ه گل سينه سوز من خنديد
ميكشم دست برسر و رويت
چه قدر پلك تو ورم دارد
برلبت زخم تا بخواهم هست
ولي انگار بوسه كم دارد
آنقدر روي خارها رفتم
بخدا هر دوپاي من زخم است
لرزش دست من طبيعي نيست
نوك انگشتهاي من زخم است
شاعر : محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


